X
تبلیغات
♥ماجراهای فرید و دوستان♥
 واييييي خدا چقدر بعضي ها اسکل يا همون اسکول تشريف دارن، داشتم نظرا رو ميخوندم که به اين نظر برخوردم:

از قضا ما هم از اونايي كه روزه ميگيرن خيلي بدمون مياد.چون ميخوان گناهاي يه سالشونو تو يه ماه پاك كنن و جا باز كنن واسه گناهاي بعدي.چون فضولن و به هر كي ميرسن مي پرسن روزه اي؟؟؟؟ واگه بگي نه يه جوري نگات ميكنن يا نصيحتت ميكنن كه انگار خود خدا هستن.بدمون مياد چون تحمل ندارن ببينن كسي مثل اونا فكر نميكنه .بدمون ميادچون همشون سر كارن منتها در جريان نيستن و از همه بدتر اينكه دهنشون بوي گند ميده و حال آدمو تو گرماي تابستون به هم ميزنن

آخه ارزش جواب دادن هم نداره!!! سلام آقايي که نه اسم داري نه وبلاگ نه ايميل و نه تخم (مرغ) که بي نام و نشون مياي و ....شعر تلاوت ميکني و ميري، اولا که اگه طبق فرمايش شما باشه ما ۱۱ ماه گناه ميکنم و شما ۱۲ ماه پس از اين لحاظ از شما برتريم، فضول هم نيستيم و ميخوايم آدماي اطراف رو بشناسيم، ببينيم کي ديندار و کي بي دينه، اتفاقا منم از آدماي گشادي مثه شما بدم مياد که در ظاهر ميگيد خدا رو قبول دارم ولي حاضر نيستيد ۲رکعت نماز براش بخونيد، من که هيچ وقت کسي که بي دليل روزه نميگيره رو نصيحت نميکنم، ميذارم جاهل بمونه، به من چه مگه من باباشم؟ بدون که اون کسي که نصيحتت ميکنه خيلي بهت ارادت داره بايد بري تخم مرغش هم ببوسي! شما همونايي هستي که مياي ميگي آزادي بايد باشه آره؟ آزادي ميخواي برو ۱سال آمريکا يه ازادي بهت نشون ميدن که مياي تخم مرغ احمدي نژاد رو ميليسي. آها ما همه سر کار و تو بچه ي تازه به دوران رسيده که ميشينه ماهواره ميبينه و الگوش سگ بازيگراي هاليووده همه چيزو ميدوني؟ دهن بوگندوي ما ۱۰۰ تاي گرون ترین عطري که تو ميزني مي ارزه بدبخت، در ضمن حال آدمو بهم ميزنه؟ خب پس خوشبختانه حال تو رو بهم نميزنه...



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 | 18:12 | نويسنده : دایـــــی فريد |
من که هميشه بي دليل آپ ميکنم اينم روش!!! سلام! سلام و صد سلام به دوستاي گل! (مثه اين مجري هاي تلويزيوني!!!) الان که گفتم تلويزيون ياد قديما افتادم که تلويزيون داشتيم... يادمه يه کارتوني بود که اسمش "توپولوها" بود، از شدت مسخرگي ميخنديديم! فکر کنم براي گروه سني زير قنداقيان بود!

آلبوم جديد محسن يگانه رو .... آها يه بار گفته بودم!!! هيچي بيخيال!

۲روز از ماه رمضون گذشت، ۲تا مهموني تموم شد!!! روز اول که عمو ها و عمه ها بودن، روز دوم هم که ما خونه ي داداش آقا حامد دعوت بوديم!

قابل توجه کسايي که فاميل هستند، از اينجا به بعد پشت سر فاميل حرف زدم، لطفا از اينجا تا خط قرمزي که پايين کشيدم رو نخون چون غيبت ميشه. مخصوص کساييه که فاميلا رو نميشناسن.

روز اول براي من خيـــــــــلي خسته کننده بود آخه مهمونا همشون لوس بودن! فکر کنم توي فاميل هيچ محبوبيتي ندارم، جدي ميگم هيـــــــچ محبوبيتي... توي کل فاميلا فقط يه نفر رو دوس دارم اون هم آقا حامد. چون بقيه انگاري که براي من ارزشي قائل نيستن. بذار تک تک بگم، عمو بزرگه که هيچي، يه آدم مغرور و خودخواه که حتي نشده يه بار بهم بگه فريد حالت چطوره!

پسرش هم که نزديکترين سن رو به من داره يعني متولد ۶۸ هستش، تقريبا يه چيزي توي مايه هاي باباشه و فکر کنم فقط با رفقاي خودش حال ميکنه، وقتي ميام باهاش حرف بزنم يه جوري خشک و خالي جواب آدمو ميده که آدم احساس ميکنه داره با يه غريبه توي چت روم حرف ميزنه! نه بابا عجب مثال مسخره اي زدم! بدتر از اين حرفاس! تقريبا مثه آدمايي که با آدم قهر باشن ولي نخوان به روش بيارن.

دخترا و خانوماي توي فاميل هم که کلا فاکتور ميگيرم، چون من مثلا خيلي بخوام پررو و بي نزاکت و آشغال باشم ميتونم بهشون سلام کنم!!! چه برسه که بخوام باهاشون حرف بزنم! من نميدونم مثلا بخوام با دختر عمه ام حرف بزنم چه اشکال شرعي داره؟!!!

خيلي باحاله دختر عمه ام که ۶ماه ازم بزرگتره توي همين مهموني به همه شيريني تعارف ميکرد، وقتي به من رسيد مثه تابلوي راهنمايي جلوم وايساد و جعبه ي شيريني هم دستش بود، نه بفرمايي نه اهم نه اهوم هيچـــي!!! شايد هم بفرماي اونها گوش بصيرت ميخواد که ما نداريم!

بيخيال بابا مگه با حرفاي من چيزي فرق ميکنه، فاميل ما همينه که هست! من هم درخواست غير شرعي ندارم، ميگم چرا بايد دخترا توي فاميلاي ما پسرا رو به چشم دشمن نگاه کنن؟!!!

داشتم ميگفتم... عمو بزرگم که اونجوري. عمو کوچيکم هم که به نظرم هنوز از نظر اخلاق اجتماعي تکليف نشده. (همون عمو که قبلا گفتم!)

عمه بزرگم بياد بشينه با من حرف بزنه؟!!! فکرشم نکن، اون وقتش پر تر از اين حرفاس که بخواد با من حرف بزنه!

عمه کوچيکه؟  سلام داري ميخوني عمه کوچيکه؟!!! ههههههه!!! خوبه گفتم نخونا! خب داره ميخونه چيزي نميشه گفت!!! خيلي گله!!! نه ولي اگه جدي بخوام بگم از بقيه ي فاميلا خيلي بهتره ولي ثبات نداره بعضي موقع ها خيلي خوبه و با آدم گرم ميگيره و حرف ميزنه و بعضي موقع ها محلت نميذاره! وقتي خلوت باشه حالت اول و وقتي شلوغ باشه حالت دوم شکل ميگيره!

عمه وسطي؟؟؟؟؟ ولمون کن بابا! مزخرف ترين آدمي که تا الان ديدم... از همه ي خواهر و برادرها هم مغرورتر....

روز اول ماه رمضون مجبور شدم برم با پسرعمه هام و سعيد پلي استيشن بازي کنيم! باهاشون يه دست ليگ رفتم و آخر هم شدم!!!

البته اين مهموني خيلي خوبي بود و من احساس ميکنم به همه خوش گذشت به غير از من!

-------------------------------------------------------------------------------------

جا داره اينجا از آقا حامد هم تشکر ويژه بکنم بخاطر کمکهاي فراواني که توي اين مهموني به ما کردن و اصلا ازش توقع نداشتيم انقدر زحمت بکشه. اگه بگم باورت نميشه، کلي توي چيدن سفره کمک کرد، بيشتر وسايل سفره رو ايشون جمع کرد بعد از افطار، بعدش که مهمونا رفتن کمک کرد در شستن ظروف، کلي خونه رو جارو زد، و خيلي کاراي ديگه که اصلا شايد من نفهميده باشم... براي تشکر از آقا حامد هرکي نظر ميده يه بوس هم براي ايشون بذاره.

روز دوم ماه رمضون هم خوب بود و نسبتا مهموني خوبي بود، رفتيم خونه ي داداش بزرگه ي آقا حامد که خونه اش هم تازگيا از کرج به شاه عبد العظيم انتقال داده. من افطاري رو که خوردم ديگه جايي براي شام نداشتم فقط يکم سالاد خوردم!!!

نميدونم قضيه چيه؟! آخه من قديما بيشتر از اين شيکمم جا داشت، حدود ۱-۲ ماه هست که انگار معده ام کوچيک شده و چند تا قاشق ميخورم انگار که دارم منفجر ميشم!!!

هنوز حرف براي گفتن هست... ولي براي جلوگيري از خوردگي مخ شما مجبورم ادامه ي مطلب رو بذارم بعدا بگم!

پس تا برنامه ي بعدي شما رو به خداي خوب و منان ميسپارم (به ياد TV!!!)

اگه نظرسنجي شرکت نکردي حتما شرکت کن

التماس دعا (يا همون موفق باشيد سابق!!!)



تاريخ : شنبه بیست و سوم مرداد 1389 | 2:16 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام... چطوري! بالاخره اين ماه رمضون هم شروع شد، خيلي ماه بامزه ايه و اگه باهاش همراه باشي خيلي بهت خوش ميگذره... از کسايي که روزه نميگيرن خيلي بدم مياد. خيلي هم دليلاشون جالبه! مثلا بعضي هاشون ميگن من خيلي گشنه ام ميشه، ضعف ميکنم نميتونم روزه بگيرم!!!

البته جا داره از بعضي دکترها هم گلايه کرد، مثلا يکي ميره پيشش ميگه دکتر من دلم درد ميگيره وقتي روزه ميگيرم چيکار کنم؟ دکتر هم براي اينکه خودش رو راحت کنه ميگه روزه نگير! اون يارو هم هرکي ازش ميپرسه چرا روزه نميگيري ميگه دکتر گفته برات ضرر داره! IQ جان اگه قرار بود گشنه ات نشه که خدا نميگفت روزه بگير!

خيلي از مردم ماه رمضون که ميشه به معناي واقعي تغيير ميکنن، واقعا آدم خوبي ميشن، از ته دل هم اين کار رو انجام ميدن، اين خيلي خوبه ولي ميبيني که ۹۵ درصد اون آدما بعد از ماه رمضون دوباره مثه فنري که جمع شده باشه به حالت اوليه شون برميگردن و انگار نه انگار که تغيير کرده بودن، آدم بايد قدر اين ماه رو بدونه، چون همه ي شرايط مهياست تا آدم، آدم بشه!

البته من خودم توي ماه رمضون زياد تغيير نميکنم! البته خيلي پسر خوفي ميشماااا ولي مثه بعضي ها که قبلا همه ي فکرشون پايين تنه بوده حالا که ماه رمضون شده قاري قرآن شدن نيستم. من پسر معمولي بودم و الان شدم معمولي مايل به خوب!

اين نظرسنجي جديده که گذاشتم فکر کنم بايد ۳۰-۴۰ تا گزينه داشته باشه! آخه هرکي مياد ميگه فلان چيز رو ننوشتي! البته ۲تا گزينه رو عوض کردم، ولي شما بين همونا يکي رو انتخاب کنيد ديگه گير ندين!!!

اين آلبوم جديد محسن يگانه هم حتما گوش کنيد خيلي قشنگه اين قضيه ي حمايت از خوانندگان رو شنيدي؟ همه به همديگه ميگن براي حمايت از فلاني برين سي ديش رو بخرين و خودشون اولين نفر ميرن دانلود ميکنن!!!

اين قالب قبليه هم يکم لوس شده بود و ديدم اين يکي خوشکلتره عوضش کردم، کسي هم اگه به اين قالب جديده اعتراض داره ميتونه بره دادگاه شکايت کنه تا پرونده رسيدگي بشه!

راستي، اين افتتاحيه ي جام جهاني رو دانلود کردم! اختتاميه هم اگه گير بيارم ميدانلودونم!

خب... فعلا که خاطره ي جديدي ندارم که تعريف کنم، همين...

نظر يادتون نره، نظرسنجي رو فراموش نکنين، التماس دعاي مخصوص با برنج اضافي لطفا! چاکريم، نوکريم، مخلصيم، قربونت، فدات شم، چروک لبهاتيم بخند فنا شيم... موفق باشي.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 | 15:46 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام، قصد ندارم توي اين پست زياد بنويسم. اول از همه من بخاطر اشتباهات تايپي که توي اکثر پست ها دارم معذرت ميخوام، خيلي تند تند مينويسم و زياد هم به مانيتور نگاه نميکنم براي همين اين اشتباهات پيش مياد...

يه ماجراي بسيا کوچيک از کودکي رو براتون بتعريفم:

يادمه بچه که بودم (مثلا الان خيلي بزرگم!!!) عمو کوچيکه ام هنوز ازدواج نکرده بود، اون موقع ها من اينطوري به ذهنم مياد که هميشه خواب بود و چند دقيقه اي هم اون وسطا بيدار ميشد! از مشکلات بي اينترنتي بوده ديگه!!

يکي از روزاي خدا، اين مامان بزرگ من گفتش فريد برو بالا عموت رو صدا کن بگو بياد پايين، بعدش منم خوشحال و شنگول رفتم بالا و صداش کردم، بعدش اون بلند شد منو گرفت پرت کرد اونطرف اتاق، دردم نگرفته بود، فکر کردم به شوخي اين کارو با من کرده، هنوز لبخند بر روي لبم بود ولي سرمو که آوردم بالا و قيافه ي عموم رو ديدم که جديه، انگار که آب يخ ريخته باشن روي سرم، انقدر ناراحت شدم که حد و مرز نداشت، هيچوقت از ذهنم نميره اون صحنه.

هرچي فکر ميکنم ميبينم با عمو کوچيکم هيچ خاطره ي خوشي ندارم، فقط يه بار اين اواخر باهاش سوار ماشينش شدم رفتيم براي همه بستني گرفتيم. اما از کودکيم، فقط اذيت، دعوا، کرم ريزي، کتک... من هم که بزرگ شدم رفت سراغ سعيد، البته الان ديگه ازدواج کرده و ديگه شرايط بهش اجازه نميده که اين کارا رو ادامه بده ولي ... بعضي ها هيچوقت بزرگ نميشن.


من ورود به ماه رمضان رو تبريک ميگم و اميدوارم که همه روزه بگيرن! براي اينکه ريا نشه نميگم که امروز (يه روز قبل از اينکه ماه رمضان شروع بشه) ميخوام روزه بگيرم و نميدونم بهش چي ميگن، پيشواز، پيشتاز نميدونم اسمش چيه ديگه!

ميدوني سخت ترين کار توي ماه رمضون چيه؟ اينه که بخواي مهموني بدي! حالا بچه ها که زياد کاره اي نيستن، باباها و بيشتر از همه مامان ها هستن که براي مهموني ها زحمت ميکشند، غذا پختن اون هم وقتي دلت ضعف ميره و داري از گشنگي ميميري، تازه استرس هم داري که يه وقت غذا بد از آب در نياد مهمونا اذيت بشن، باباي بيچاره هم که بايد توي اين گرما بره خريد، اون هم توي اين هواي گرم و خيابونهاي شلوغ و مغازه هاي پر از آدم!

بعد از اينکه تراوين مسخره رو گذاشتم کنار الان بيشتر توي يه سايتي فعاليت ميکنم، اون هم فقط به عنوان يه کاربر معمولي. البته من توي تالار گفتمانش هستم و اسم کاربريم هم f1371 هستش. اسم سايتش اينه:

 ارتش سرخ

هرکي که پرسپوليسيه و تيمش رو خيلي دوس داره ميتونه بياد و توي اين سايت عضو بشه، بچه هاي نسبتا باحالي داره ولي به نظرم يکم اعضاي فعالش کم هستن! کم نيستنا، خيلي زيادن ولي من دوس دارم سايت خيلي شلوغ باشه که وقتي توي يه تاپيک يه چيزي ميگي حتي اگه نصفه شب هم باشه يکي بياد جوابتو بده! مثلا فرض کن ساعت ۳نصفه شب ۳۰ نفر آنلاين داشته باشه، عصر هم ۱۰۰ به بالا!

قرار بود زياد حرف نزنم، دوست جونام، التماس دعا دارم، سر سفره هاتون براي من و همه ي دوستان و آشنايانم دعا کنيد. در ضمن يه دعاي مخصوص هم براي آقا عارف گل بکنيد که هرچي زودتر دست خانومش رو بگيره و ببرتش خونه ي خودش.

دوستان اين فايل swf هم خيلي باحاله، روش کليک کنيد پخش ميشه، با موس هم ميتونيد جابجاش کنيد! کليک کن

نظرسنجي عوض شد، لطفا همگي شرکت کنيد... موفق باشيد خدانگهدار



تاريخ : چهارشنبه بیستم مرداد 1389 | 2:48 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام خوبـــــي؟؟؟!! دلم براتون تنگ...... نشده بود!!! نه شوخي کردم، حالا براي اينکه دلت نشکنه باشه، تنگ شده بود! من عادت دارم از مسافرت که ميام تا جزئياتش يادم نرفته سريع اينجا بنويسمش. براي همين الان هم اومدم که اينجا براتون آپ کنم.

راستي امروز (18 مرداد) تولد داداشم بود که همش رو توي راه بوديم!!!

خب بذار ماجراي مسافرترو تعريف کنم...

پنج شنبه راه افتاديم...! جاده نسبتا خلوت بود. يه جا براي صبونه وايساديم، همون نزديکاي شهرستانک هم بود. يه رودخونه هم داشت که آبش خيلي سرد بود، و البته هوا هم خيلي سرد بود، وقتي ما اومديم هيشکي نبود تا ما وايساديم 10 تا ماشين ديگه هم اومدن اونجا!!! ما نشستيم صبونه رو خورديم، 2-3 تا ماشين که با هم بودن ميخواستن برن اونطرف رودخونه! همشون از اون رودخونه ي يخ توي اون هواي يخ رد شدن! به اندازه ي يه وانت هم بار بردن اونطرف!!! اونا شده بودن تفريح و سوژه ي خنده ي ما!!! بعدش هم چند تا عکس از خودمون گرفتيم و راه افتاديم تاااا... اينکه رسيديم به تنکابن. وسايل رو برديم بالا. هوا گرم بود و نميشد بيرون رفت، رفتم توي اتاق سعيد و يکم باهاش عروسک بازي کردم!

عصر که هوا يکم خنک شد من و سعيد رفتيم توي آب و کلي با هم بازي کرديم و عمليات آکروباتيک انجام داديم، خيلي باحال بود مثلا سعيد رو ميذاشتم روي شونه هام واميستاد و بعدش از اون بالا شيرجه ميزد توي آب!! شب اول اينطوري گذشت و شب هم زود خوابيدم...

فرداش يه اتفاق دردناک افتاد! با سعيد دم در اتاق من بوديم، داشتيم کل کل ميکرديم با هم اومدم مشت بزنم به شونه اش، يکم هدفگيريم اشتباه رفت و مشتم خورد توي چارچوب!!! ترکيد دستم!!!

اون روز (روز دوم) عمه بزرگم هم با خانوادش اومدن و باعث شدن مسافرتمون باحال تر بشه. شب روز دوم همه آقايون رفتن توي آب و ولي من اصلا حال نداشتم براي همين نرفتم!

روز سوم عصرش رفتيم جاده ي 3000. يه جاي نسبتا خوب وايساديم و وسايل رو درآورديم و رفتيم نشستيم، من که رفتم اطراف رو نگاه کنم يه اسب... البته اسب که چه عرض کنم بهتره بگم قاطر پيدا کردم که مثه گاو همينطوري داشت علف ميخورد! آروم رفتم طرفش و نازش کردم. وقتي بقيه من رو ديدن که دارم اينو مينازونم، اونا هم اومدن پيش اسبه. ولي اسبه خيلي عصباني بود! هر چند دقيقه يه بار يهو برميگشت و ميخواست جفت پا بياد توي شيکم آدم! ولي ما فرار ميکرديم! ولي يه بار يکي از دختر عمه هام رو با باسنش زد و اون هم افتاد زمين!!!

ايشون (اين اسبه رو ميگم) آقا تشريف داشتن و تشکيلاتشون هم براي بنده خيلي جالب بود! به طور عادي که توي لاک خودش بود ولي بعضي  موقع ها يهو مثه يويو ميومد پايين!!! نميدونم چي ميديد که يهو دراز ميشد! البته اين نکته هم برام خيلي جالب بود که فوق العاده کلفت تشريف داشتن ايشون! بيچاره خانومش!!! اوخ ببخشيد يکم جاده خاکي رفتم!

اونجا که ما نشسته بوديم يه رودخونه هم بود، اين قاطر هم وقتي از رودخونه رد شد تا شيکمش رفت توي آب!!! فشارش هم خيلي زياد بود، باهات شرط ميبندم که هيچ انساني نميتونه از اين رودخونه رد بشه! فرض کن از يه رودخونه اي بخواي رد بشي که تا کمر بري توي آب و فشارش هم خفن باشه!

اونجا خيلي خوش گذشت... يه بار هم اومدم به يه گاو پوست هندونه بدم، وقتي نزديکش شدم همينطوري شروع کرد به نگاه کردنم، رفتم طرفش پوست هندونه رو انداختم جلوش بازم همينطوري نگام ميکرد، تا ازش دور شدم هم همينطوري نگام ميکرد!!! خيلي برام جالب بود! ديدي بعضي ها ميگن " منو مثه گاو همينطوري نگاه ميکرد"! فکر کنم منظورشون رو دقيقا فهميدم!

بعدش که غروب شد، وسايل رو جمعيديم و رفتيم دسته جمعي آيس پک زديم به بدن و خيلي صفا داد!

روز آخر هم صبح رفتيم کنار دريا و خيلي گرم بود، سعيد و دختر عمه کوچيکه و شوهر عمه ام هم رفتن توي آب و منم همون 1بار که رفتم برام بس بود. بعدش که حوصلم سر رفت، رفتم پيش بابام و گفتم مياي بريم يکم رانندگي کنم؟ اون هم قبول کرد و رفتيم و 1دور زديم ولي زياد حال نداد! آخه يه اشتباه خفن داشتم که حالمو گرفت! البته رانندگي با اين ماشنمون زياد حال نميده آخه دنده اتوماتيکه فقط يه گاز و ترمز داره! ولي همونش هم غنيمته بهتر از هيچيه!!!

بعدش هم که اومديم بالا و وسايل رو کم کم جمع کرديم و برگشتيم... توي راه برگشت هم دو جا وايساديم، يه بار توي رستوران هزار چم توي جاده چالوس و يه بار هم ديزين، بالاي بالاش وايساديم و باد خنک و خوبي ميومد آش داغ خورديم خيلي حال داد!!! وقتي ما رفتيم اونجا هيشکي نبود، تا ما وايساديم همه اومدن اونجا!

بعدش هم راه افتاديم و يک ضرب رفتيم تا خونه...

مرسي از همه ي نظرات گرچه با خيلي از نظرات مخالفم اما هميشه دوست دارم نظرات همه رو در همه ي موارد بدونم...راستي اگه اشتباه تايپي داشتم ببخشيد آخه هول هولي شد!!! موفق باشيد

نظرسنجي يادت نره



تاريخ : دوشنبه هجدهم مرداد 1389 | 23:3 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام اين تهران هم که شده سوژه ي خنده ي من!!! امروز يه صحنه اي ديدم از خنده ترکيدم! رفته بودم اداره ي عليرضا، داشتيم با هم برميگشتيم و تقريبا نزديکاي خونه بوديم که يه چيزي ديديم و جفتمون ميخکوب شديم! حالا اون چيز چي بود؟ يه دختر... البته بعيد ميدونم بشه گفت دختر! قد بلند و هيکل ۲۰  خوش هيکل ترين مانکن هاي خارجي رو ميذاشت توي جيب کوچيکه ش. شوخي نميکنما خيلي خفن بود! ما همينطوري توي کف اين بنده خدا بوديم که به اطرافمون توجه کرديم ديديم همه مثه ما رفتن توي نخ اين خانوم!!! ما هم که راهمون همونطرفي بود گفتيم دختره رو ولش، مردم رو بچسب!!! بلا استثنا هرکي رد ميشد گردنش ۱۸۰ درجه ميچرخيد!!!

ما هم اين وسط داشتيم فقط ميخنديديم، حالا ميدوني جالب ترين صحنه ش کجا بود؟ يه پسره با دوست دخترش داشت قدم ميزد بعدش پسره اينو که ديد مثه بقيه ي پسرا برگشت و همينطوري داشت نگاش ميکرد!!! دوست دخترش هم زد به پاش که برگرده!!! انقدر خنديديـــم... آخرش هم کنار خيابون وايساد، گفتيم حتما منتظره تا يکي بلندش کنه! اما بر خلاف تصورمون سوار يه پيکان تاکسي شد...

من از اين قضيه يه درسي گرفتم. با عرض معذرت بايد يه واقعيتي رو بگم. ببخشيدا ولي اکثر دخترا خيلي احمق هستن. وقتي تاکسي سوار شد فهميدم که يارو اصلا اون کاره نبوده، يه دختر بوده مثه بقيه ي دخترا...

آخه بيشعور ميدوني چه خطراتي در انتظار توئه؟ ديوووونه فکر کردي مانتو تنگ بپوشي و خوشکل کني بياي توي خيابون همه عاشقت ميشن؟ اين نگاها که بهت ميشه فکر کردي به معناي تحسين توئه؟ خنگول جان پسرا که زل ميزنن بهت و نگات ميکنن دارن نگاه ابزاري از تو ميکنن... ببين تو نبايد بخاطر اين حرف من از پسرا بدت بياد. تو اگه مثه آدم باشي پسرا بهت اونطوري نگاه نميکنن.

ببين، ميخوام يه چيزي رو بهت بگم. فکر کردي من دوست دارم که همه ي دخترا با حجاب باشن؟ اگه فکر ميکني آره بايد بگم نه! من هم يه پسرم مثه بقيه، من مثه خيلي از پسرا نيستم که توي خيابون به دخترا تيکه بندازم، اما چرا دروغ بگم؟ از ديدن دختراي بدحجاب لذت ميبرم. پس دوست ندارم که همه با حجاب باشن، فقط دوست دارم کسايي رو که ميشناسم راهنمايي کنم. من خودم پسرم اونم از نوع تهراني. تهران ميدوني يعني چي؟ تهران يعني آشغال ترين شهر دنيا. يعني کثيف ترين صحنه ها رو ديدم، يعني بدترين شرايط موجود.

ببين، همين چند وقت پيش طرفاي فرهنگسراي خاوران ۱۰-۲۰ تا پسر ريختن سر يه دختر و کلي ازش سوء استفاده کردن و ميخواستن لباساشو در بيارن ولي يه ماشين اومده نجاتش داده، کاري نکن که توجه پسرا بهت جلب بشه. به خدا خيلي بده، فکر نکن موضوع کوچيکيه. خوشکل بودن خوبه ولي نه توي خيابون، خيابون پر گرگ هستش.

ببين بذار يه مثال ساده برات بزنم، تو فرض کن توي خيابون پر از حيووناي وحشي. حيووناي وحشي همه جا هستن. اونا گوشت دوست دارن، اما تا وقتي گوشت پخته باشه سراغ گوشت خام نميرن. بعدش تو به خودت ميگي چرا من نبايد مثه فلاني پخته برم توي خيابون؟ پخته که طرفداراش بيشتره؟ پخته خوشکلتره، پخته راحتترم، پخته بيشتر نگام ميکنن...

بـــــــــــــــــــــــــي شعورررررررر اينا ميخوان بخورنت تو ميگي پخته راحتترم؟؟؟ تو به فکر جونتي يا راحتي و خوشکلي؟؟؟

خانوم محترم، چند نفر با اين تيپت بهت گفتن ميخوان باهات عروسي کنن؟ چند نفرشون چند وقت باهات بودن و بعدش ولت کردن، بدون اينکه بيان خواستگاري؟؟؟ فکر کردي چند درصد مردا دوست دارن که با دختر بدحجاب ازدواج کنن؟ اونا فقط حرفشو ميزنن، اونا دارن مختون رو ميزنن، اونا عشق و حالشون رو با شما ميکنن، بعد موقع ازدواج که ميشه، ميگه خب حالا برم سراغ هموني که ازم شماره نگرفت، هموني که با حجاب بود، هموني که اون روز تيکه انداختم محلم نذاشت...

نميدونم چرا دخترا انقدر ساده اند، آخه مشکل هم اينجاس که اکثرشون هم فکر ميکنن باهوشن.

پسرا اکثرشون ارزش نگاه کردن هم ندارن، اما نميشه گفت همشون آدماي کثيفي هستن. چون من خودم توي محيط پسرونه بودم و ميدونم چه خبره، مثلا همين دوستم اميد... واقعا اراده و ايمان قوي داره، واقعا هم پسر باحاليه و مثه من هم گشاد نيست و درساشو ميخونه!

خانوماي محترم چي بگم بهتون آخه.....

به آقايون هم يه چيزي بگم، اين چيزي که ميخوام بگم تقديم به اون خاک بر سرهايي که ميگن حجاب يعني محدوديت: حجاب يعني محدوديت؟ خب چرا خواهرت رو محدود ميکني؟ چرا مادرت رو محدود ميکني؟ بزار آزاد باشن، بذار بي حجاب بيان توي خيابون. آزادي يعني اين. اين خدا هم هيچي نميدونه و يه چرتي گفته مگه نـــــه؟ بين مرد و زن نبايد فرقي باشه مگه نــــه؟ خدا اصلا عدالت حاليش نيست مگه نــــه؟

توجه: من چون به حرفايي که الان زدم اعتقاد ۱۰۰٪ دارم پس لطفا سعي نکنيد که توي نظرات جواب من رو بديد، من انتقاد پذير هستم اما در اين مورد اصلا.

خدا جون ميدونم خودت فهميدي اون تيکه ي آخر هدفم مسخره کردن اون قشر بود و منظور بدي نداشتم.

احتمالش هست که اين هفته يه مسافرت چند روزه بريم، ولي هنوز ۱۰۰٪ نشده، اگه ديديد اين چند روز آپ نکردم بدونيد که رفتم مسافرت.

کسايي که توي نظرسنجي شرکت نکردن لطفا شرکت کنن.

موفق باشيد



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 | 18:10 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام خوبي؟ شنيدي جديدا يه جمله مد شده ميگن: يه روز خوب مياد...! به نظر من که الان روز خوبه. آينده هم حالا ميخواد يه روز خوب ديگه هم بياد اشکالي نداره ولي مهم الانه نه آينده. يه روزي رو چيکار داري تو از حالا لذت ببر.

يک نفر عکس (نقاشيش) رو برام فرستاد. البته اينجور که توي نظرات معلوم بود خيلي ها سعي کرده بودن که اين کارو بکنن ولي نتونسته بودن! منم به اين گروه خسته باشيد عرض ميکنم و بايد بگم که حالا بيخيال! والا من که درست کردم کار سختي نبود حالا نميدونم ديگه!

من يه عکس از دختر روياهام گذاشته بودم که ۲نفر عرض کردن سليقه ام بده و دختر روياهام زشت تشريف دارن! منم براي اينکه توي ذوقشون نخوره و عقده اي نشن و بزرگ ميشن نيفتن گوشه ي خيابون سيگار به خودشون تزريق نکنن گفتم به سليقه شون احترام ميذارم و ضدحال نميزنم بهشون. البته اميدوارم کسايي که گفتن سليقه ات خوبه از ته دل گفته باشن و فقط براي دلخوشي من نگفته باشن!

ساعت الان دقيقا ۵:۲۹ صبح هستش. حال ميکني چقدر صحر خيزم؟! 

اين امکان گوگل رو ديدي که هر کلمه اي فارسي به انگليسي يا انگليسي به فارسي بزني سريع ترجمه ميکنه برات؟ وقتي فارسي به انگليسي بزني، يه خانومه هستش که تلفظش رو بهت ميگه، البته حواستون باشه زن فاحشه ست چون به من که خيلي پيشنهاداي بدي ميداد! ولي من قبول نکردم و از گوگل پريدم بيرون! پس مواظب باشيد...

ديشب رفتيم عروسي، مامانم و سعيد با هم بودن و من و بابام با هم، سعيد اينا اولين نفر رسيده بودن، حتي خود صاحب مجلس هم نيومده بوده، ما هم تقريبا ميشه گفت جزو آخرين نفرا بوديم، من و بابام دقيقا موقع خوبي اومديم، چند دقيقه نشستيم و بعدشم شام رو آوردن!

البته من از عروسي خوشم نمياد، عروسي هاي ما (فاميلاي ما) که هيچي! مثه مجلس عزاداري ميمونه، ولي به فرض هم که شاد باشه چه فايده داره؟ دارن براي چي جشن ميگيرن؟ براي بدبخت شدن ۲تا جوان بيچاره!!! من جديدا که ديدمو وسيع تر کردم ديدم که ازدواج يعني بزرگترين ريسک زندگي، بر اساس آمار بدست اومده توسط شرکت بزرگ آماري "فريد جون تي وي" تنها ۳۰ درصد ازدواجها موفق بوده و هر دو شريک زندگي از با هم بودن لذت ميبرن.

آخه ميدوني چيه؟ ممکنه دو نفر با هم ازدواج بکنن ولي قهر کنن برن خونه ي باباشون و توي خونه ي باباشون خوش باشن و از زندگي لذت ببرن! اين رو نميشه جزو اون ۳۰ درصد حساب کرد چون من گفتم "از با هم بودن لذت ميبرن"  آره ديگه... حال ميکني عجب شرکت دقيقيه؟!

آخ مخم نفخ کرده، هر لحظه امکان داره يه کار زشتي انجام بده! يه چيزايي به ذهنم ميرسه که اينجا بنويسم؛ بعدش يکم که فکر ميکنم ميبينم عجب حرف زشتي ميخواستم بزنم!!! بيخيال ميشم و پاک ميکنم.

هوا روشن شده، ديگه کم کم بايد برم بخوابم! به من ميگن "فريد Vampire" !

يکي دوتا چيز ديگه هم ميگم بعدش ميرم. اول اينکه قرار بود چهارشنبه بريم مشهد، اما به دليل نقص فني شايد بيفته شهريور شايد هم بيخيال نقص فني بشيم و بريم! ولي در کل تصميمون هست که توي اين تابستون يه دور بريم مشهد.

از هم ميهنان مشهدي تبار خواهشمندم کنترل شده به استقبالم بيايد و سعي کنيد از يک ميليون نفر بيشتر نشيد، البته ميدونم خيلي سخته ولي قول ميدم بذارم از نزديک منو ببينيد! (چه حالي ميده دم خودشو دست بالا بگيره ها!!!) در ضمن امضا هم نميدم!

دوم اينکه رفتم توي کار  بازيهاي پرتابل. قارج خور و ۲-۳ تا بازي باحال ديگه رو دانلود کردم و تصميم دارم بجاي تراوين اينا رو بازي کنم که اعتياد آور هم نيستن.

سوم اينکه ... اه تا اومدم سومي رو بگم يادم رفت! ...... آها سوم اينکه يه بازي دانلود کرده بودم، همون که قبلا هم اسمش رو گفته بودم، حجمش ۱گيگ هستش، اون وقت اومدم بازي کنم ديدم قاطي داره فهميدم گرافيک کامپيوترم بهش نميخوره! خيلي حالم گرفته شد! آخه چند ساعت طول کشيده بود تا دانلود بشه.

چهارم هم اينکه يک نفر عکسش رو برام فرستاد و ايشون هم کسي نبود جزززززز..... smagooli :

3تا نکته هستش اينجا:

1- خودش اجازه داد که بذارمش توي وبلاگم

2- خودش گفت که زياد شبيه خودش نشد

3- خواهشمندم در مورد خوشکلي يا زشتي اين عکس نظري نديد چون براي من نيست. اگه نظر اين چنيني ببينم پاک ميکنم

هنوز خيلي حرف داشتم که بزنم! ولي چه ميشه کرد که ديگه بايد برم بخوابم، بابام هم بيدار شده ميخواد بره سر کار!

کسايي که توي نظرسنجي شرکت نکردن لطفا شرکت کنند...

موفق باشيد



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 | 5:22 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام. داشتم توي سايتها ميگشتم که به يه سايتي برخوردم که ميشه باهاش آدم درست کرد! البته موردهاش محدود هستش ولي در کل خيلي جالبه! من ۱ عکس درست کردم که سعي کردم شبيه خودم باشه، يه عکس دختر هم از دختر روياهام درست کردم اگه کسي شبيه اين دختره هستش يعني شبيه دختر روياهاي منه

اين عکس خودم:

اينم عکس دختر روياهام:

اسم سايتش هم همونطور که زير عکسش نوشته اينه:

My Web Face

فردا هم که عروسي دختر داييم هستش، متولد ۶۷ هستش و من هم اصلا ازش خوشم نمياد، از شوهرش که حالم بهم ميخوره!!! ولي فکر کنم بدرد هم بخورن! فردا اگه خبر خاصي بود ميام تعريف ميکنم.

۳تا آهنگ هم اومدم معرفي کنم که بگم خيلي قشنگه، ۳ سبک مختلف هم هست، اوليش آهنگ stand by ار ساسي مانکن. دوميش آهنگ Love Me For Me از Ashley Tisdale. و سوميش هم آهنگ بدون کلام Concerto For Flute And Harp از Mozart. اين ۳تا رو خيلي باهاشون حال ميکنم! الان دومي رو دارم گوش ميدم. سومي خيلي قديميه، آهنگ زمينه ي يه وبلاگي بود خيلي ازش خوشم اومد دانلود کردمش، فکر کنم براي سال ۱۹۹۹ هستش. ولي بگردي هستش. فقط کافيه اسم خودش و آهنگش رو بزني توي 4shared تا همين آهنگ با کيفيتهاي مختلف بياد جلوت و هرکدوم رو دوس داشته باشي ميتوني دانلود کني.

يه خواهشي داشتم، اينکه اگه وقت داشتي عکس خودت رو با اين سايت درست کن و برام بفرست دوست دارم بدونم خواننده هاي وبلاگم چه شکلي اند. حدس ميزنم کسي اين کارو نکنه ولي خيلي خوشحال ميشم اگه حتي ۱نفر به حرفم گوش بده. اصلا ميشه يه کاري کرد، هرکي عکسش رو داد اگه اجازه بده ميتونم بذارم توي وبلاگم!

فعلا همين. موفق باشيد. خدانگهدار

نظرسنجي......



تاريخ : یکشنبه دهم مرداد 1389 | 19:59 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام به عزيزاي خودم.

ببخشيد ولي اينجا لازم دونستم از يه شخصي خيلي تشکر کنم، وقتي آپ ميکنم جزو اولين کسايي هست که براي من نظر ميذاره و خيلي هميشه منو با نظرهاش خوشحال ميکنه. "معصومه خانوم" من از شما قدرداني ميکنم.

از سعيده خانوم هم خواهش ميکنم اگه اين پست من رو ميخوني لطفا آدرس وبلاگت رو بذار.

خب يه خبر خوب! تراوين رو گذاشتم کنار!!! 1ماه بازي کردم ديدم جز اعصاب خوردکني و اعتياد چيزي به آدم نميماسه! همين امروز اين تصميم رو گرفتم! به خودم گفتم اگه ميخواي بازي کني از همين بازيهاي معمولي بدون اعتياد بازي کن. يه بازي هست قديما بازي کردم، به اسم serious sam که قبلا بازي کردم، سي دي اش رو هم دارم اما يه سايتي ديدم گذاشنه براي دانلود زيرش هم نوشته بدون نياز به نصب! بدون نصب هم خيلي بهتره الکي سرعت کامپيوتر کند نميشه، حجمش هم 1گيگ بيشتر نيست!!! اينو فعلا بازي ميکنم!

امروز که اين تصميم رو گرفتم تراوين رو بذارم کنار، پشتش يه تصميم ديگه هم گرفتم، تصميم گرفتم جدي برم دنبال کلاسهاي کامپيوتر. مامانم گفتش که من دارم ميرم اونطرفا بيا امروز با هم بريم، گفتم باشه، کامپيوتر رو خاموش کردم و رفتيم...

رفتيم همون آموزشگاه که جاي معروفي هم هست و مدرکش معتبره. يکم صحبت کرديم و مشورت کرديم بعدش بوروشورش رو ورداشتيم و اومديم خونه تا يه مشورتي بکنم با بابام و رفتيم بيرون.

مادرم ميخواست بره طلافروشي، توي ماشين بوديم ازش پرسيدم چقدر طول ميکشه؟ گفتش: ممکنه يه ربع ممکنه 1ساعت!!! گرخيدم گفتم پس منم ميام! آخه اگه ميخواستم اون همه وقت توي ماشين بمونم تبديل به لواشک ميشدم!!!

رسيديم به طلافروشي موردنظر، هميشه مادرم از اون طلا ميخره، گفتش مياي توو؟  گفتم نه همين بيرون هستم، توي پياده رو وايسادم، مردم رو که از کنارم رد ميشدن نگاه ميکردم، گدايي که ميگفت ميخوام برم کمپ و 100 تومان به من بده، خانوم جواني که کنار خيابون وايساد و شونصد نفر بهش تيکه انداختن و هر موتور و ماشيني از کنارش رد ميشد يه بوق ميزد، دختر و پسرايي که face 2 face بودن و ميگفتن و ميخنديدن و ...

دقت کردن به مردم خيلي جالبه، توي پياده رو که وايسي و به مردم نگاه کني ميتوني حدس بزني که هر کدوم چه زندگي اي دارن و کلا چيکاره اند... البته خيلي تابلو نبايد نگاه کرد که طرف بهش بربخوره!!! البته اين نکته هم بگم که چشم چروني منظورم نيستا.

يکم که وايسادم مادم که ديد نيم ساعته بيرون الافم گفتش ميخواي بياي تو؟ گفتم نه...برم يه سادويچ بخورم؟!  مادرم: باشه برو، پول داري؟  من: آره دارم

دقيقا بغل طلافروشيه يه ساندويچي باکلاس بود، يعني از اين فلافلي ها نبود! هرکي با يه کسي اومده بود اونجا، ولي من تنها بودم! يه سانويچ گرفتم و براي خودم نشستم روي صندلي ها و ساندوچم رو خوردم و رفتم دوباره همون بيرون.

يک ساعت ميگذشت از اون موقع که مادرم رفته بود توو، هر چند دقيقه يک بار نگاه ميکردم، يارو خيلي سرش شلوغ بود، 1000 تا خانوم ريخته بودن اونجا و مثه مرغا توي هم ميلوليدن! من حوصله ام سر رفته بود، يه رنو اون بغل پارک کرده بود و خيلي کثيف بود! رفتم يه نقاشي روش کشيدم، بعد يکي از توي ساندويچيه اومد بيرون و گفت: خوشت مياد يکي روي عينکت نقاشي بکشه؟!  من که عينکي نيستم، نميدونم حرفش چه ربطي داشت!  منم يه لبخند بهش زدم بعدش گفتم ماشين شماست؟  بعدش اومد گفت حالا بذار ببينم چي نوشتي! يه قلب کشيده بودم اسم خودمو توش نوشته بودم! وقتي ديد خنديد. من بهش گفتم اگه ناراحتي ميخواي يه دستمال بده پاکش کنم! گفتش نه مرسي دستت درد نکنه! بعدش رفت

يکم ديگه که وايسادم خود طلافروشه بهم اشاره کرد بيا توو! رفتم توي طلافروشي، نميدونم اينجا چه جذابيتي داره انقدر خانوما دوستش دارن!!! جالبش اينجاس هيچکدوم با هم فرق نميکنه که خانوما 3ساعت فکر ميکنن تا انتخاب کنن! جديدا همه خانوما ميرن طلاي سفيد ميخرن! همه ي قشنگي طلا به طلايي بودنشه! اونوقت شما ميريد سفيدشو ميخريد؟! خيلي جالبه!

بعدش هم که چند دقيقه گذشت و مادرم يه سرويس 1520 رو پسنديد! اما نخريد!!! بعدشم رفتيم خونه...

قرار شد يه روز ديگه با مادرم بريم همون آموزشگاه و ICDL سطح 2و3 رو بگذرونم، آخه سطح 1 خيلي مسخرست! البته يارو ميگفت که اگه کلاس خوب پيش بره شايد از سطح کتابش جلوتر هم بريم، اما روي ههم رفته بدرد نميخوره سطح 1. بعدش که اين 2تا رو رفتم، ميرم Photo shop اما Freehand هم دوست داشتما اما بابام گفتش که Photo Shop هم عمومي تره هم بيشتر کاربرد داره.

من که زندگيمو سپردم به خدا، بايد ببينيم ديگه چي پيش مياد! ايشالا هرچي به صلاحمه همون بشه.

راستي يه سوال! چند روز پيشا يه خانومي به بنده کامنت داده بود که ميشه کمکم کني که منم يه وبلاگ بسازم؟ بعدش شماره ي موبايلش رو گذاشته بود! حالا سوال من اينه که حالتون چطوره؟!!!

خيلي دوستتون دارم. موفق باشيد...

هوووووي وايسا بينم، توي نظرسنجي شرکت نکرديا!



تاريخ : شنبه نهم مرداد 1389 | 23:47 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سام عليک! چطور مطورين دوست جونا؟ آقا يه سوالي داشتم! ديدي بعضي ها به "دختر" ميگن "دخمل" ؟ چون ديدم جديدا خيلي زياد شده گفتم که بپرسيم ببينيم قضيه اش چيه!!! به نظر من که خيلي مسخره ست!!!  شايدم من اشتباه ميکنم، مثلا به دخترايي که موهاشون مخملي هستش ميگن دخمل! نميدونم! حالا اگه کسي چيزي در اين رابطه نظري داره لطفا بگه...

امروز پشت کامپيوتر بودم بعدش تلفن زنگ زد، عمه ام بود يکم با مامان و بابام حرف زد و گفت کي مياين خونه ي بابا (يا همون پدربزرگ من) سعيد ميگفت همين الان بريم ، مامان و بابام ميگفتن 2-3 ساعت ديگه بريم، من ميگفتم اصلا نريم!!! آخه تقصير اين اعتياده من چيکارش کنم!!! وقتي عمه ام فهميد که من دارم ميگم نريم گفتش گوشي رو بده فريد، بعدش گفتش بايد بياي و اينا، منم گفتم باشه ميام!

رفتيم، اتفاقا خيلي هم خوش گذشت... 2تا از عمع هام و يه دونه از عمو هام اومدن، دختر عموم و شوهرش هم اومده بودن! با موبايل عمه کوچيکم (همون که زنگ زده بود) يکم اينترنت بازي کردم! بعدش هم رفتم با سعيد و پسر عمه هام (عمه وسطيه) رفتيم فوتبال، 2به2 بازي کرديم و بازم مثه هميشه فريد قهرمان ميشه!!! خيلي حال داد.

وبلاگم خيلي توي فاميل پيچيده! زياد خوشم نمياد ولي چاره اي نيست!!! براي خودم نميگما، آخه بابام ميگه خوب نيست فاميلها از زندگي شخصيمون اطلاع داشته باشن، ولي من بيشتر سعي دارم که کمتر برم توي حاشيه.

يه آهنگ خيلي قشنگ آروم شنيدم، که بدون خواننده هم هستش، دو دل شدم که آهنگ وبلاگم رو عوض کنم. پس اگه ديدين آهنگ وبلاگم عوض شد تعجب نکنيد، در ضمن لينک دانلود آهنگ فعلي رو ميخوام براتون بذارم تا کسايي که دوستش دارن داشته باشن. لينکش هم مال خودمه و خيالتون راحت هميشه سالم هست!

اينم لينک: دانلود آهنگ وبلاگم

داشتم ميگفتم، بعد از يه استراحت کوتاه دوباره رفتم با بروبچس فوتبال بزنيم، يکم بازي کرديم که پسر عموم (محمد) که 8و6ي هم هست! يعني متولد 68 هستش افتخار داد و اومد باهامون فوتبال بازي کرد، اين دفعه يه بار انگشت پام کشيده شد روي زمين. زياد درد ناشت اون موقع بعد نگاهش که کردم ديدم مثه اژدها دهن باز کرده و همينطوري داشت ازش خون ميومد! بعدش تازه غميدم که داره دردم ميگيره! دقت کردي وقتي ميفهمي داره يه جاييت خون مياد دردت ميگيره! خيلي باحاله!

بعدش رفتم يه چسب زخم از عمه ام گرفتم و دوباره رفتم بازي! درد ميکردااا اما دوست داشتم بازي کنم براي همين تحمل ميکردم، من و سعيد باهم بوديم، محمد و دوتا پسر عمه هام هم باهم! آخرش هم اگه گفتي چي شد؟؟؟ بازم مثه هميشه فريد برنده ميشه!!! آره ميدونستم ميدوني! ولي خدا رو شکر خيلي خوش گذشت و از اينکه چند ساعت از نت دل کندم پشيمون نيستم!  وقتي ريش ميذارم همه بهم ميگن خوشتيپ شدي! امروز هم همه ميگفتن بهت مياد!

يه چيزي ميخواستم بگم يادم رفت!!!

داشتم توي آمار وبلاگم ميگشتم که به اين صفحه برخوردم، بدون شرح هستش فقط خودتون قضاوت کنيد... البته اون چند کلمه اي که نقطه هاي قرمز روش هست مثلا سانسور شده!!! يکم کم سانسور شد که همه بتونن بخونن!!! آخه يکي نيست به من بگه IQ جون سانسور براي اينه که بقيه نتونن اون رو ببينن! ولي حالا مدل من اينجوريه ديگه! مساهده بفرمائيد:

 اين عکس رو نگاه کن

خب ديگه خيلي هم طولانيش نکنم که حوصله تون سر نره، موفق باشيد...

لطفا نظرسنجي فراموش نشه، يادتون نره که توي نطرسنجي ها حقيقت رو بگين چون برام خيلي مهم هستش



تاريخ : جمعه هشتم مرداد 1389 | 23:50 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام حالت خوبه؟ فعلا خاطره و ماجراي جديدي ندارم. ديشب يه کارتوني رو که قبلا دانلود کرده بودم رو گذاشتم که ببينم. يه کارتوني که واقعا منو تحت تاثير خودش قرار داد... يه کارتوني که انقدر من سرش گريه کردم که ديگه نفسم بالا نميومد، واقعا زيبا بود... پيشنهاد ميکنم حتما ببين.

من خيلي از اين بدم مياد که يکي يه فيلم يا داستاني رو قبل از اينکه ببينم بخواد تعريف کنه براي همين من تعريف نميکنم و هيچي دربارش نميگم فقط اينو بگم که قشنگ ترين کارتوني بود که تا حالا ديدم... اسم کارتون Toy Story 3 هستش...

 نظرسنجي عوض شد



تاريخ : پنجشنبه هفتم مرداد 1389 | 20:38 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام. ديگه بعد از اين معلوم نيست کي آپ کنم ممکنه توي يک روز 2بار آپ کنم! يا يک هفته يک آپ کنم! چون بستگي داره کي مطلبي به ذهنم برسه...

امروز در واقع براي گفتن يه مطلب خاصي اومدم... اون مطلب اسمش "جــــــن" هست... من اين چند وقته با خيليها در اين مورد صحبت کردم، خيلي اطلاعات دارم ولي درست يا غلطش رو نميدونم. ميخوام در اين مطلب فقط به اين مورد بپردازم.

همونطور که ميدونيد جن ها هم بنده ي خدا هستند. در حالت عادي اونا هيچ کاري به ما ندارن، تا حالا هيچ وقت گزارش نشده که جن انساني رو کشته باشه! پس وقتي اسم جن رو ميشنوي الکي نترس!!! جن، نه لولوخورخوره ست، نه قاتل و نه انقدر بيکاره که مثلا شبها بياد شما رو بترسونه!!!

جن، يه موجودي هستش که از نظر مرتبه، بين انسان و حيوان قرار گرفته، و جنسش هم مثه ما نيست، جنس ما خاک و جنس جن از آتش هست، براي اجنه تکنولوژي معنايي نداره، يعني اون هيچوقت نميشينه يه چيزي رو اختراع کنه يا وسيله اي بسازه!

جن ها عقل دارن، اما نه مثه آدم مثلا در اين حد که چطوري زندگي روزمره شون رو بگذرونن و امرار معاش کنن، فقط در همين حد. اونها مثه انسانها کافر و مومن دارن، نر و ماده دارن و توليد مثل ميکنن.

خيلي باحاله، اونا خيلي سريع حرکت ميکنن و هرجا که بخوان خيلي سريع ميرن، عمرشون هم خيلي زياد هستش و به زمان ما حداقل 1000 سال عمر ميکنن! برو خجالت بکش 20 سال عمر کردي ميگي از زندگي خشته شدم؟؟؟! پس اونا رو چي ميگي؟؟؟

معروف ترين جن هم که همتون ميدونيد کيه... بلـــه آقا شيطونه!!! ديگه بدترينشون فکر کنم همين آقا شيطونه باشه!

خدا بين ما و جن ها يه پرده اي قرار داده، در واقع اونا ميتونن ما رو ببينن (حتي توي حموم!) ولي ما اونا رو نميتونيم ببينيم! چه حالي ميکننا! مثلا ميشينن دسته جمعه تخمه ميشکنن و به کاراي ما ميخندن!!! مثلا منو که نگاه ميکنن ميگن: اه اينم که ديوونه صبح تا شب نشسته پشت اين دستگاه! حداقل يکم نميره بيرون به کاراش بخنديم! پس هرجا ميري مواظب کارات باش چون علاوه بر خدا که داره نگات ميکنه، يه سري جن هم دارن به کارات ميخندن!!! جن ها حرفاي انسانها رو ميفهمن، يعني تو ميتوني باهاشون صحبت کني، ولي منتظر جواب نباش!

همونطور که داشتم ميگفتم خدا بين ما پرده اي قرار داده، که مانع ميشه انسانها با اجنه ارتباط داشته باشند، در واقع اين پرده به نفع انسانهاست، چون اجنه قدرتي دارند که مافوق اسناهاست و آدما قادر به انجام اونا نيستن، اما يه سري ورد و دعاهايي هست که اگه در شرايط خاصي خونده بشه ميتونه منجر به ظاهر شدن جن بشه. اجنه بدشون نمياد با انسانها ارتباط برقرار کنن و يکم سرکارشون بذارن! اما اين پرده مانع از اين ميشه که اينها بتونن اين کار رو انجام بدن، اما وقتي اون پرده رو يه انساني با دست خودش بياد پاره کنه جن هم از خدا خواسته! مياد پيش انسان.

من خيلي شنيدم درباره ي کسايي که رفتن سراغ احظار جن، مثلا يکي ميگفت يه بنده خدايي بلد بوده جن ها رو احظار ميکرده، اول هرکاري ميخواسته جنها براش انجام ميدادن، اما بعد از مدتي که گذشته اونا از فرمانهاش سرپيچي ميکنن و زندگيش رو بهم ميريزن، از بهم ريختن وسايل گرفته تا کتک زدن... البته من نميگم که 100% اين مطالب درسته چون من خودم از مقاله ها خوندم و از آدما شنيدم، و اينا هيچوقت نميتونه سند معتبري  باشه!

يا مثلا چند روز پيش يکي از رفيقاي قديمي وبلاگم که داشتم باهاش حرف ميزدم ميگفتش که يکي از دوستاي باباش رفته بوده توي کار احظار جن، يه کتاب داشته که همه چيز رو توش نوشته بوده، بعدش اون کارايي که گفته بوده رو انجام ميده، بعدش احساس ميکنه بالاي سرش سروصدا داره مياد وقتي نگاه ميکنه بالاي سرشو ميبينه جن ها ظاهر شدند اون هم پا به فرار ميذاره و کتاب رو هم همونجا ميذاره... چند وقت از اون ماجرا ميگذره که سر باغچه نشسته بوده داشته فلفل ميچيده، خانومش رو صدا ميکنه چند لحطه بعد احساس ميکنه خانومش اومده بالاي سرش خانومش وايساده، فلفل رو بهش ميده اما تا برميگرده ميبينه خانومش نيست... و در واقع آقا جنه بوده!!! جاي دست جن روي فلفل سياه شده بوده...

از نظر دين، هيچکدوم از پيامبران ارتباط با چيزايي که خدا راهش رو بسته، مثل جن يا روح رو کار درستي ندونستن...

البته نبايد جن و روح رو يکسان دونست، چون جن خودش يه موجود زنده هستش که همين جاها زندگي ميکنه، اما روح، همون انساني بوده که قبلا مرده و روحش رفته اون بالاها! آيا دقت کردي ما همه مون روحيم؟! پس چرا انقدر به جسممون دل بستيم؟ تو خودت روح هستي، اين جسمت يه چيز امانته دست تو! انقدر نرو جلوي آينه و براي قيافت خرج کن! چند سال ديگه اون رو بايد به صاحبش پس بدي.

ميدوني دنيا مثل چيه؟؟؟ مثه اين هستش که تو 5 سال براي شغلت بايد بري خارج، وقتي رفتي مديرت بهت يه ماشين ميده ميگه بيا اين دستت باشه اين 5 سال بعدش ازت ميگيرم! حالا تو از اين ماشين و از اون شهر خارجي خوشت اومده ميگي ولش کن بابا شغل چيه اين 5 سال رو عشقه!!! ميري ماشينت رو اسپرت ميکني، ميچرخي باهاش، ميري کافي شاپ، رستوران، هتل، دريا و ... حالا هي مديرت داره به موبايلت زنگ ميزنه، ميبيني اونه ميزني روي سايلنت!!! من ديگه چيزي نميگم خودت قضاوت کن با چه رويي بايد پيش مديرت بري. يا اصلا مدير رو ولش کن، خودت ميخواي چيکار کني؟ نه پولي برات مونده نه شغلي داري! اون ماشين هم که ديگه هر وضعي باشه بايد پس بدي...

خب حرف آخر اينکه من خيلي دوست دارم با اجنه ارتباط برقرار کنم، دوست دارم با يکي از اونا دوست بشم، نه براي منافع خودم، براي اينکه احساس ميکنم موجودات جالبي هستند و ازشون خوشم مياد... لطفا يه جن به بنده نظر خصوصي بده، ID هم فراموش نشه يکم با هم بچتيم!!!!

ولي خيلي دوست دارم. براي همين يه سري دعا از يه منبعي که گفته لو ندم گير آوردم و شرايط خوندنش هم گفته پس اگه دوست داري با اجنه ارتباط برقرار کني برو ادامه ي مطلب، ولي عواقبش پاي خودت...

نظر سنجي هنوز به ۳۰ نرسيده پس عوض نميکنم. اگه تا حالا نظر ندادي بدو برو نظر بده ديگه خسته شدم از اين نظرسنجي


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه پنجم مرداد 1389 | 22:18 | نويسنده : دایـــــی فريد |

شنبه ساعت 1:57 ظهر

امروز 27 رجب هست، تولد بابام هم به قمري امروز ميشه، چون روز مبارکي هستش هر سال تولد بابام رو به قمري ميگيريم... 21 تير هم تولد مامانمه! امروز هم که نوزدهم بود! امروز رفتم يه کادو براي مامانم و يه کادو براي بابام گرفتم! روز مادر و روز پدر که هيچي براشون نگرفته بودم، گفتم حداقل تولدشون يه چيز ناقابلي براشون بگيرم! آخه نامرديه، هم روز پدر داريم هم روز مادر، اما روز بچه نداريم!!! خب ما بيچاره ها هم آدميم! دوست داريم يه روزي داشته باشيم!

هواي تهران هم همچنان بالاي 40 درجه هست و واقعا زندگي رو آزار دهنده کرده! اين کولرهاي بدبخت هم که ديگه کشش ندارن! البته تا وقتي روشن هستن خوبه ها! ولي اگه 1دقيقه خاموشش کنيم سوخاري ميشيم! خيلي باحاله! مثلا ميخوايم چايي بخوريم، يه پارچ آب ميکنيم ميذاريم توي بالکن 2دقيقه بعد ميايم ور ميداريم داره "قل قل" ميکنه!

امروز مامان و بابام روزه گرفتن. ميگن خيلي 27 رجب ثواب داره. راستي چيزي هم به ماه رمضان نمونده! قراره دهنمون سرويس بشه! روزاي طولاني و داغ!!! 2 تا چيز ميتونه آدم رو در امان نگه داره تا تشنگي رو حس نکنه. 1- خـــواب 2- اينترنت!

شايد بعدا درباره ي روزه بيشتر بنويسم، شايد هم نه! فعلا برم

شنبه ساعت 6:21

از ثابت بودن بدم مياد... بايد حرکت کرد. وقتي عکس يه دريا رو نگاه ميکنم دلم ميگيره، چون احساس ميکنم ثابته... ولي وقتي عکس يه رودخونه رو نگاه ميکنم شارژ ميشم، و عکس آبشار که از همشون بهتره، آدم هم بايد مثل آبشار باشه، جنب و جوش، حرکت، تفريح، عشق و حال، نه اينکه يه جا بشيني و منتظر اين باشي که يه اتفاقي بيفته تا بهت خوش بگذره و در مورد کار هم همينطور، سليقه، تلاش، جنب و جوش، اراده، پيشرفت، تجربه و حتي بعضي موقع ها هم شايد شکست بخوري که نبايد جلوت رو بگيره، دوباره شروع کن اشکالي نداره...

دوس دارم زندگي من اينطوري باشه، ميفهمي منظورم رو؟

شنبه ساعت 8:29

چند دقيقه پيش يکي از همکلاسيهاي سابق بهم زنگ زد و گفت فريد بيا ميدون شهدا، زير پل عابر پياده، گفتم براي چي؟  گفتش فلش آوردم ميخوام ازت آهنگ و کليپ جديد بگيرم!  منم قبول کردم و سريع آماده شدم و رفتم به طرف ميدون شهدا... هنوز يه دقيقه نگذشته بود از زنگ قبليش دوباره زنگ زد! گفت فريد کجايي الان 10 دقيقه ست وايسادم!  مگه من سرعت جت رو دارم به اين زودي برسم آخه؟!  بهش گفتم دارم ميام وايسا.

رفتم اونجا که گفته بود... ديدمش!!! قيافه اش خيلي باحال شده بود! موهاشو يه جوري کرده بود، نميدونم اسمش چيه، ولي حالا نميدونم، بغلا رو خالي کرده بود، روي سرش رو يکم بلند کرده بود! ابروهاش رو هم برداشته بود، درست قيافش مثه دخترا شده بود!!! اونم اولش که چشمش به من افتاد يکم نگاه کرد تا شناخت!!! البته من کار خاصي توي قيافم نکردم، فقط موهامو گذاشتم بلند بشه!

جالبه، توي تابستون هرکسي هرکاري رو که دوس داره روي قيافش انجام ميده! توي پسرا که اينطوريه، دخترا هم بايد اينطور باشن، من نميدونم، پسرا مو که بلند ميکنن، ابرو هم که بررميدارن پس دخترا چيکار ميکنن که پسرا نميکنن؟؟! ولي خداييش مو بلند کردن فقط مخصوص دخترا نيست، يه چيز عموميه، که چون دخترا بيشتر حوصله دارند انجام ميدن و پسرا چون حوصله ندارن نميکنن! يا شايد هم عرف امروزي يه جوري شده که مو بلند کردن براي پسرا رو يه عمل غير عادي تلقي کنه... ولي مثلا ابرو برداشتن يه کاريه که مختص خانوماس.

خب ديگه زياد وقت براي نصيحت هاي اخلاقي ندارم! بايد برم نمازمو بخونم و بعدشم بريم خونه ي داييم!

يکشنبه ساعت 11:50

اي بابا... خودم از اينکه اينترنت قطع هستش اعصابم خورد هستش، وقتي از کافي نت ميرم نظرا رو چک ميکنم ميبينم بعضيها يه چيزايي نوشتن که اعصابمو بيشتر خورد ميکنه! بخدا دست من نيست، اگه دست من بود که يه لحظه هم از اينترنت جدا نميشدم... ولي چيکار ميشه کرد ديگه...

امروز باحال بود، همون همکلاسيم امروز اومده بود فلشش رو بگيره، چند بار زنگ زد، توي کافي نت بودم کار داشتم جوابشو ندادم. وقتي اومدم بيرون (يه ربع بعدش) زنگ زدم بهش، گفتش اومدم ميدون شهدا گوشي رو ور نداشتي، دوباره بيام؟ گفتم بيا. من چون بيرون بودم زودتر رسيدم، بعد از چند دقيقه اومدش.

تا ديدمش پريدم پشت موتورش گفتم بريم، گفت کجا بريم؟!!! گفتم: بريم يه دور بزنيم!  راه افتاد رفتيم کلي راه رفتيم، خيلي ناشينانه موتور سواري ميکرد، هيچ چيزش روي اصول نبود! 2بار هم خاموش کرد وسط راه! با اينکه ميدونستم چه خطرهايي داره، اما خيلي عقده اي شده بودم، خيلي هم صفا داد! موتورش رو تازه گرفته بود. بعدش که برگشت، اومد توي کوچه مون و خونه ي جديدمون هم بهش نشون دادم، بعدش هم فلش رو بهش پس دادم و خداحافظي کرديم و رفتش...

روش نشستن روي موتور هم بهم ياد داد! اولش پشت موتور رو ميگرفتم، ولي گفت اينجوري هرکي ببينت بهت ميخنده! بايد دو دستي (...هات) رو بگيري با پاهات هم به من بچسبي! نميدونم، تا حالا نديدم کسي اينطوري بشينه، حالا بعد از اين دقت ميکنم ببينم موتوري

دوشنبه ساعت 1:39 بامداد

ببخشيد حرفم نصفه شد! آخه مهمونا داشتن ميرفتن، بعدشم که رفتم فينال رو ديدم! خدا رو شکر هلند باخت!

داشتم ميگفتم حالا بعد از اين دقت ميکنم ببينم موتوري ها چطوري ميشينن!

واقعا دلم براي اينترنت تنگ شده، اميدوارم زودتر وصل بشه، خدا کمک کن...

و بالاخره... پنج شنبه ساعت 1:43

آخر شاهنامه خوشه... جوجه رو آخر پاييز ميشمرن و اين حرفا!!! يعني بالاخره وصل شد و از خوشحالي توي پوست خودم نميگنجم! حرف گفتني زياده ولي الان وقتش نيست! فعلا اينترنت وصل شده... بذاز يکم از خماري در بيام بعدا مينويسم بازم دير نميشه!!!

از همه ي دوستان دوباره عذرخواهي ميکنم... موفق باشيد

سري مطالب دوران بي اينترنتي به پايان رسيد و بعد از اين هرچي بنويسم مربوط به زمان حال هست...

بزودي اين نظرسنجي به پايان خواهد رسيد پس اگه شرکت نکردي بدو برو شرکت کن



تاريخ : دوشنبه چهارم مرداد 1389 | 13:1 | نويسنده : دایـــــی فريد |

جمعه ساعت 12:45 بامداد

راستي يه قسمت از پارک ارم رو يادم رفت بگم! رفتيم سوار ماشينامون شديم و از همديگه خداحافظي کرديم. بعدش من صندلي جلو نشستم و با سرعت رفتيم به سمت خروجي، يه پرايد مشکي بود، بابام گفت وقتي رسيديم بغلش يه جيغ بزن!!!  من گفتم: واقعا بزنم؟!  بابام گفت: بزن!  باباي اهل حالي دارم!!! وقتي رسيديم يه داد بلند (از اونا که وقتي سوار دستگاهها ميشديم ميزدم!) زدم و زود روم رو برگردوندم! يه خانومه از توي ماشين گفت: درررد! بغلشون واينستاديم و بابام گازش رو داد رفت! سعيد گفت وقتي داد زدي همشون يه لحظه برگشتن نگاه کردن، بعدش گفت راننده هه هم معلوم بود اعصابش خيلي خورد شده بوده!  ولي خيلي خنديديم!

امروز هم که برنامه رديف بود، عليرضا اس ام اس زد گفت يه ربع به 7 توي پارک روبروي شهرداري باش، ديدم اگه بخوام به موقع سر قرار برسم بايد همه کارا رو تعطيل کنم و سريع برم آماده بشم، پس کامپيوتر رو خاموش کردم و رفتم لباسامو پوشيدم. 7-8 دقيقه زودتر از قرار رسيدم. يه زنگ زدم گفتش من 5 دقيقه ديگه اونجام...

واي من از اين کوچه جديدمون ميترسم...، اونروز که اون قضيه ي مبهم پيش اومد، هر چند شب يه بار هم صداي دزدگير ماشينمون در مياد، صد رحمت به کوچه ي شلوغ، بوق کاميون اونم توي وسط خواب مي ارزه به اينکه آدم بخواد با ترس و لرز بخوابه! خدا کنه سر سال بلند بشيم بريم يه جاي ديگه (البته اگه عمري باشه و من زنده باشم تا اون موقع!)

خب از بحث دور نميشيم، اونم کم کم اومد و رفتيم پلاسکو. خريدهامون رو کرديم، منم چند تا تي شرت گرفتم، اما راستش اونجوري که ايده آلم بود نشد ولي خوبه نسبتا! يه عطر هم براي آجيم گرفتم! آخه خيلي وقت پيش براش يه عطر گرفته بودم، مثل اينکه خيلي دوسش داره، چند وقت پيشا اومد گفتش هروقت تونستي يه دونه ديگه هم برام بگير. امروز موقع برگشت يه سر هم زديم به ميدون امام حسين، عليرضا يه کار خياطي داشت، بعدش گفت بيا به پسر داييم، يا پسر عموم يه سر بزنيم، يادم نيست چه نسبتي داشتن! توي يه مغازه ي عطر و لوازم آرايشي کار ميکرد، با هم آشنا شديم، بعدش ديدم اينجا عطر داره، آشنا هم که هست، حساب بانکي هم که تکميل و پس تصميم گرفتم اين عطر رو  بگيرم. خيلي بوي خوبي داره! الان هم يادش افتادم و بوش کردم...

الان داشتم به يه موضوعي فکر ميکردم، ديدم من در واقع در حال حاضر 3تا دوست واقعي دارم، يکي عليرضا، يکي اميد و حميد (که باهاش رفتم کوه) اما راستش بيشتر از همه از عليرضا خوشم مياد، چون علاوه بر اينکه ميدونم سرش خيلي شلوغه و وقت خالي به زور براش پيش مياد، اما خيلي پايه ست. يعني دوست داره وقتهاي خاليش رو با دوستاش بگذرونه، هرجا ميخواد بره منو هم صدا ميکنه که باهاش برم. اسن اخلاقش رو دوس دارم، چون من بيشتر از همه از آدمايي خوشم مياد که اول اينکه پايه باشن، دوم اينکه خراب رفيق باشن، البته اين روابط بايد دو طرفه باشه.

مثلا اميد اشب بهم زنگ زده بود، توي فاز کنکور بود و اين حرفا، آخه کنکور فني و حرفه اي فرق ميکنه، مثل اينکه امسال روي هواس و هنوز تاريخش مشخص نشده! جالبه! اون توي فاز شغل و کار و آينده و پول و اين حرفاس. نميگم بده، خوبه که آدم به فکر آيندش باشه، ولي نه در اين جد که انقدر به فکر آيندش باشه که حال رو از ياد ببره! تو اول از همه بايد سعي کني از الان خودت لذت ببري بعدش به فکر آينده باشي! مگه فکر کردي زندگي چقدره؟

هر دفعه زنگ ميزنه ميره روي اعصاب من، هر کاري رو که ميگم ميخوام انجام بدم ايراد ميگيره و ميگه نه تو داري کار اشتباه رو ميکني و من دارم بهترين راه رو ميرم و بهت پيشنهاد ميکنم تو هم بياي توي همين راهي که من دارم ميرم!  يه جورايي ميشه گفت آدم ضدحاليه! مثلا بهش ميگم ميخوام برم آموزشگاه، کاراي کامپيوتري رو ياد بگيرم و مدرک بگيرم و باهاش بتونم يه کار کوچيکي راه بندازم...  اون ميگه: ااااه کامپيوتر چيه!؟! پول توي کاراي صنعتيه، فلان کس يه مغازه داره 2تا دستگاه سنگ فقط توش دارع ماهي 2تومان درآمد داره و اين حرفا!

خب به من چه که ديگران دارن چيکار ميکنن؟؟ من بايد راهي رو برم که بهش علاقه دارم، بايد به طرف عشقم، يعني کامپيوتر حرکت کنم. بعدشم  اگه آدم حرفه اي باشه با کامپيوتر ميتونه پول پارو کنه. بعدشم به قول مرحوم "هيدن": " اين زندگي منــــــه * بهم نگو چي خوبه چي بده"  البته هنوز از فوت نکرده، اما هيدن چون ديگه خوندن رو گذاشت کنار از نظر من مرده ست، پس بهش ميگم مرحوم...

واقعا نوشتن ميتونه به آدم کمک روحي کنه، آدم خالي ميشه، احساساتش رو ميريزه بيرون، عقده هاش رو خالي ميکنه، "نوشتن = جاروي روح & نوشتن = تخليه ي عقده ها & نوشتن = کنترل اعصاب" نوشتن ميتونه زندگيم رو از اين رو به اون رو کنه...

راستي، همونطور که حدس ميزدم، تيمي که من طرفدارش بودم حذف شد، خب فقط مونده يه فينال، سعيد از اول بازيها طرفدار اسپانيا بود، اعصابم خورد ميشه که تيمش تا فينال اومد اونوقت من هر تيمي رو انتخاب ميکنم توي همون مسابقه شکست ميخوره! بين اسپانيا و هلند، دوس دارم اسپانيا ببره، چون از هلند بدم مياد.

يه نکته اي رو هم زياد لازم نبود بگم اما ميگم! شايد يکي دوست داشته باشه بدونه که نظر من راجع به ازدواج چيه؟! خب توي جواب بايد بگم، چيز بدي به نظر نمياد، آدم از دور بهش نگاه ميکنه خوشش مياد، ولي احساس ميکنم هنوز گوش هام به اون اندازه بلند نشده!  فعلا من تصميم دارم تا ايشالا 30 سالگي زندگيمو بکنم، بعدش هم که بايد زندگي منو بکنه! من نمي فهمم آخه نميشه که رابطه يه طرفه باشه، 30 سال من زندگيمو ميکنم، خب اونم دل داره ديگه بعد از ازدواج هم نوبت اونه!!!

آقايون، خانوما، شرمنده بخاطر شوخي هاي بي تربيتيم! يکي نيست به من بي شعور بگه آخه ديوونه، تو نميگي يه وقت اينجا خوار و مادر مردم گذرشون بيفته و اين جملات شنيع رو بخونن و يه وقت بدشون بياد؟ تازه شايد زن و بچه ي مردم هم بخواد از اينجا رد بشه!  هووو مگه اينجا پل عابر پيادس که همه ميخوان از اينجا رد بشن؟ اصلا مگه کسي هم از پل عابر پياده استفاده ميکنه؟ اصلا مگه اينترنت بچه بازيه؟ اينجا نوک قله ست، هرکسي هم نميتونه به اين راحتي ها بهش برسه! کسايي هم که وبلاگ من رو بشناسن، با من آشنايي کامل دارن و ميدونن من بعضي موقعها حرفام توي جاده خاکي ميره، در هر چهار صورت ببخشيد!!!

آها راستي داشتم در مورد دوستام حرف ميزدم، که 3تا دوست دارم و اينا! من اميد رو خيلي دوست دارما اما از اين 2تا اخلاقش خيلي بدم مياد، يکي اينکه همش توي فاز شغل و آينده و ايناس، دوم اينکه همش ميخواد کاري که خودش ميخواد بکنه رو براي ديگران تبليغ و کاري که ديگران ميخوان بکنن رو بزنه توي سرش! ولي در کل پسر خوبيه، قديما هم که با هم همکلاس بوديم احساس ميکنم با من پايه تر بود، اما چند وقته ديگه يا جايي نميره، يا اينکه منو خبر نميکنه. نميدونم...

سومين دوستم هم که حميد هستش، همکلاسي مدرسه آخريم، که تقريبا ميشه گفت آخراي سال با هم رفيق شديم. خيلي پسر باحاليه، با توجه به شناختي که من ازش دارم، مثل آينه هستش، هرجوري باهاش باشي همونطوري رفتار ميکنه. با اينکه چند وقت بيشتر نيست ميشناسمش ولي احساس ميکنم از اميد بيشتر دوسش دارم.

اين مطلب مربوط به ۲-۳ هفته پيش هست، پس زياد جدي نگير (جام جهاني و بقيه ي چيزا!)

در ضمن، من ديدم بعضي ها توي وبلاگاشون ميگن چون نظرات قطع شده آپ نميکنم! من چون دوستانم رو دوس دارم و براي اينکه کسي نظر بده نمينويسم و بيشتر براي دل خودم مينويسم براي همين آپ ميکنم... بعدا که نظرات راه افتاد هرکي دوس داره نظر بده!

نظرسنجي نشه فراموش - لامپ اضافي خاموش

اينم نکته ي اخلاقي امروز!!!

م و ف ق * ب ا ش ي د

 



تاريخ : یکشنبه سوم مرداد 1389 | 16:11 | نويسنده : دایـــــی فريد |

خب من اومدم توي اين پست ۳تا از عکسهاي شهرستانک يا همون "شهرستونک" خودمون رو بذارم. البته عکس زياد گرفتم ولي وقتي ريختم توي کامپيوتر ديدم اکثرشون اون کيفيت مناسب رو ندارن براي همين گشتم و ديدم اين ۳تا بهتر از بقيه هستن. هرچي اونجا عکس گرفتم به افتخار شما بود. اينم از عکسها:

اون من نيستما!



تاريخ : شنبه دوم مرداد 1389 | 23:32 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام چطوري؟ خوبي؟ اين دفعه اومدم فقط ماجراهاي مسافرت 2روزه يا دقيق تر بگم يک و نيم روزه رو تعريف کنم...

اول من و مامانم رفتيم چند تا چيز ميز که براي مسافرت لازم بود رو خريديم و بعدش همگي رفتيم سر کوچه ي خواهرم اينا (البته اينجا توضيح خاصي داشت که چون پيچيده بود و تعريف کردنش هيچ سودي نداره نميگم) بعدش از اونجا هم خواهرم با شوهرش سوار ماشينشون شدند و پشت سر ما حرکت کردند...

خب حالا نوبت تيم بعد بود. يعني "دايي مجيد اينا"! که ميشه دايي وسطيم. رفتيم دم خونشون، گفتن که يه مشکلي براشون پيش اومده و نميتونن فعلا بيان، مشکلشون هم اين بود که ماشينشون رو گذاشته بودن تعميرگاه و هنوز کسي نرفته بود که بيارتش. گفتن شما برين ما شب ميايم، ميخواستيم بريم که بابام لحظه ي آخر به پسر دائيم که اسمش محمد هستش و تازگيا ازش تعريف کردم گفت: ميخواي با ماشين ما بياي؟!  اونم خوشحال شد و رفت از خانوادش پرسيد و سوار ماشين شد و رفتيم...

اولين توقفگاهمون براي هندونه بود، يعني وايساديم يه جايي و هندونه خورديم، 2نفر هم سبک شدن اونجا (يعني wc! البته از نوع Small! اون 2نفر هم سعيد و محمد بودن!) يکم از کوه بالا رفتيم 3نفري و يه جاي دنج و سايه پيدا کردم، بعدش ميخواستم از فضا لذت ببرم دور و ور رو نگاه کردم، اون چيز قهوه ايه چيه اونجا؟!!! آهاااا از اوناس!!! خلاصه حالم بد شد و از محيط دور شدم! اينجا بود که به اين نکته پي بردم که جاي دنج، اونم توي مسافرت به معناي تخليه ي چاه هست! پس توي مسافرت يه جا پياده شدي دنبال يه جاي خلوت نگرد!!!

دوباره حرکت کرديم، يه جاي ديگه وايساديم و آقا حامد برامون چيپس و پفک و کلا از اين چيزاي مضر که من خيلي بدم مياد!!! (افعال معکوس) خريد و خيلي حال کرديم، دمش گرم.

سه باره حرکت کردم، يکم راه رفتيم، گفتيم بريم بستني بخوريم! بابام بهم پول داد و گفت برو بخر و بيا، بعدش آقا حامد هم همراهم اومد، يارو بستني ها رو آورد تا اومدم پول رو بدم آقا حامد سريع از جيبش در آورد و ميخواست بده، کلي با هم دعوا کرديم، ولي آخرش آقا حامد برنده شد و خودش پول رو داد!

راستي، گفتي انگليس، ياد لندن افتادم، حالا اگه يادم بود بعدا دربارش کلي حرف ميزنم...

ديگه داشتيم ميرسيديم، يعني رسيديم به جاده ي خصوصي "شهرستانک" اسم همون روستايي هست که ما رفتيم. البته من از ايستگاه بستني به بعد رو رفتم توي ماشين آقا حامد. شما از توي جاده به کل روستا تسلط داري، يه جاي قشنگ توي جاده وايساديم و کلي عکس گرفتيم. بعدش من گفتم بذارين من بقيه ي راه ماشين رو بيارم، خداييش جاده ي خلوت و باحال خوراک آموزش رانندگي! البته اين نکته رو هم بگم که جاده يه طرفش کوه و يه طرفش هم دره بود! جاده اش هم چند جا پيچ 360 درجه داره! آخه ترس نداره که فوقش آدم با ماشين سقوط ميکنه توي دره و ميميره ديگه!

نذاشتن، منم گفتم پس من بقيه ي راه رو پياده ميرم، دويدم رفتم! وقتي کلي دويدم، پشتمو نگاه کردم ديدم سعيد و محمد دارن دنبال من ميان، منم براي اينکه بهم نرسن سرعتم رو بيشتر کردم!!! دويدن اونم توي اون هواي تميز خيلي صفا ميده...

اول از همه رسيدم به ويلامون، ديدم هيشکي نيست، در هم که قفله، پس براي همين رفتم توي باغ و مات موندم! درختاش پر ميوه بود، 95 درصد درختهاش آلبالو، و بقيش هم سيب سبز هست که سيب هاش اصلا به درد نميخوره و هيچوقت نميچينيم! 2سال بود نيومده بوديم اينجا خيلي عوض شده بود. من سريع رفتم و ازروي درخت آلبالو ميکنم و ميخوردم، کلي آلبالو که خوردم ديدم کسي نيومده هنوز!

يادم اومد که کلي بار داريم رفتم جايي که ماشينها پارک ميکنن و کم کم بار ها رو آورديم و در رو باز کرديم و رفتيم داخل. 2دقيقه که گذشت و هنوز هيچ استراحتي نکرده بوديم به آقا حامد گفتم بيا بريم بيرون توي باغ، اونم که پايه، به همراه خانومش اومد و رفتيم بيرون توي باغ و عمليات آلبالوچيني! اون روز (پنج شنبه) نوبت آب دادن به باغهاي طرف ما بود، براي همين باغ ما پر از آب شده بود، ما هم رفتيم توي آبها! آبش خيلي سرد بود...

من اون موقع زياد نچيدم، آخه لباسم نو بود نميخواستم داغون بشه، رفتم لباسمو عوض کردم و دوباره اومدم... سعيد و محمد هم رفتن براي خودشون چوب جمع کردن و يه جايي که درخت نبود آتيش روشن کردن و براي خودشون خوش بودن.

داييم با زن داييم هم نزديکاي غروب اومدن و به ما پيوستن...

شب که شد و هوا تاريک بود، 2-3 بار برق رفت و اومد! که يکيش خيلي طولاني بود. محمد رو توي اون تاريکي فرستادن بره شمع بگيره، بعدش گفتن تو هم اگه ميتوني برو دنبالش، اول يکم رفتم ديدم تند رفته پيداش نکردم و برگشتم، اما وجدانم در عذاب بود که چرا نرفتي دنبالش، اگه براش اتفاقي بيفته يا گم بشه چي؟ گفتم من ميرم دنبالش...

بدون هيچ وسيله اي رفتم، يعني حتي موبايل يا چراغ قوه هم ورنداشتم، به خودم اطمينان داشتم! البته اين نکته رو هم بگم که يه بار سابقه ي راه گم کردن در شهرستانک رو دارم! اون دفعه هم شب بود. رفتم دنبالش، رسيدم به اون مغازه، محمد رو پيداش کردم، ديدم سردرگم هستش، منو نديده بود براي همين رفتم پشت درخت قايم شدم! وقتي اومد دويدم طرفش، بيچاره نزديک بود از ترس شلوارشو خيس کنه!

بعدش که من اومدم گفتش خوب شد که اومدي آخه 2نفري بهتره. گفتم خب چي شد چرا نگرفتي؟ گفتش اينجا نداشت، بريم يه مغازه ي ديگه، رفتيم يه مغازه ي ديگه، دوباره رفتيم يه مغازه ي ديگه و اونجا شمع داشت. بعدش هم رفتيم خونه. با نور شمع شام رو خورديم و بعدش که شام تموم شد برق اومد! فکر کنم فقط خدا ميخواست که شاممون شاعرانه باشه!

بعدش کم کم ديگه همه براي خواب آماده شدن، من بين آقا حامد و سعيد خوابيدم، من هي درباره ي جن با آقا حامد صحبت ميکردم، نميذاشتم بيچاره بخوابه! بنده خدا انقدر حرف زدم تا آخرش وسط حرفام خوابش برد!!! هم حالم گرفته هم اينکه دلم براي آقا حامد سوخت که حتي يه کلمه نميگه بسه بذار بخوابيم!

خب حالا کي خوابش ميبره، با به خواب رفتن آقا حامد يه مسابقه ي تنگاتنگ بين بابام و اقا حامد شکل گرفت! مسابقه ي "خُر و پف"! نوبتي بود، يکي بابام يکي آقا حامد، من به پدرم افتخار ميکنم که توي اين مسابقه برنده شد!!! يه سوالي برام پيش اومده، خانوم ها هم "خر و پف" ميکنن؟! اگه مثلا 20 سال ديگه زن گرفتم دهنمو سرويس نکنه با خر و پف کردناش!!!

ديگه کم کم خوابيدم، صبح که بيدار شدم هم آقا حامد و هم سعيد شاکي بودن!!! سعيد ميگفت تو چرا نصفه شب اومدي رو بالشت من؟ آقا حامد هم ميگفت خودت فهميدي ديشب چيکار کردي؟  گفتم نه چيکار کردم؟  گفتش: خواب بودم يهو ديدم محکم يکي مشت زد توي صورتم! بعد ديدم تويي دستت رو آروم زدم کنار يهو ديدم دوباره محکم زدي توي صورتم!!! ماشالا عجب دست محکمي هم داري!  خيلي برام جالب بود اينا! خواهرم که اينا رو شنيد گفتش بيچاره زنت!!!

راس ميگه اين که تازه يه شب بود! زنم هرشب ميخواد پيشم بخوابه، مثلا ميخوابيم، بعدش صبح که بلند ميشيم ميگم آخيش عجب خواب خوبي بوووود... يهو چشام رو باز ميکنم مي بينم از صورتش داره خون مياد و دست به کمر وايساده و داره منو چپ چپ نگاه ميکنه!!!

خب حالا بيخيال از بحث زياد خارج نشيم

صبح وقتي بيدار شديم همه شاد بوديم، انگار انرژيمون 2برابر شده بود! همش ميگفتيم و ميخنديديم، خيلي حال ميداد! بعد از صبونه هم با سعيد و محمد کشتي کچ بازي کرديم! بيشتر از همه هم محمد بدبخت رو ميزديم! البته شوخي بودا! مثلا از اون سيب سبزها چند تا داداشم آورده بود، بعد سعيد محمد رو قلقلک ميداد منم يه دونه از اونا ميذاشتم توي دهنش! يا مثلا من ميگفتم هرکي به من بخوره کتک ميزنمش! بعد اون 2تا ميفتادن به جون هم که همديگه رو هل بدن که بخوره به من که کتک بزنم! بعضي موقع ها هم 2تايي ميريختن سر من، در کل خيلي حال داد!

يه بار جلوي سعيد خيلي ضايع شدم، راديو روشن بود اومدم خاموشش کنم، اشتباهي زدم سي دي رامش باز شد، صداي راديو قطع شد، سي دي رامش هم آروم داشت باز ميشد من نفهميدم داشتم ميرفتم داداشم گفت: IQ اينجوري خاموش نميشه!

بامشاد هم اصرار کرده بود آورده بودمش و به نظر ميرسه بهش خوش گذشته...

يه بار نشسته بودم روي مبل توي بالکن  بعد داد زدم مامااااااااااان، زن داييم فکر کرد محمد هستش گفت بلــــــه؟؟؟ بعدش گفتم نـــــه اون يکي مامان!!! بعدش يه نگاه به بابام که همونجا بود کردم و خنديديم!!! انگار بابام حال کرد وقتي گفتم اون يکي مامان!

کلا صبح جمعه صبح خيلي باصفايي بود. نشسته بودم مجله ميخوندم براي خودم و صداي پرنده ها، بوي خوب روستا، لذت هواي پاک و خنک، خيلي خوب بود جاتون خالي...

سعيد و محمد گير دادن به من و آقا حامد که بريم طبقه ي بالا فوتبال بازي کنيم، رفتيم و يه فوتبال هم زديم، بعدش دوباره رفتيم آلبالوچيني!

ظهر که شد با دايي مجيد و آقا حامد نشستيم ذغال ها رو آتيش زديم بعدش که داغ شدند جوجه کباب ها رو چينديم اونجا و پختيم، يکم سخت هست ولي خيلي صفا ميده پختن جوجه کباب روي ذغال.

نهار رو آماده کرديم و خورديم. بعدش با سعيد و محمد و آقا حامد و آبجيم رفتيم کنار رودخونه، من و سعيد و محمد رفتيم اونطرف رودخونه هوس کرديم از کوه بريم بالا، رفتيم بالا و حسابي هم سرويس شديم! ميخواستيم تا قله بريم! تا نزديکاش رفتيم اما ديگه آخراش هم بچه ها کم آوردن و هم شيب خيلي زياد شده بود منم گفتم شايد يه بلايي سرشون بياد گفتم بيخيال برگرديم. انقدر تيغ و گزنه و خار توي دست و پامون رفت که ديگه جوني برامون نمونده بود!

آييييي دستم... هنوز جاي اون گزنه ها روي دستم هست، قرمز شده و باد کرده! همش هم ميخاره!

يه فوتبال کوچيک بازي کرديم دوباره (البته بدون آقا حامد) و منم اصلا حوصله نداشتم فقط بخاطر اصرار بچه ها رفتم، وسطش هم يه بازي رو باختم و ناراحت شدم و رفتم! هي اونا اصرار کردن منم گفتم ولش کن حوصله ندارم و پيچيدم و رفتم.

بعدش هم ديگه عصر شده بود، براي آخرين بار رفتيم آلبالو چيديم و بعدش هم ديگه غروب شد و وسايل رو جمع کرديم و گذاشتيم توي ماشين، ديديم نزديک اذان هستش، اول نماز رو خونديم بعدش حرکت کرديم به سمت تهران...

راه برگشت هم خيـــلي باحال بود، چون جاده چالوس يه طرفه بود، بابام هم خيلي تند ميرفت! فرض کن با سرعت 100 تا توي جاده چالوس ميرفتيم! خيلي هستش هاااااااا... تازه با همون سرعت هم ميپيچيد! اگه ماشينمون 206 بود که حتما چپ ميکرد!

راه برگشت هم يه جا بستني خورديم و اون هم خيلي حال داد!

مختصر و مفيد بود و به من که خيلي خوش گذشت...عکسهايي که قول داده بودم رو به زودي آپلود خواهم کرد و براتون ميذارم...

مرسي از اينکه به وبلاگ من اومدي، موفق باشيد...

 

توي نظرسنجي "سر زدن به وبلاگ" شرکت نکردي؟ پس بدوووو



تاريخ : شنبه دوم مرداد 1389 | 14:56 | نويسنده : دایـــــی فريد |

پنج شنبه ساعت 4:30 صبح

ديروز يکي از ترسناک ترين، و در عين حال مبهم ترين اتفاق عمرم رقم خورد... تا حالا با يه آدم خلافکار روبرو شدي؟ بذار برات تعريف کنم...

ديروز داشتم  برميگشتم به خونه، توي کوچه خودمون بودم که کوچه ي خلوتيه، اون موقع روز (ساعت 6.5 عصر) کسي توي کوچه نبود جز يه موتوري که توجهم اصلا بهش جلب نشده بود. يکم جلوتر از من وايساد، با اون قيافه ي واقعا وحشتناکش به من گفت: داداش يه لحظه گوشيت رو ميدي من يه زنگ کوچيکي بزنم؟  خب من هميشه در اينجور مواقع ميگفتم شارژ نداره و اين حرفا... ولي نميدونم چرا به اين گفتم: آخه زياد شارژ نداره... بعدش گفت: فقط بذار يه تک تک زنگ بزنم، يه زنگ کوچيک بزنم بهش بگم سر کوچه  تونم.  بعدش همونطور که سوار موتورش بود موتورش رو زد روي جک و گفت بيا خيالت راحت شد؟

با اين حرفش من خيلي بهش مشکوک شدم اما چيزي نگفتم، رفت کنار ديوار، حدود 30 ثانيه تظاهر کرد که حرف زد، اصلا بهش نميومد که با کسي حرف بزنه، خيلي مصنوعي بود. من يه ايستک خورده بودم و دقيقا توي کوچه که رسيده بودم تموم شده بود و همينطوري توي دستم بود. هي با خودم ميگفتم که شماره ي موتورش رو وردارم که اگه اتفاقي افتاد يه چيزي داشته باشم... اما اشتباه بزرگي کردم و اينکار رو نکردم.

صحبتش تموم شد، اومد به سمت من، چند ثانيه وايساد، شيشه ي ايستک رو دستم ديد و خيلي جدي گفت: چرا شيشه ميکشي واسه من؟ من فکر کردم داره شوخي ميکنه ولي با لحن جدي گفته، يه بار ديگه تکرار کرد، گفتم واسه چي شيشه ميکشي؟؟؟اصلا خوشم نميادا، بندازش. 

منم که ديدم قضيه داره جدي ميشه، شک نداشتم که يارو يه کاسه اي زير نيمکاسه اش هست. شروع کردم باهاش جر و بحث با صداي بلند، ميگفتم: من به تو چيکار دارم؟ اينو خورده بودم الان که رسيدم اينجا تموم شده، اصلا به تو چه؟  و از اين حرفا... بعد از بحث چند ثانيه اي، بالاخره من شيشه رو انداختم زمين.

يارو گفتش: فکر کردي من اگه بخوام چيزي ندارم؟  بعدش از زير لباسش يه اسپري در آورد، نميدونم چي بود، شايد اسپري فلفل بود، يا شايد هم هيچي نبوده و توش خالي بود! همون رو در آورد و گرفت طرفم، گفت بدو برو اينجا واينستا، شمرد، 1.... 2....  گفتم: گوشي رو بده ميرم!  گفت: گوشيت رو ميدم، بيا... گوشي رو بهم داد، بعدش يه اصطلاحي بکار برد يادم نيست چي گفت. رفت سوار موتورش شد و يه لبخند مصنوعي زد و گفت داداش دستت درد نکنه و منم همونطور که داشتم حرکت ميکردم به سمت خونه، نگاش ميکردم... خيلي عجيب بود... راستش اصلا نميدونم يارو چيکاره بود، راستش خيلي حدس ها زدم،

1-يارو واقعا دزد بوده ولي از چيزي ترسيده و منصرف ادامه ي کار شده...

2-يارو دزد نبوده ولي توي اون صحنه وسوسه شده بود که براي اولين بار دزدي کنه ولي يک عاملي اون رو منصرف کرده

3-يارو دزد بوده، ولي وسط کار احساس کرده موبايل من به کارش نمياد، براي همين بيخيال قضيه شده

4-شايد هم يه سوء تفاهمي بيش نبوده و من دارم اشتباه فکر ميکنم.

شايد هر کدوم از اين گزينه ها باشه، واقعا نميدونم چي بود، خيلي برام مبهم موند، فقط مطمئنم که هرچي که بود، خدا اون لحظه اومد کمکم. وقتي رسيدم خونه، تا چند دقيقه منگ بودم، نميدونستم که چي شده!!! ولي خيلي زا خدا تشکر کردم. قضيه رو براي مامانم تعريف کردم، اما انگار قضيه براي اون زياد جذاب نبود! بعدش هم که گوشي رو چک کردم، شماره اي ثبت نشده بود و شارژش هم کم نشده بود.

اينبار که گذشت... به خير هم گذشت، موبايل به درک، خدا رو شکر بلايي سر خودم نيومد. ولي تجربه ي خوبي بود که ديگه موبايل دست ملت ندم! البته هيچوقت نميدادم، نميدونم امروز چي شد! ولي يه نکته اينجا هست، اون موقع من اگه تسليم شده بودم، وقتي گفت برو، اگه ميرفتم موبايلم رو از دست داده بودم، اين دفعه به خير گذشت، اما اگه دزد واقعا براي دزدي اومده باشه خودش رو تجهيز ميکنه، حداقلش يه چاقو همراهش مياره، اگه بخواي شاخ بازي براش در بياري، موبايل که هيچي شايد تا چند وقت بيمارستان باشي يا يکي از اعضا، و در درجه ي خفنش شايد جونت رو از دست بدي. آيا مي ارزه؟ زندگي واقعيه، فيلم که نيست يهو زورو بشي و بزني دزد رو بترکوني!!!

خب فعلا خوابم مياد، ادامه ي حرفها باشه وقتي بيدار شدم مينويسم...

پنج شنبه ساعت 1:53 ظهر

امروز يکي از بهترين دوستاي اينترنتيم به اسم حامد بهم زنگ زد، شمارش رو خيلي وقت بود داشتم اما تا حالا باهاش صحبت نکرده بودم. بچه ي جنوبه. لهجه ي باحالي داشت! وقتي زنگ زد خيلي خوشحال شدم. خيلي بچه ي بامعرفتيه...

عليرضا هم امروز اس ام اس زد و گفتش اگه وقتت خاليه بريم لباس بگيريم... منم قبول کردم. خوبه برنامه ي امروزم هم جور شد!

ادامه ي ماجراي ديروز رو هنوز نگفتم. ديروز وقتي اون ماجرا پيش اومد و رفتم خونه، گفتن لباساتو عوض نکن ميخوايم بريم پارک ارم!  قرار بود با دايي وسطيم و خانوادش (به جز پسر بزرگش) بريم. يه پسر بزرگ دارن به اسم ميثم که اصلا معلوم نيست توي اين دنيا چيکار ميکنه. خفن رفيق بازه، همش با رفيق و رفقاش ميره مسافرت و صفا سيتي! دقيق نميدونم ولي حدس ميزنم اندازه ي موهاي سرش هم دوست دختر داشته باشه (کچل نيستا!) قد بلند و خوش استيل هم هست، قدش فکر کنم 190 باشه شايد هم بيشتر... حالا بيخيال.

وسايل رو ورداشتيم و گذاشتيم توي ماشين و رفتيم دم خونشون، با اينکه ما يه ربع تاخير داشتيم، وقتي رسيديم بهشون هنوز حاضر نبودن! يعني داييم تازه 10 دقيقه بعد از اينکه ما اومديم رسيد خونشون! روي هم رفته فکر کنم 35 الي 40 دقيقه تاخير داشتيم!

بعدش 2ماشيني راه افتاديم. ماشينشون L90 ايران خودرو هست. آخه 2نوع L90 داريم. يکيش براي ايران خودرو يکي براي سايپا. که اوني که سايپا ميزنه خيلي بهتر از ايران خودرو هستش. البته اونطوري که من شنيدم باز هم دسته بندي هاي کوچيکتري هم داره، مثه فول و نيمه فول و اين حرفا! ولي اوناشو من خبر ندارم.

ما پشت سر اونا راه افتاديم. داييم خيلي بد رانندگي ميکرد! يه بار هم يهو پيچيد جلوي يه 206 نزديک بود خفن تصادف کنن! بابام خيلي حرص خورد از دست داييم!

بالاخره رسيديم... ورودي هر ماشين سواري وسط هفته 2000 تومان و پنج شنبه و جمعه هم 2500 تومان! ماشين رو پارک کرديم و وسايل رو ورداشتيم و رفتيم. اون موقع که ما رفتيم (نزديک ساعت 9 شب) توي پارکينگ زياد ماشين نبود.

يه جاي خوب پيدا کرديم و وسايل رو گذاشتيم. اومدم بشينم و يه نماز و يه شام و يه استراحت يهو ديدم وظيفه ي محمد و سعيد افتاد به گردنم مهر و امضاشم زده شد! محمد اسم پسر دايي کوچيکمه که متولد 73، و سعيد هم که داداش خودمه و متولد 77 هستش. اما زياد با هم فرقي نميکنن! ميشه گفت تنها فرقشون اينه که محمد صداش داره کلفت ميشه، سعيد هنوز صداش مثه دختراس! حالا من موندم با 2تا پسر شيطون! ولي طوري بود که از من کاملا حرف شنوي داشتن.

پارک ارم شبيه "داف سرا" شده بود! انواع دختر با انواع رنگ، جنس، صدا، اندازه و بو پيدا ميشد! پسرا گفتن خب اول کجا بريم؟ منم به شوخي بهشون گفتم ميدوني اول بايد بريم کدوم بازي؟ به نظر من اول از همه بريم دختربازي!!!  يکم گفتيم و خنديديم و همينطور هم قدم ميزديم و ميگشتيم. همه تون ميدونيد که پارک ارم يه شهربازي هستش ديگه؟ خوبه خيالم راحت شد! يه لحظه شک کردم گفتم شايد يکي ندونه!

خداوکيلي قيمتاي همه چيز داره سال به سال خفن داره ميره بالاتر! مثلا ديگه پايين ترين قيمتهاش نفري 1000 تومان بود! روي هم رفته فکر کنم نفري 6-7 تا چيز رو رفتيم.

هرچيزي سوار ميشديم، هنوز شروع نشده بود من الکي جيغ ميزدم!!! خيلي حال ميداد! يهو همه بهم نگاه ميکردن! خيلي سر اين قضيه خنديدم! واقعا هم از ته دلم جيغ ميزدم! يه دستگاهي بود به که اسمش رو دقيقا يادم نيست ولي فکر کنم "سرسره ي معلق" بود. خيلي باحال بود، مختلط هم نبود يه بار آقايون يه بار هم خانوما. يه سرسره ي بادي بود که سر و تهش جاهاش عوض ميشد. يعني پايينش ميومد بالا و همه سوت ميشدن اونطرف! بعدش دوباره بالاش ميومد پايين و همه پرت ميشدن اونطرف! روي هم فکر کنم 6-7 بار اين تکرار ميشد. من 2بار و سعيد و محمد هم 3بار اينو رفتن!

يه بار 3نفري سوار چرخ و فلک شده بوديم، وقتي ميرفتيم بالا جيغ ميزديم و دست و آواز، چرخ و فلکش کنار اين سرسره معلق بود. سانس دخترا بود داشتن شوت ميشدن اينور و اونور و ما هم داشتيم از اون بالا فيض ميبرديم!

ديگه فکر کنم تا 3-4 روز ديگه اينترنتمون وصل بشه! البته اميدوارم! ديگه من فکر کنم اعتيادم از بين رفت! فعلا اعتياد پيدا کردم به نوشتن خاطرات روزانه!!! چه حالي ميده اگه بتونم تا آخر عمرم اين وبلاگ رو نگه دارما! البته اگه فيلتر نشه!!! وقتي گوگل هم فيل تر ميکنن ديگه بايد آمادگي داشته باشي هر نوع سايتي فيلتر بشه!

نميدونم شايد از ديدگاه اونا، هرچي سايتاي بيشتري فيل تر بشه فيض بيشتري رو ميبرن! بزودي يه آدرس جديد اعلام ميکنم که اگه فيل تر شدم ادامه ي مطالبم رو اونجا مينويسم! من برام فقط مهم اينه که يه فضايي توش باشه که بتونم حرف دلم رو آزادانه بنويسم.

سري پست هاي دوران بي اينترنتي زماني که اينترنتم قطع بود نوشته شده و الان بصورت بخش بندي شده هر روز يک قسمت رو ميذارم تا بفهميد که اين ۳هفته بيکار نبودم...

توي نظرسنجي "سر زدن به وبلاگ" شرکت نکردي؟ پس بدوووو



تاريخ : شنبه دوم مرداد 1389 | 1:45 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام دوستاي گلم. خيلي مهربونيد، کاشکي همه مثه شما بودن.

فردا & پس فردا، يعني پنج شنبه و جمعه قراره بريم يه مسافرت کوچولو، ميخوايم يه آب و هوايي عوض کنيم. منم 2روز دوري از اينترنت رو تحمل ميکنم. ولي خداييش مي ارزه! اون جايي که ميخوايم بريم اسمش "شهرستانک" يا همون "شهرستونک" خودمونه! يه روستايي نزديک تهران، که توي جاده چالوس هستش. يادم نمياد آخرين بار کي رفتم ولي حداقل 2ساله که نرفتيم! آب و هواش خيلي خوبه و از تهران خيلي دماي هواش پايين تره. شايد چند تا عکس از اونجا گرفتم براتون گذاشتم.

ميخوام مجله ام رو ببرم اونجا بخونم، اينجا که وقت نميشه! حداقل اونجا بخونم. راستي بهتون نگفتم عاشق يه مجله اي شدم؟ به بعضي ها که توي ياهو مسنجر باهاشون ارتباط دارم گفتم، يه مجله هست به اسم "سرنخ"، درباره ي شگفتيهاي ايران و جهان – حوادث – گزارشهاي جرم و جنايات و اينجور چيزاس. من که اهل خوندن مجله نبودم با خوندن اين مجله عاشقش شدم. به همتون پيشنهاد ميکنم حداقل 1بار بخونيد تا مشتري دائميش بشيد!

عارفه خانوم درخواست کرده بودن که عکسم رو عوض کنم، بخاطر همين عکسم رو عوض کردم، نميدونم چرا اينجا ميذارم همش تار ميشه ولي از قبلي يکم واضح تره. من از پيشنهادها و انتقاد هاي تک تک شما استقبال ميکنم و تا جايي که امکان داره بهشون عمل ميکنم.

حالا يه مطلب انتقادي يا يه چيزي توي اين مايه ها ميخوام بگم:

به نظرت چرا روز به روز به تعداد بدحجابها در سطح شهر افزوده ميشه؟ مگه اين دستوري نيست که خداوند به خانوم ها داده؟  من قبلا راجعبش حرف زدم اما ميخوام از يه ديدگاه ديگه به موضوع بپردازم. حالا يه سوال از همه دارم، آيا به عدالت خدا ايمان داري؟  خب کسايي که جوابشون نه بود پيشنهاد ميکنم که همين الان وبلاگ منو ترک کنن چون من کاري باهاشون ندارم، اما کسايي که جوابشون بله هست، خب پس خدا يه چيزي ميدونسته که گفته، بهش اعتماد کنيد، بعدا جوابتون رو ميگيريد.

چادر حجاب برتر هست، خانوم ها بايد الگوشون رو حضرت فاطمه قرار بدن و از اون پيروي کنند گرچه ما چيز زيادي ازشون نميدونم... حالا طوري شده که ما الگومون شده مانکن هاي کانالهاي ماهواره اي! يا مثلا بازيگراي مشهور. چي داره به سر ما مياد؟

من خودم به عنوان پسر به يه خانوم چادري به چشم بد نگاه نميکنم، بياين با هم رک باشيم، مثلا با دوستم که دارم تو خيابون راه ميرم يکي که آرايش کرده و موهاشو ريخته توي صورتش و يه مانتوي تنگ هم پوشده به هم ميگيم عجب چيزي بود! ولي هرگز به خودم اچجازه نميدم پشت يه خانوم چادري چنين حرفي بزنم، البته چادري داريم تا چادري... يه بار دربارش حرف زدم. در ضمن چادري اي که حجابش کامل نباشه بدرد عمه اش ميخوره!

نکته زياده، تا صبح ميتونم حرف بزنم، اما اصلي هاش که به ذهنم اومد رو گفتم، ولي يکيش مونده، توي شهر داري قدم ميزني، يه گدا رد ميشه، اون گدا چادر سرشه، تو وقتي اون رو ميبيني که به پات افتاده که 2قرون پول بدست بياره، ناخودآگاه يه ذهنيت بدي راجع به چادري ها پيدا ميکني، من اگه يه کاره اي توي اين مملکت بودم گدا ها رو همه رو به صورت نامحسوس شناسايي و همشون رو از کشور مينداختم بيرون، اون گداهايي که چادري بودن هم شکنجه ميدادم و بعدش هم تيربارون!!! براي اينکه حرمت چادري رو زير پا گذاشته!

خب داري ميگي هوا گرمه؟ خب چادر سرت نکن ولي حداقل حجابت کامل باشه.

خب داري ميگي رو گرفتن سخته؟ يه چادرهايي هست به اسم چادر مدل دانشجويي، که هم پوشيده هم زيبا و هم راحت هستش، خيلي خوبه توي فاميلاي ما مد شده جديدا.

ساسي مانکن هم روز به روز داره ديوونه تر ميشه، اگه از آهنگ جديدش چيزي فهميدين منو هم خبر کنين!!!

جمعه شب تهرانم (انشالله) همتون رو دوس دارم و به فکرتون هستم. موفق باشيد

نظرسنجي عوض شد لطفا در نظرسنجي جديد شرکت کنيد



تاريخ : چهارشنبه سی ام تیر 1389 | 13:31 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سه شنبه ساعت 10:23

ساعت 11 فوتبال شروع ميشه، بازي اروگوئه با هلند... من که ميگم اروگوئه ميبره. از هلند خوشم نمياد.

امروز رفتم کافي نت، زياد نه، فقط 10 دقيقه يا يک ربع بود فکر کنم. يه Mouse Pad درست و حسابي هم براي کامپيوتر خريدم! آخه از اون موقع که کامپيوتر افتاد دست من يه کاغذ ميذاشتم زير موس! گشاد بودن اين نکته ها رو هم داره ديگه!

من تصميم گرفتم توي همين تابستون به يکي از همين کلاسهاي کامپوتري تخصصي معتبر بيرون برم. توي همين تابستون بتونم يه مدرک بگيرم و بتونم يه کاري براي خودم دست و پا کنم. خودم که بيشتر به کارهاي Flash  يا کارهاي گرافيکي مثل Freehand علاقه دارم. پدر و مادرم هم بدون هيچ شکي قبول کردن. حالا فقط اينکه کجا برم مونده. البته فکر کنم يه آموزشگاه معتبر همين طرفاي خودمون باشه. البته به تايپ هم علاقه دارم، اما آخه فايده اي نداره، اولا که يه تايپيست زياد جاي پيشرفت نداره، بعدشم هم کلاسش پايينه و هم حقوقش! يه نکته ي ديگه اينکه تايپ کردن نکته ي خاصي نداره و فقط ميگه که انگشتاتو اينطوري بذار و اين حرفا! البته اينم خودش يه نکته ست که خودم يه پا تايپيست حرفه اي هستم!!!

ديروز وقتي داشتم از اونجا برميگشتم به طرف خونه، يه مغازه ديدم تي شرت هاي خوشکلي داره، يکم نگاه کردم بعدش پرسيدم ببخشيد اين تي شرت ها چنده؟ يارو گفتش کدوم؟  گفتم مگه قيمتهاش يکي نيست اينا؟!  گفت: نه فرق ميکنه.  يکم نگاه کردم ولي ديدم بايد حدوداي قيمتش رو بدنم، گفتم حدود قيمتاش چنده؟  گفتش از 50 تومان داريم به بالا!!!  خداوکيلي مي بيني؟ تي شرت ارزونشون 50 تومانه!!! براي چي؟ فقط براي اينکه عکسهاي معروف و خوشکل روش هست! يه دونش هم تي شرتي بود که ساسي مانکن ميپوشه!!! من نميدونم کدوم خري حاضره براي يه تي شرت 50 تومان پول بده؟ غير از اينکه بخواد پولاشو بريزه دور.

چهارشنبه  ساعت 12:56 بامداد

نميدونم چه طلسمي شده من هر تيمي رو دوس دارم از جام بايد حذف بشه!!! من توي هر بازي طرفدار هرکدوم که باشم اون تيم سوت ميشه!!! انگليس که طرفدارش بودم، با نتيجه ي خفن باخت، بعدش توي بازي آلمان – آرژانتين  طرفدار آرژانتين بودم 4تا خورد اوت شد، بازي ژاپن، طرفدارش شدم باخت، بازي غنا طرفدارش شدم باخت، و حالا هم که دوس داشتم اروگوئه ببره، 3-2 باخت. دعا ميکنم هلند قهرمان نشه. فقط همين...

چند روز هستش که کمتر آهنگاي ايراني گوش ميدم، خارجيها يه حس باحالتري به آدم ميده، وقتي داري يه آهنگ گوش ميدي و معنيش رو نميفهمي جالبتره! يه آهنگ ميگم حتما اگه نشنيدي برو دانلود کن گوش بده، خيـــلي باحاله! نميدونم جديده با قديمي ولي خيلي خوشم مياد ازش... آهنگ Jan Jan  با صداي Armenia & Inga Anush Arshakyanner يادت نره ها! نميدونم چه جور آهنگيه! خيلي عجيب غريبه! يه سبک باحاليه که تا حالا شبيه اش رو نشنيدم!

از Rihanna هم يه زماني يکم خوشم ميومد اما تازگيا ديگه با آهنگاش حال نميکنم! خيلي عقده ايه! ولي بجاش تازگيا از Pink  و Avril خوشم اومده! اين دوتا مثه خودم ديوونه اند براي همين ازشون خوشم مياد! البته خودت ميدوني ديگه، سليقه ي من روز به روز عوض ميشه!

دقت کردي وقتي به آهنگاي گيتار برقي گوش ميدي، خيلي بهت فاز ميده، اما يکم که ميگذره ميبيني پرده ي گوشت داره پاره ميشه!!! يعني يه جورايي مثه قرص x هست. اولش به آدم حال ميده ولي بعدش که ميگذره گوش درد ميگيري!

خب الان همه خوابند، منم بيکار! نميدونم چيکار کنم نشستم دارم چرت و پرت مينويسم! باشه براي اينکه مخت درد نگيره ميرم يه سرگرمي ديگه پيدا ميکنم!!!

سري پست هاي دوران بي اينترنتي زماني که اينترنتم قطع بود نوشته شده و الان بصورت بخش بندي شده هر روز يک قسمت رو ميذارم تا بفهميد که اين ۳هفته بيکار نبودم...

نظرسنجي اين دوره هم به ۳۰ رسيد (تموم شد)



تاريخ : چهارشنبه سی ام تیر 1389 | 11:11 | نويسنده : دایـــــی فريد |

دوشنبه ساعت 1:17 بامداد!

يعني الان تازه وارد دوشنبه شديم. در واقع بايد بگم يکشنبه ولي چون ساعت از 12 گذشته ميگم دوشنبه!

خب... پوشول رو بردم گذاشتم سرجاش، البته کلي بهش شير و گوشت داديم خورد حال کرد و جون گرفت، ساعت 11:30 بردم گذاشتمش سرجاش، گربه ي نازي بود، اسمش هم گذاشته بودم پوشول! راستي اصلا توجه نکردم دختر بود يا پسر! البته حدس ميزنم دختر بود چون اون زير ميرا خبر خاصي نبود! ولي زياد توجه نکردم ديگه! بردمش گذاشتم سرجاش به اميد اينکه مامانش بياد دنبالش، حالا فردا ميام ميبينم يه تيله افتاده وسط خيابون، ميرم ورش ميدارم ميبينم تيله نبوده، چشم پوشول بوده!

الان يه اتفاقي افتاد گفتم بيام براتون تعريف کنم! توي دستشويي بودم داشتم بعد از عمري مسواک ميزدم! همين خودش يه نکته ي مهم توش بود! مگه فريد هم مسواک ميزنه؟! آره ديگه ولي کلا نميخواستم بگم ريا ميشه و اين حرفا ولي ديگه زرنگ بودي خودت فهميدي! داشتم ميگفتم داشتم مسواک ميزدم، يهو سعيد اومد توي دستشويي! اومدم نصيحتش کنم گفتم يه در هم ميزدي بد نبودا.  سعيد گفت: خب ديدم داشتي مسواک ميزدي اومدم.  گفتم: خب اگه شرتمو کشيده بودم پايين چي؟!  سعيد گفت: تو معمولا وقتي ميخواي مسواک بزني شرتتو ميکشي پايين؟!  "خب اينم خودش يه نکته ي مهميه!"

دوشنبه ساعت 10:29 شب

خـــب من همچنان خمار اينترنتم... ولي کاريش نميشه کرد! بيشتر از همه دارم از اين عذاب ميکشم که نکنه يه وقت دوستام از دستم ناراحت بشن... الان دارم آلبوم "ساعت 9" از "سيروان خسروي" رو گوش ميدم، خيلي قشنگه.

امروز ساعت فکر کنم 9:56 صبح بود که حميد (بهترين دوستم توي اين مدرسه آخريه.) زنگ زد و گفت بيا امروز بريم بيرون. قبلا دربارش با هم صحبت کرده بوديم، فقط زمانش مشخص نبود که گفتش امروز بريم، نميدونم چرا وقتي خواب هستم کسي زنگ ميزنه عصباني نميشم!!! آخه اکثر آدما وقتي موقعي که خواب هستن يکي زنگ ميزنه عصباني ميشن!

خب حالا بيخيال، گرفتم خوابيدم تا حدوداي 12. بعدش بيدار شدم و يکم کارامو کردم. بعدش دوباره زنگ زد و قرار و مدارها رو گذاشتيم و رفتيم، "هفت تير" با هم قرار گداشتيم و از اونجا هم با هم رفتيم درکه. البته به اين راحتي ها هم نبودا! اگه بخوام جزئي بگم اينطوريه: اول با مترو رفتم هفت تير، از اونجا با هم رفتيم پايانه ي افشار، از اونجا رفتيم تجريش، اونجا هم يه ميني بوس سوار شديم و رفتيم درکه! اگه گواهينامه رو بگيرم ديگه همه چيز حلــه...

خيلي از منطقه ي درکه بدم مياد، کوه رو نميگما، اون منطقه اي که زير کوه هستش رو ميگم. از اونجا شروع کرديم و همينطور که صحبت ميکرديم رفتيم بالا. خيلي بچه ي باحاليه خيلي دوستش دارم.

هوا به شدت گرم بود و خيلي هم خلوت بود! آفتاب همينطوري مستقيم ميخورد توي کله مون! هرچي ميرفتيم بالا هوا بهتر ميشد اما باز هم گرم بود. بالاخره انقدر رفتيم تا يه جاي توپ پيدا کرديم. هم سايه بود، هم رودخونه ش تميز و باحال بود، هم جاي نشستن داشت، و همچنين کنج بود.

رفتيم، وسايل خاصي هم که نداشتيم فقط يه نايلون که 3تا دونه خوراکي توش بود، با يه کيف من که بيشتر موقع ها همراهمه! يه کيف کوچيک دارم که وقتي ميام بيرون  ميندازم روي دوشم هميشه! چيزايي که لازم دارم هم ميذارم توش. کفش و جوراب رو درآورديم و پاچه ها رو هم زديم بالا و رفتيم توي آب! آخيـــش چقدر سرده! بعد از اون همه گرمت خوردن خيلي چسبيد! همون يکم وسايل رو گذاشتيم کنار و رفتيم روي يه سنگ نشستيم. بعدش يکم که گذشت گفتيم بريم چيز ميزا رو بخوريم. چيپس و پفک رو آورديم وسط رودخونه خورديم! بعدش چند تا عکس خوشکل هم از همديگه گرفتيم. حميد گفت ميتوني از اين آب بخوري؟!  گفتم: آره مگه چيه تميزه ديگه!  يکم خوردم، گفت چطور بود؟  گفتم: خوبه خوشمزس! آب معدنيه ديگه! اونم ازش خورد! حالا خدا کنه فردا مريض نشم بيفتم گوشه ي خونه بگن آب گنديده خوردي!!!

چند بار هم سنگ تيز رفت توي پامون و داغون شديم! حدود 1.5 ساعت نشستيم و بعدش گفتيم برگرديم که ديگه به تاريکي نخوريم. توي راه برگشت تا خونه هم کلي سوژه ي خنده داشتيم!!!

واااااي يه بار که داشتم ميترکيدم از خنده ميدوني چي شد؟!!! موقع برگشتن توي خيابون وليعصر يه آب سرد کن ديديم توي راه. وايساديم که من بطريم رو پر کنم. ديدم توش آب گرم شده هستش اومدم اونا رو خالي کنم، محکم  پاشيدم اونطرف پياده رو اصلا هواسم نبود يه آدم داره رد ميشه! ريخت روي پاچه ي اون بنده خدا! ازش معذرت خواهي کردم، اون هم که ديده بود از قصد اين کار رو نکرده بودم با يه لبخند معذرت خواهيم رو پذيرفت و رفت، آدم به اين ميگن... اينجور آدمهان که به من درس زندگي ميدن.

روي هم رفته خيلي خوش گذشت و تجربه ي خوبي بود.

چون چند وقت بود توي خونه بودم و زياد تحرکي نداشتم، امروز که رفتم کوه يکم بدنم حال اومد ولي پاهام زاقارتش در اومد، يعني درد ميکنه!

سري پست هاي دوران بي اينترنتي زماني که اينترنتم قطع بود نوشته شده و الان بصورت بخش بندي شده هر روز يک قسمت رو ميذارم تا بفهميد که اين ۳هفته بيکار نبودم...

نظرسنجي اگه شرکت نکرديد، فراموش نشه



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 | 14:16 | نويسنده : دایـــــی فريد |

يکشنبه ساعت 4:15 بعد از ظهر

اوف دارم ميميرم از گرما! خب امروز براتون يه آپ گذاشتم! ديشب عليرضا اومده بود دم خونمون، يه تعارف زد فردا بيا اداره ام يه سر بزن!!! من هم که تعارف حاليم نيس گفتم باشه ميام!!! امروز صبح زود بيدار شدم. اول با مامانم رفتيم آموزش و پرورش منطقه 12... فهميديم اصلا اون هنرستان که من ميخوام توي منطقه 12 نيست! ميدوني چي ميخوام ديگه؟ هنرستان دولتي کارودانش رشته ي کامپيوتر بزرگسالان. گفتش منطقه 15 (خاوران) هستش. نسبتا به خونه ي ما دور هست ولي اگه مجبور بشم چاره اي نيست. مادرم ميگه ولش کن بيا برو غيرانتفاعي، همون که نزديک ميدون سپاهه. من که سرم بره اونجا نميرم درس بخونم! (نه که خيلي من درس ميخونم!). هنرستان غيرانتفاعي اصلا بدرد نميخوره، از من به تو نصيحت...

خداييش دوس دارم يه کار گير بيارم برم سر کار. مهم هم نيست که چي باشه. آخه آدم از اول که نبايد پشت ميزي باشه. آدم بايد با بدو بدو شروع کنه و کار ياد بگيره و چند سال که سرمايه کمي جمع کرد و تونست مهارت کسب کنه حالا موقع اينه که خودش يه کاري رو شروع کنه و  جمع کنه!

من اومدم به وبلاگم سر زدم خيلي شرمنده شدم. 61 نظر داشتم (+1نظر خصوصي!) البته معصومه خانوم زحمت کشيده بودن و 20-30 تا پروانه براي من ارسال کرده بودن که دستشون درد نکنه! اميدوارم توي اين چند وقت که نيستم دوستان منو فراموش نکنن...

الان خسته و کوفته، هنوز نمازم هم نخوندم، نشستم مثه ديوونه ها دارم ميتايپم! فکر ميکنم بهترين شغل براي من نويسندگي باشه! خيلي حال ميده! خب ديگه من فعلا برم يکم استراحت کنم... بايد يه دست حموم هم برم! دستشويي هم هم برم بد نيست. آها پس نتيجه ي منطقي ميگيريم که اول برم دستشويي بعدش برم حموم! البته زياد هم دستشويي ندارما! نميدونم چيکار کنم... بايد يه نظرسنجي بذارم که برم يا که نرم...! خب ولش کن خودم اين مشکل بزرگ رو يه جوري حل ميکنم! فعلا...

يکشنبه 10:24 شب

آي سوووختم!!! دارم بيوگلز فلفلي ميخورم!!! ولي خيلي حال ميده. با چيزاي تند خيلي حال ميکنم!

امروز خواب بودم که عليرضا زنگ زد. گفتش که ميتوني بياي فلان چيز رو از من بگيري بدي به بابات؟ گفتم باشه ميام.  بعدش گفت پس 5 دقيقه اي ميدون شهدا باش ديگه. منم گفتم 5دقيقه ديگه اونجام.  بعدش که قطع کردم گفتم چرا من که نميتونم 5 دقيقه اي اونجا باشم قول الکي ميدم؟ حداقل 10 دقيقه طول ميکشيد تا من آماده بشم و برم پيشش. ولي من براي اينکه زياد بدقولي نکرده باشم نهايت سعيم رو کردم که زود برسم. يه جا وسط خيابون از اين ميله ها گذاشته بودن، من تا حالا چند بار با کمک دست از روش پريده بودم اونطرف، اما اين دفعه اومدم بپرم نشد!!! خيلي جلولي خودم ضايع شدم! اعصابم خورد شد و دفعه دوم بدون اينکه اونطرف خيابون رو نگاه کنم که ماشين يه وقت نياد پريدم اونطرف!

 تا پريدم ديدم يکي کيف به دست بغلم وايساده و بهم گفت سلام!  من: سلام خوبي؟؟ يارو يکي از رفيق فابريکاي سال اول دبيرستانم بود. کيف هم قضيه اش اين بود که کلاس کنکور ميره! از اون خرخونهاي تير... قبلا ازش گفتم ولي چون ميدونم هيشکي يادش نيست معرفي ميکنم. ابوالفضل کريمي، که لقب هاي زيادي از جمله، ممد، کريم اسکلک (اسکل کوچک!)، ابولي و ... داره. حالا من اين وسط عجله داشتم اين اينجا چيکار ميکنه؟؟؟ به اندازه ي 30 ثانيه با هم حرفيديم، بعدش من گفتم با دوستم قرار دارم و بايد يه چيزي بهش بدم و اينا، اينجا هستي تا من برم و بيام؟  گفتش که نه من ديگه بايد برم. از هم خداحافظي کرديم و من رفتم پيش عليرضا. دي وي دي هاش که 100 ساله دست منه و هر دفعه يادم ميرفت بهش پس بدم و دادم و اون هم اون چيزايي که ميخواست بده به بابام رو داد بهم و از هم خداحافظي کرديم و رفتيم...

من ناخودآگاه يه راه دور رو انتخاب کردم براي رفتن به خونه، به يه مغازه رسيدم که چيزاي خوشکل ميفروخت و مناسب تولد يا کادوي سالگرد عروسي يا لاوبازي و اينحرفا بود! يکم نگاه کردم و ياد تولد مامانم افتادم که چند روز ديگه ست. يه چيزي ديدم خيلي خوشم اومد، اما گفتم حالا برم بعدا ميام سراغش، يکم رفتم اما بعدش پشيمون شدم و گفتم ولش کن بذار برم بگيرمش، تا رسيدم بهش ديدم بسته! گفتم اشکال نداره و به سمت خونه حرکتيدم...

يه جا يه گربه ي بدبخت وايساده بود، يه مرده اومد آشغال بذاره دم در خونه شون، گربه رو که ديد پاشو محکم کوبيد جلوي گربه اونم زهرترک شد و فراريد! (فرار کرد) دلم براش سوخت، آخه من خيلي پيشي دوس دارم. توي اين فکرا بودم که بيام خونه يه مطلب درباره ي پيشي ها بنويسم... که ديدم صداي يه پيشي مياد... صداي کمک خواستن بود... وسط باغچه کنار خيابون، هرکي رد ميشد يه نگاهي ميکرد اما هيچي نميديد و بيخيال ميشد و راهش رو ادامه ميداد، اما من گفتم بايد پيداش کنم، انقدر لاي اون گياه رو گشتم تا پيداش کردم، يه پيشي شيرخواره! ورش داشتم و آوردمش خونه.

توي خونمون هم همه عاشق پيشي اند، مادرم گذاشتش توي يه کارتن و يکم با سرنگ بهش شير داديم (سوزنش رو ورداشتيما!!!) بعدش مامان و بابام گفتن بيچاره اين مامانش الان داره دنبالش ميگرده... برو بذار سرجاش، حالا هي من ميگم اينجا قبل از اينکه مامانش پيداش کنه يه آدم کرمو پيداش ميکنه و معلوم نيست چه بلايي سرش بياره! بذار نگهش داريم... اما انگار فايده اي نداره. گفتن بايد امشب ببرمش همونجا که پيداش کردم... نميدونم والا.

سري پست هاي دوران بي اينترنتي زماني که اينترنتم قطع بود نوشته شده و الان بصورت بخش بندي شده هر روز يک قسمت رو ميذارم تا بفهميد که اين ۳هفته بيکار نبودم...

نظرسنجي اگه شرکت نکرديد، فراموش نشه



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 | 16:45 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام چطوري؟ اميدوارم که خوب و شاد و سرحال باشي. از آدمايي که همش افسرده اند بدم مياد. آدم هميشه بايد شاد باشه!

امروز رفتم آرايشگاه موهامو کوتاه کردم، البته ميخواستم خفن کوتاه کنم مثه بازيگر فرار از زندان (مايکل) ولي يارو گفت موهات لخت (lakht) هستش و اونجوري بزني خوشکل نميشه، نميدونم چه ربطي داشت اما گفتم حتما يه چيزي ميدونه که ميگه براي همين گفتم پس همينطوري يکم کوتاهش کن، ديگه موهام بلند نيس! راحت شدم بابا هي هر روز بايد ميرفتم جلوي آينه با موهام ور ميرفتم! ديگه راحت شدم!

يه چند تا سوال دارم؟ به نظر شما خواب چيست؟ از نظر علمي چي ميشه که ما خوابمون ميبره؟ روياهايي که ميبينيم از کجا گرفته شده؟ چرا بعضي اوقات خواب ميبينيم و بعضي اوقات نميبينيم؟ چرا بعضي اوقات خوابي ميبينيم که احساس ميکنيم قبلا ديديم؟ چرا بعضي اوقات خواب هامون دنباله دار ميشه؟ همه ي خوابها تعبير داره يا نه؟ آيا ميشه نخوابيد؟ خميازه چيه؟ اينا يه سري سوال بود که اگه کسي جواب علمي و قانع کننده اي براي هر کدوم از اينا داره لطفا راهنماييم کنه...

من يه مساله ي مهم رو ميخواستم بگم، آيا تو به عدالت خداوند ايمان داري؟  خب توي جواب 95 درصد ايرانيها ميگن آره (يا همون بله) در صورتي که با يکم بحث با خيلي هاي اونا ميشه فهميد که چنين اعتقادي ندارن! زياد در اين مورد نميخوام صحبت کنم، ولي حواسمون باشه که فقط لفظي نباشه، واقعا از ته قلب ايمان داشته باشيم به عدالت خداوند...

يک موضوعي رو ميخوام براتون توضيح بدم، چرا خانوما بايد حجاب داشته باشن؟ من به چيزاي فلسفي و اينجور چيزا کاري ندارم. نگاه کن، آقايون از راه چشم تحريک ميشن، در صورتي که خانوما اينطور نيستن. قبلا هم گفته بودم که اگه آدم بي حجاب هم باشه بهتر از اينه که بدحجاب باشه. يعني آقايون خيلي در برابر چشمهاشون ضعيف هستن، البته اگه کسي بخواد خودشو کنترل کنه و ريگي به کفشش نباشه ميتونه ولي فقط يک مقدار خيلي کم از ايمانش کامل نباشه تا نتونه خودش رو کنترل کنه. پس بايد حجاب داشت، البته به نکته هاي زير هم توجه کنيد:

من نميگم حتما بايد چادر پوشيد، و همچنين نميگم هميشه چادر بهتر از بقيه ي حجاب هاست، يه خانوم با شخصيت ميتونه با يه تيپ ساده (غير جلف) با مانتو و روسري بگرده و  عفت خودش رو هم حفظ کنه و با حجاب باشه، تازه بعضي موقع ها چادر بدتر هم هست، مثلا يارو زنه ميخواد بره خريد سر کوچه اما گشاده، حوصله نداره لباساشو عوض کنه، ميگه حالا يه چادر ميپوشم ميرم ديگه! در حالي که اون حالت خيلي بدتر از عريان کامله! البته من به دليل  عوامل امنيتي! مجبورم يه سري کلمات رو بکار نبرم! براي همين بعضي موقع ها يه کلمه هاي قلمبه سلمبه ميگم! خودتون با اون کلمه هايي که توي ذهنتونه تظبيق بديد!

داشتم ميگفتم، اون خانوم فکر ميکنه حجاب داره، در حالي که نميدونه اون فروشنده داره با چه چشمي بهش نگاه ميکنه!!! آره ديگه اون خانوم مياد وسايلي که خريده رو برداره و ... يا مثلا باد ميزنه و ...! البته اين موضوع که گفتم بيشتر براي خانوماي سن بالا هستش، اما فرق نميکنه مرد يه سوراخ توي ديوار هم ببينه تحريک ميشه!!! شوخي کردم! اما بايد خيلي مواظب باشيد. مثلا شايد بعضي از خانوما پيش خودشون بگن که اين پرتقال ها رو خب همه دارن ديگه، مردا هم اين همه ديدن براشون عادي شده، و با اين جملات ميگن که مانتوي تنگ اشکالي نداره، در حالي که همون 2تا ميوه ي بهشتي نميدونه چيکارا ميکنه با فکر و ذهن اين مردا! آقايون فقط کافيه زير گردن طرف رو ببينن، همينطوري تا پايين رو خودشون ترسيم ميکنن و ميرن توي دنياي خيالي!!!

حالا يه نکته ي ديگه، آقايون علاقه ي خاصي دارن به لاس زدن با خانوما! بعضي از خانوما هم متوجه اين قضيه نيستن! مثلا فرض کن يارو اومده پرده نصب کنه، خانومه هم توي خونه ست، نصاب ميبينه شرايط اينطوريه، شروع ميکنه، ميگه هجب پرده ي خوبيه، متري چند گرفتين، مثلا خانومه يه جوابي ميده، اونم حال ميکنه دوباره ادامه ميده، آره اينا براي اصل آنگولاس! اونم جواب ميده و خانومه احساس ميکنه خيلي آدم اجتماعي داره ميشه در حالي که اينطور نيست، در اينجور مواقع بايد سکوت کرد، يا اگه حس خوبي نداري براي سکوت يه جواب سر بالا بدي، مثلا نميدونم، يادم نيست، يا يه چيزي توي اين مايه ها!

خب ديگه الان ساعن 4:37 صبح هستش و دارم از خواب ميميرم، اميدوارم منظورهام رو خوب فهميده باشيد، خدا نگهدار...



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 | 22:59 | نويسنده : دایـــــی فريد |

جمعه ساعت 11:56 صبح

امروز ساعت 4:10 بابام اومد بيدارم کرد و با صداي هيجان انگيزي گفت: فريد چند دقيقه ي پيش يکي با شماره ي تو به موبايل مامان زنگ زد! يه لحظه شبيه فيلمهاي ترسناک شده بود!!! بعدش گفت تو که نبودي؟  من: نه من خواب بودم!  - الان موبايلت کجاس؟  - اينجا روي ميز...  ولي روي ميز نبود!!! يکم گشتم ديدم روي کشوهاي پشت تختمه. رفتم آخرين تماسها رو نگاه کردم ديدم بلـــه!!! يکي مونده به آخرين تماس مامانم بوده، و موبايلم هم که صبح زنگ زده بوده براي نماز بيدارم کنه، انقدر در روياهام فرو رفته بودم که نفهميدم دارم چيکار ميکنم! آخه کار سختي نيست، توي موبايل من (سوني اريکسون k770) فقط کافيه 2بار پشت سر هم کليد سمت چپ رو فشار بدي تا به آخرين کسي که تماس برقرار کردي زنگ بزنه.

اينجوري بود که گفتم بيدار شدن براي نماز صبح به من نيومده! مثه هميشه بايد بعد از نماز صبح تازه بگيرم بخوابم! اگه اينترنت باشه که که ميتونم 2شبانه روز نخوابم! اما بدون اينترنت يکم سخته! ولي بازم ميشينم فيلم ميبينم زود ميگذره! کاري نداره که... تا ساعت 1:30 نصفه شب که عاديه. يعني موقعهايي که مدرسه هم ميرفتم 1:30 ميخوابيدم. بقيه اش هم که 2تافيلم ميذاري ميبيني حلّــه.

البته چون من خيلي آدم خوبي ام! بهت پيشنهاد ميکنم که ساعت 8 ديگه برو مسواک، جيش، بوس، و ديگه حداکثر 9 بگير بخواب!!! بالاخره نميشه که کل وبلاگم بدآموزي باشه، 2تا پند و اندرز هم بايد بگم ملت رو ارشاد کنم!

اين مامان بيچاره ي من امروز صبح که خواب بودم نشسته لباسامو جمع کرد. خيلي دلم سوخت. آخه 200 دفعه گفت جمع کن منم گفتم عجله اي نيست و بعضي موقع ها ميگفتم همينطوري خوبه ديگه و از اين زيرآبي ها! اونوقت من روز مادر براش کارت شارژي ميخرم که خودش پولش رو داده بود و گفت هروقت رفتي بيرون برام بخر!!! روز پدر هم که هيچي! اصلا افتاد وسط اسباب کشي يه تبريک هم نگفتم! فرض کن مثلا من ازدواج که بکنم، سالگرد ازدواج هيچي بهش ندم! واي فکر کنم سرم رو از تنم جدا کنه! (شخص خاصي مد نظر نيست ولي هرکي باشه سرمو از تنم جدا ميکنه!)

ولي کلا احساس ميکنم حالا حالاها دوس ندارم ازدواج کنم. آخه من و چه به ازدواج؟! 1- نه پول دارم، 2- نه پول دارم، 3- نه پول دارم... مگه نه؟ پس با توجه به اين 3نکته فکر ازدواج هم به سرم خطور نميکنه. تا وقتي اينترنت هستش آدم ديگه نيازي به ازدواج نداره که! منظورمو درست نفهميدي انگار! منظورم اينه که تا وقتي اينترنت هست آدم انقدر سرش گرم هست که نيازي براي متاهل شدن احساس نکنه.

جمعه ساعت 11:41 شب

امروز طبق معمول هر هفته، رفته بوديم خونه ي پدربزرگم اينا. لحظه اي که داشتيم خداحافظي ميکرديم مادربزرگم تا دم در اومد و صحبت اين شد که ديگه مرد شدي و ايشالا زودتر ازدواج ميکني و بچه دار ميشي و اين حرفا... ولي آخرش گفت: من که ديگه فکر نکنم بتونم بچه هاتو ببينم... اين جمله خيلي من رو متاثر کرد. خيلي ناراحت شدم وقتي اينو شنيدم. در حالي که اين اتفاقيه که براي همه قراره بيفته. آره منظورم "مــــرگ" هست. فقط 1چيز ميتونم بگم... از اين دنيا نميتوني زنده در بري... پس زندگي رو به خودت سخت نگير.

راستي يه چيز باحال! ميدونم خيلي ابتدايي به نظر ميرسه ولي براي من نکته ي جالبي بود! دقت کردي کسايي که پير هستن يه روزي جوان بودن؟ خب حالا وقتي اونها هم جوان بودن باز هم يه سري بودن که پير بودن که در حالي که يه روزي جوان بودن! اين چرخه ادامه داره... ولي اين وسط يه چيزي ثابت بوده! اون هم خدا بوده. اينطوري که من شنيدم، خدا نه ابتدايي داشته نه انتهايي داره. خب عقل ناقص من ميتونه پايان ناپذيري رو بپذيره، ولي آخه چطوري ميشه که ابتدايي نداشته. چطوري ميشه يه چيزي وجود داشته باشه که هيچ شروعي نداشته! يکم آدم فکر ميکنه مخش گيج ميره!

دلم براي وبلاگم و دوستاي وبلاگيم خيلي تنگ شده....

شنبه ساعت 2:49 ظهر

اول يه نکته درباره ي ساندويچ بگم! اگه يه وقت اومدي ساندويچ بخوري و قبلش لاش رو باز کردي (لاي ساندويچ رو!) بعدش ديدي که ته ساندويچه خاليه، از بالاش هل بده به طرف پايين! يعني منظورم اينه که مواد داخلش رو انقدر بده پايين تا تهش پر بشه. آخه ميدوني چرا؟ آدم وقتي گشنه شه نون ساندويچي خالي رو راحت و با اشتها ميخوره و بعدشم چون بعد از چند گاز قراره به مواد اصلي برسه (تو هات داگ رو فرض کن) چون ميدونه بعد از اين که 2-3 تا گاز بزنه ميرسه به سوسيس پس راحت همش رو ميخوره...

اما اگه اون بالا بذاري بمونه، اولهاشو با اشتها ميخوري و به آخراش که ميرسي و دلت ديگه داره کم کم پر ميشه وقتي ميبيني به تهش رسيدي و ديگه هيچي جز نون نيستش خيلي راحت ميندازيش توي سطل آشغال!

خب و اما يکي از اکتشافات مهم دکتر فريد... فلسوف و روانشناس بزرگ قرن 21 !!!

2نوع دورويي بين انسانها وجود داره. اولي 2رويي معمولي و دومي دورويي غير آگاهانه. اولي رو تقريبا همه ميدونن چيه. پس راجع بهش توضيح نميدم. و اما غير آگاهانه: اين نوع دورويي که در بين اکثر انسانها يافت ميشه، شايد بشه اون رو به اخلاق دوم فرد تلقي کرد. براي اينکه ميدونم تا الان هيچي از حرفام نفهميدي يه مثال ميزنم: من و سعيد در گوشه اي از يه جمع خودي نشستيم، من يه جوراب ورميدارم و جلوي دماغ سعيد نگه ميدارم، اون هم بدون اينکه عصباني بشه، (اينجا رو توجه داشته باشيد) بدون هيچ عصبانيتي... لبخند ميزنه و سعي ميکنه جوراب رو از جلوي دماغش بزنه کنار... و اما اون هم ميخواد اين کار رو تلافي کنه و جوراب رو سعي ميکنه بياره جلوي دماغ من و من هم بدون هيچ عصبانيتي مقاومت ميکنم و ميخندم!

ايني که گفتم يک طرف قضيه ست... اين طرف اول کاملا واقعي بود و اتفاقي بود که ديشب افتاد. حالا من فکرشو که ميکنم الان بخواد اون اتفاق بيفته جنگ و خونرويزي به پا ميشه!!! يعني اون اخلاق دوم ما بود که در جمع ديگران شکل گرفته و اصلا هم دست ما نيست. پس بايد سعي کنيم که اگه دوست يا شريک زندگي خواستيم انتخاب کنيم، فقط به اخلاق اول اون فرد نگاه نکنيم، به طرق مختلف اخلاق هاي مختلف فرد رو در جاهاي مختلف بسنجيم، بعد تصميم بگيريم. اينطوري خيلي بهتره. اگه دقت کني نوشتم اخلاق هاي مختلف. منظورم از اين کلمه اين بود که در جمع هاي مختلف، در جمع دوستان، در جمع آشنايان، در جمع کسايي که باهاش کار ميکنه، در مسافرت و ... (غيره)

اين نکته خيلي مهم هستش اصلا به شوخي نگيرش. ريلکس ترين حالت آدم توي مسافرتهاي چند روزه شکل ميگيره، پس براي همينه که از قديم گفتن براي اينکه طرفت رو بشناسي باهاش برو مسافرت.

سري پست هاي دوران بي اينترنتي زماني که اينترنتم قطع بود نوشته شده و الان بصورت بخش بندي شده هر روز يک قسمت رو ميذارم تا بفهميد که اين ۳هفته بيکار نبودم...

لطفا فقط يک بار توي نظرسنجي شرکت کنيد



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 | 12:38 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام خوبي؟ ديگه بعد از اين قدر اينترنت رو ميدونم... واي خدايا شکررررر. زندگي دوباره به من دادي...

نميدونم چرا بعضي اوقات انقدر خنگول بازي در ميارم! 3ساعت کسي توي اتاقم نبود، کولرش روشن بود... خاموش کردم بعدش رفتم توش نماز خوندم!!! همينطوري ازم عرق ميپاشيد! خب نميشد 5 دقيقه اين کولر رو ديرتر خاموش ميکردم؟! امان از دست خودم!!!

يه مجله هست که من تازگيا عاشقش شدم. 4-5 روز قبل از اينکه اينترنت وصل بشه باهاش آشنا شدم. اسم مجله "سرنخ" هست که براي همشهري هم هست. موضوعش هم شگفتيهاي ايران و جهان – حوادث – بررسي جرم و جنايات – گزراشهاي خفن و کلي مطلب باحال ديگه، البته اين اينترنت امون نميده نميذاره بخونم! ولي اگه يه وقت بيکار بشم 100% ميرم سراغ سرنخ. به شما هم پيشنهاد ميکنم حداقل يه بار امتحان کنيد.

درباره ي يه موضوعي مهمي به اسم "ازدواج" ميخوام مفصّل صحبت کنم:

خيلي دوس دارم نظرت رو درباره ي ازدواج بدونم، نميدونم چطوري بحث رو شروع کنم... نگاه کن بذاز جند تا نکته رو بگم، تنها راه بقاي نسل انسانها ازدواج هستش (البته من شرعي منظورمه). دختر و پسر مثل آهنربا هستن. يکي از مهمترين عاملهاي ازدواج کاراي بد بد هستش! (که بعد از ازدواج ميشه کاراي خوب خوب!)

من فقط نظر شخصي خودم رو ميگم، به نظر من خدا يه جوري ما رو اسکل کرده، از اين حس هاي مسخره رو گذاشته توي وجودمون تا نسلمون منقرض نشه!!! بچه هم يه موجود در ظاهر ناز هستش و بعيد ميدونم کسي بگه من از يه بچه ي ناز و کپل مپل و خوشکل بدم مياد! در حالي که همون بچه بخواي 2 روز باهاش زندگي کني دهنت گازوئيليده ميشه!

وقتي ميري توي يه پارک، با 2نوع زوج برخورد ميکني، گروه اول فيس تو فيس، وقتي با هم حرف ميزنن به هم نگاه ميکنن، سعي ميکنن خيلي خودشون رو باکلاس جلوه بدن و  اينا، و گروه دوم روي نيمکت به فاصله ي 1متر از هم نشستن و با چهره ي غمزده اي دارن به در و ديوار نگاه ميکنن و صحبتهاي مسخره ميکنن، مثال: گروه اول: آره کامي جون اون خواستگار شصتمم گفته اگه بله، يه برج 20 طبقه توي لس آنجلس به نامم ميکنه...  گروه دوم: اصغر فردا صبح بدو برو بانک قسطاي عقب مونده خونه رو بده تا ننداختنمون بيرون!

موضوع بعدي سن ازدواج هستش، زير 20 سال: چند تا دونه فيلم عاشقونه ديده فکر ميکنه ازدواج هم چه چيز خوبيه! به همين دليل يا مخ مامانش رو بکار ميگيره که زن (يا شوهر) ميخوام! يا خودش دست بکار ميشه!!!

  اصلا يه موضوعي، دقت کردي اکثر فيلمهاي عاشقونه تا با هم ازدواج ميکنن فيلم تموم ميشه! اين يکم جالب نيست برات؟ يعني اينکه اين فيلم که مربوط به عاشق بودنه تموم شد! يعني از اين به بعد خبري از اين حرفا نيست!

گروه دوم سن 20-25 سال هستش، دور و ور پر شده از دختر (يا پسر)! هر ماه يه بار يکي از دوستاش و همسناش ازدواج ميکنه و اين به فکر ميفته که يکي از همينا که دور و ورش هستن رو بگيره!

گروه سوم هم 25 به بالاس... اين گروه تونستن 25 سال دوام بيارن و ازدو.اج نکنن، بعدش ديگه از اين به بعد انقدر خانواده و دوستا و اطرافيان بهش فشار ميارن که ديگه مجبور ميشه از يکي به زور خوشش بياد و باهاش ازدواج کنه!

گروه آخر گروهيه که از اين پديده رد ميشه و جون سالم بدر ميبره! يعني تونستن ازدواج نکنن.

خب حالا از اين بحث خارج ميشيم ميريم از يه زاويه ي ديگه به موضوع نگاه کنيم، من يه پسر رو فرض ميکنم، يه پسر داره توي خونه ي باباش زندگي ميکنه و ميره سر کار، ماهي 300 تومان در مياره، با اين پول هم لباس ميخره هم پول موبايلش رو ميده، هم با دوستاش ميره رستوران، با کمي پس انداز هم ميتونه يه ماشين (حداقل پرايد) براي خودش بخره. و عشق و حال

همون پسر با همون حقوق ازدواج ميکنه، فرض ميکنيم خونه براي خودشونه و اجاره نميده، هر روز بايد پول بدي براي خورد و خوراک، خرج پوشاک حداقل 2-3 برابر ميشه، بايد جيب يه نفر ديگه رو هم پر کني، تابستون ميشه بايد برين مسافرت (مثه قديما هم نميشه رفت توي چادر) بايد يه هتل باکلاس رزرو کني و کلي هزينه ي اونجا بشه، بنزين کم مياري آزاد بايد بزني، يهو خانوم مريض ميشه بايد کلي خرج دوا و درمونش کني، هر چند وقت 1بار هوس ميکنه يه سرويس طلا بخره، روز تولد و روز زن کادو ميخواد، هر روز امکان داره يه مشکلي براي لوازم خونه بياد، مهمون مياد برات. اين تازه خوشبينانه بود و فقط جنبه ي مالي بود!

حالا زاويه ي بعدي... يه پسر که هميشه هرجايي ميخواسته ميرفته، هر موقع ميخواسته برميگشته، هر تيپي ميخواسته ميزده، هرچقدر دوس داشته پاي کامپيوتر ميشسته. تا لنگ ظهر ميخوابيده، پولاشو هرجوري ميخواسته خرج ميکرده، بايد يهو مثل سرباز بشه و هرچيزي زنش ميگه قبول کنه مگرنه دردسر و اختلاف و گيس و گيس کشي...!

البته ازدواج فوايدي هم داره، مثلا اينکه يه شب همه فک و فاميل به برکت اين ازدواج شام ميخورن! آرايشگاهها و عوامل تالار هم يه نون و نمکي به بدن ميزنن!

من خودم اينطوري نيستم که بخوام بگم اصلا ازدواج نميکنم، من ميگم بايد حساب شده رفت جلو، اين چيزايي که گفتم يکم اغراق بود، يعني آدم هيچوقت در اين زمينه نبايد جوگير بشه، يکي از مهمترين انتخابهاي زندگيه، عشقهاي خيابوني هيچوقت خوب از آب در نيومده، اول از همه بايد به خودمون نگاه کنيم و ببينيم آمادگي هر گونه تغييري رو داريم يا نه، بايد ببينيم ميتونيم تمام زندگي رو به پاي يکي ديگه بريزيم يا نه، بايد ببينيم توانايي درک احساسات يک نفر ديگه رو داريم يا نه، بايد ببينيم توان ماليش رو داريم يا نه. انتخاب طرف هم خيلي مهم هست. ولي من در اين زمينه هيچي نميدونم، يعني نميدونم که چطوري بايد با طرف آشنا شد، چطور بهتر شناخت، همينکه چند بار توي يه مهموني ديديش کافي نيست، اگه بعدا چيزي در اين رابطه به ذهنم رسيد ميگم...

خب فکر کنم زياد حرف زدم، من همچنان هر روز دوران بي اينترنتي رو هر روز ميذارم تا تموم بشه امروز صبح هم يکي رو گذاشتم، پس اونايي که اسمش دوران بي اينترنتي هست يعني مربوط به زمان حال نيستش... همتون رو دوست دارم، لطفا حتما يک بار در نظرسنجي شرکت کنيد.

 موفق باشيد



تاريخ : شنبه بیست و ششم تیر 1389 | 16:14 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سه شنبه ساعت 5:29

الان يه خبر غمناک رسيد... حداقل يه هفته نت بي نت!!!

چهارشنبه (پنجشنبه) ساعت 12:23 صبح

من ديشب که آقا حامد اينجا بود متوجه شدم يه روز از دنيا عقب بودم!!! يعني اونجايي که نوشتم سه شنبه، چهارشنبه بوده! پس امروز در واقع پنجشنبه ست. امروز صبح که بلند شدم ديدم دارم از دل درد ميميرم. الان هم هنوز خوب نشده. ولي نميدونم انگار وقتي دراز ميکشم خيلي بدتر ميشه. قدر سلامتيت رو بدون. فعلا حوصلم سر رفته برم يه فيلم ببينم...

پنج شنبه (يا همون چهارشنبه ي سابق!) ساعت 9:39

خداوندا اينترنت را از هيچ احدالناسي دور مگردان. الهي آميـــن... لعنت به من. آخه بدجوري معتاد شدم. نميدونم چرا ولي انگار احساس ميکنم بدون اينترنت زندگي پوچه!!! اينطوري نميشه بايد يه کاري براي خودم پيدا کنم. اااااااااااااااااااااااه اعصابم خورده. فکر اينکه ميخوام رشتمو عوض کنم و نميدونم بايد چيکار کنم آزارم ميده. اصلا ولش کن بيخيال همه چيز... زندگي ارزش هرس خوردن نداره. ("هرس" رو درست نوشتم؟!)

خدا رو شکر فهميدم يه دوست هم توي اين دنيا دارم! امروز يکي زنگ زد گفت پنجشنبه ي هفته ي بعد بيا بريم يه جاي دور. دربند، درکه يا يه چيزي توي اين مايه ها. توي خونه دارم کپک ميزنم. نه مسافرتي، نه تفريحي، نه تلويزيوني، نه اينترنتي، نه دوستي (به غير از اين يکي)، باور کن اگه اين کامپيوتر رو نداشتم رواني ميشدم!

آقا حامد اون روز که اومده بود خونمون يه جورايي انتقاد آميز گفتش که اون اولا که با وبت آشنا شده بودم از اولش که شروع ميکردم به خوندن همش ميخنديدم، قديما بيشتر مطالبت جالب بود، اما الان بيشتر جدي شده...

اولش يکم جا خوردم. ولي وقتي فکر کردم ديدم راست ميگه. ولي دست من نيست. من هرچي به ذهنم بياد مينويسم، پس اين نکته اي که آقا حامد گفته نشون ميده که طرز فکر، يا شايد شخصيت من توي اين چند وقت تغيير کرده، شايد يکم جدي تر شدم. اصلا نميدونم. ولي هرچي هست الان تمايل بيشتري براي نوشتن دارم. چقدر خوب ميشد اگه نويسنده ي واقعي ميشدم... مثلا يه خبرنگار، يا يه نويسنده ي رمان يا نويسنده ي فيلم . خيلي دوس دارم. آقا حامد هم ميگفت برو کلاس نويسندگي. ولي فعلا به اندازه ي کافي درگيري فکري دارم!

من نزديک 7 پاراگراف يه مطلب انتقادي نوشته بودم اما چون مناسب نديدم پاکش کردم.

 

تا حالا فيلم "Scary movie" رو ديدي؟ اسم فيلمشه ها! از 1-5 هست. خيلي باحالند! برعکس اسمش کاملا کمديه! اگه فيلماي ترسناک معروف رو ديده باشي خيلي برات جالبه! البته اگه نديده باشي هم زياد فرقي نميکنه ولي اگه ديده باشي بهت بيشتر حال ميده. ولي يکم "اهــــم"...

يه فيلم ديگه هم هستش به اسم "Van Wilder" فکر ميکنم 1-2 باشه. يعني 2قسمت داشته باشه. اين هم عند خنده ست! اين هم که پر از "اهـــم" هستش!

اهم نميدوني چيه؟! اهم يه جور سرفه ست!!! يه جور سرفه که در مواقعي که کلمات صحنه دار از زبان مبارک انسان ميخواد جاري بشه از گلو به بيرون ترشح داده ميشه! و از نفوذ فرکانسهاي منفي به پرده ي انسان (گوش!) جلوگيري ميشه.

البته اين فيلمها رو من قبلا همشو ديده بودم، الان چون اينترنتم قطعه و از بيکاري دارم فنا ميترکم ميشينم اينا رو مرور ميکنم!

 

 

سري پست هاي دوران بي اينترنتي زماني که اينترنتم قطع بود نوشته شده و الان بصورت بخش بندي شده هر روز يک قسمت رو ميذارم تا بفهميد که اين ۳هفته بيکار نبودم...

لطفا توي نظرسنجي شرکت کنيد



تاريخ : شنبه بیست و ششم تیر 1389 | 12:10 | نويسنده : دایـــــی فريد |

امروز دوشنبه... ساعت 7:26 بعد از ظهر

چرا بعضي ها عادت دارند که از يه چيزي ناراحت باشند هميشه؟ خيلي ها رو ديدم و ميشناسم که زندگي رو همش براي خودشون سخت ميکنن. همش فکرشون رو به يه موضوع مشغول ميکنن و از کاري جز فکر کردن به اون موضوع و رنج بردن ازش ندارن! ببين اين مشکل يه راه حل داره فقط اينکه اين کلمه هميشه يادت باشه "بيخياااااال"

البته درست نيست که همه مثه من بيخيال باشن من قبول دارم زيادي بيخيالم! اما واقعيت زندگي اينه که جدي نگيريش. مشکل هميشه هست تو محلشون نذار و سعي کن از زندگيت لذت ببري... دوستت بهت خيانت کرده؟ به جهنم، بهتر که رفت لياقت تو رو نداشت.  نمره ات پايين شده؟ اصلا مهم نيست ترم بعد جبران ميکني.  پولاتو هاپولي کردن؟ حالا احساس سبکي ميکني و ديگه چيزي نداري از دست بدي برو حالشو ببر، حالا مثلا اگه اون پولا رو داشتي چه گلي به سرت ميزدن؟  يکي از فاميلهاي نزديکت فوت کرده؟ مطمئن باش اون دنيا انقدر داره بهش خوش ميگذره که حد نداره.  هميشه ميشه يه دليلي براي خوشحالي داشت. هميشه ميشه يه دليلي براي لبخند زدن داشت.

مهم نيست متفاوت باشي، مهم اينه که خودت باشي. به قول ترکه: مهم نيست که قشنگ نيستي، قشنگ اينه که مهم نيستي!!! ولي جدي سعي نکن هميشه پاتو جاي پاي ديگران بذاري، هنوز هم راههايي هست که کشف نشده، تو ميتوني کشف کنيشون. چقدر خوب ميشد اگه کل دنيا اين حرفامو ميخوندن. به خدا زندگي خيلي قشنگه، انقدر زانوي غم بغل نکن.

مامانم هي هر دفعه مياد توي اتاقم گير ميده اين لباساتو از وسط اتاقت جمع کن! روز اول همه ي وسايل رو گذاشتم سرجاش به جز لباسا! همينطوري توي بقچه مونده حتي بازش هم نکردم!!! هر دفعه اينو ميگه منم ميگم حالا عجله اي نست که!!! ديگه فکر کنم از اين جمله مامانم حالش بهم ميخوره! فکر کنم 100 بار اين جمله رو فقط توي اسباب کشي بکار بردم! آخه واقعا عجله اي هم نيست. اصلا شايد نياز نشه تا آخر اينا رو بذارم سرجاشون! آخه اينطوري راحت تره. هروقت لباس بخوام راحت از همينجا ورميدارم ديگه.

من يه نکته اي برام خيلي مبهم مونده! تخت خواب به چه درد ميخوره؟! شايد مسخره به نظرت بياد و بگي خب براي اينکه روش بخوابي!!! ولي نه منظورم اين نيست. خب ميگم چيزي که ما روش ميخوابيم تخت نيست، تشک هستش. اگه اين تشک که روي تخته روي زمين باشه چه فرقي توي خواب ما ايجاد ميکنه؟ شايد يه نکته ي علمي هستش که ارتفاع باعث ميشه خواب انسان باحالتر بشه! اما من که فکر نميکنم چنين نکته ي علمي وجود داشته باشه! اما شايد يکي بياد بگه براي اينه که اگه اگه تشک روي زمين باشه بايد هر روز جمعش کنيم! خب آخه چه فرقي ميکنه؟ بالاخره يه فضايي رو اشغال ميکنه، توي همون فضا تشک رو بنداز و بگير بخواب و صبح هم ديگه دليلي نداره جمعش کني. باور کن من اگه تختم خراب بشه يا بشکنه عمرا پول براي تخت بدم. مگه ديوونم؟ تخت فقط يکم ايجاد خوشکلي ميکنه و باعث ارتفاع ميشه! من نه خوشکلي ميخوام نه ارتفاع! تازه اين ارتفاع هم خيلي بده آخه آقا بامشاد از ارتفاع ميترسه. ديشب هم از تخت افتاد هنوز سرش درد ميکنه.

اينم عکس آقا بامشاد

امروز سه شنبه ساعت 4:05 بعد از ظهر...

ديشب ساعت 3 نصفه شب روي تخت بودم. هرچي اينور و اونور ميرفتم خوابم نميبرد. به چيزاي مختلف فکر ميکردم که يهو ياد اون رمان که ميخواستم قبلا بنويسم افتادم! هي نشستم راجع بهش فکر کردم. گفتم اينطوري نميشه بايد هرچي به ذهنم ميرسه بنويسم. براي همين کامپيوتر رو روشن کردم و افکارم رو روش پياده کردم... اما ديدم خيلي خيلي ناقصه. تصميم داشتم يه داستان هيجان انگيز و متفاوت بنويسم که خودم نقش اصلي باشم!

خيلي سوژه هاي باحال به ذهنم رسيد اما نميتونستم تکميلشون کنم. آخه يه مشکلي هست. من چون خودم زياد اهل کتاب و رمان نيستم، زياد آشنايي ندارم که چطوري بايد نوشت و چطوري ميشه داستان رو جذاب کرد و چه کلمه هايي بيشتر استفاده ميشه، کجا از نقل قول استفاده ميشه، چيکار کنم که داستان آبکي نشه و خيلي چيزاي ديگه. پس فعلا تصميم گرفتم خيلي تند نرم راجع بهش، فعلا فقط بهش فکر ميکنم تا بعدا ببينم چي ميشه.

امروز آبجي محترم که تازه از پيش خدا برگشته (اعتکاف بوده) اومد خونمون و توي کاراي خونه کمکمون کرد. خيلي دوسش دارم. انقدر قدرشو ندونستم تا اينکه رفت خونه ي شوهر! خدا دوتاشون رو نگه داره.

اين هواي لعنتي چقدر گرم شده! لامصب دهنمو سرويس کرده! 2دقيقه ميرم بيرون يه چيزي بخرم، 2ليتر عرق از بدنم ميره!. من موندم اين خانوما با اين همه لباس (لباس زير و رو و وسط و همه چي) چطوري دوام ميارن؟!! البته من منظورم خانوماييه که با حجابند! اونايي که يه مانتوي نخي چسبونکي ميپوشن و آستين و پاچه شون رو تا دسته ميدن بالا  يه شال هم ميندازن دور گردنشون و  ميان توي خيابون منظورم نيست!

الان يه پاراگراف مطلب انتقادي راجع به خانوما نوشتم، اما بيخيال شدم و پاکش کردم. اصـــلا به من چه؟ مگه نه؟ خانوما هرکاري دوس دارين بکنين و هرجوري عشقتون ميشکه برين توي خيابون. من که نه ته پيازم نه سرش! با گفتن من هم که چيزي عوض نميشه پس اصلا بيخيال شدم.

راستي به نظرت پوشش ما ايرانيها واقعا مناسب و عادي به نظر ميرسه؟ به نظر من که واقعا وضع افتضاحه! کم کم و آهسته داره از حجاب و عفاف ما ايرانيها کم ميشه، و اينها هم با طرح عفاف و حجاب چند برابر بدتر ميشه. باور کن بايد اجباري بودن حجاب رو وردارن، مردم دارن عقده اي ميشن. به قول يه بنده خدايي که ميگفت نيمه عريان بدتر از عريان کامله. يا اگه بخوام اينو ربطش بدم بايد بگم بدحجابي بيشتر مردا رو تحريک ميکنه تا بي حجاب کامل.

کاشکي ميشد منم ميرفتم بهشت... خيلي خوب ميشد. اه بازم رفتم توي فکر. اعصابم بهم ميريزه. وااااي اصلا ولش کن دارم ميترکم بريم سراغ يه بحث ديگه

جاتون خالي ميخوام الان جوجه کباب بخورم!! آخيش چقدر خوشمزس!!! ديگه ببين چقدر حوصله ام سر رفته که دارم گزارش لحظه به لحظه ي زندگيم رو مينويسم! خدا کنه زودتر اينترنت وصل بشه. هنوز گازمون وصل نشده براي همين همش غذا از بيرون ميگيريم. جوجه کباب رو از شادمانه گرفتيم، توي محله ي خودمون خيلي معروفه. خداوکيلي خوشمزه هم هستش. فلفل سبز داشت توش من اولش يه گاز گنده زدم! از هفت سوراخ بدنم آتيش زد بيرون!!! ولي حال ميده خوشم مياد. من هميشه دوس دارم وقتي غذا ميخورم دهنم بسوزه! يکي عاشق فلفل سبز تندم، يکي عاشق سس تند.

نميدونم قبلا گفتم يا نه. يه بازي هستش به اسم Neverhood عند بازيه. البته من شونصد بار بازي کردم ولي به يه جايي که ميرسم هميشه گير ميکنم و Uninestall ميکنم!!! البته ايني که گفتم بازيش نسبتا قديميه فکر نکنم بتوني گير بياريش.

شايد يکي بخواد از من بپرسه تو به چه اميدي انقدر چرت و پرت مينويسي توي وبلاگت! فکر کردي کسي انقدر اُسکله که بشينه مزخرفات تو رو بخونه؟  من توي جوابش بايد بگم: اول سلام. بايد توي جواتون عرض کنم که درسته من کم و بيش دوستان اينترنتي اندکي دارم ولي هيچوقت ازشون توقع ندارم که هميشه به من سر بزنن و هميشه مطالبم رو تا ته بخونن و هميشه هم نظر بذارن. من براي دل خودم مينويسم. نميدونم شايد چون توي دنياي واقعي زياد حرف نميزنم ميخوام اينجا حرفهامو تخليه کنم، شايد بخاطر کمبود همصحبته، شايد دليلي نداره، شايد ديوونه ام، شايد دلم ميخواد، شايد دوس دارم، شايد اصلا به تو چه؟! شايد برو گمشو پي کارت!

خب اينم از جواب ايشون... کسي سوالي نداره؟؟؟!!!

سري پست هاي دوران بي اينترنتي زماني که اينترنتم قطع بود نوشته شده و الان بصورت بخش بندي شده هر روز يک قسمت رو ميذارم تا بفهميد که اين ۳هفته بيکار نبودم...

لطفا توي نظرسنجي شرکت کنيد



تاريخ : جمعه بیست و پنجم تیر 1389 | 13:30 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام خوبي؟ الان که دارم مينويسم روز يکشنبه هستش و همچنان بدون اينترنت زندگي ميکنم... زندگي بدون اينترنت مثه آدم بدون کله ست... اينم يه جمله ي حکيمانه از مهندس فريد!!! الان خونه ي جديدم و يه روز از اسباب کشي دوممون ميگذره. ديروز خيلي باحال بود!!! مادرم به من و سعيد گفت برين اين آشغال ها رو بذاريد سرکوچه... قاطي آشغالها يه کپسول آتشنشاني بود! پرسيدم اين هم جزو آشغالهاس؟ مادرم گفت آره خرابه!  سعيد گفت بريم پايين بازش گنيم ببينيم چه شکليه!!! رفتيم پايين...

اول آشغالها رو گذاشتيم بعدش گفتيم خب نوبت ايـــنه!!! اون ضامنش رو کشيديم بعدش من يکم فشارش دادم اتفاقي نيفتاد! سعيد گفت بدش من. گفتم بيخيال خرابه! من رفتم بعدش ديدم يه صدايي داره مياد! پشتمو نگاه کردم ديدم کل خيابون صورتي شده!!! کپسول توي دست سعيد بود و هنوز داشت ازش چيز ميز ميزد بيرون! نميدونم اسمش چيه شبيه برف شادي صورتي بود!!! اونم که ديد اوضاع بيريخته و همه دارن نگاش ميکنن کپسول رو گذاشت و فرار کرد توي خونه!!! منم همينطوري وايسادم نگاه کردم ببينم آخرش چي ميشه!!! خيلي حال داد ولي بعدش ديديم خيلي جلوي خونه تابلو شده يه آب گرفتيم.

ديگه خبر خاصي نبود وسايل رو گذاشتن توي کاميون. با اينکه کلا 2بار کاميون وسايل پر کرديم هنوز وسايل تموم نشده. فکر کنم 1وانت ديگه بگيريم تمومه.

خيلي باحال بود تا وسايلم رو آوردن من نشستم (با کمک مادرم) اتاقم رو درست کرديم و همه چيزش رو چينديم! زود هم کامپيوتر رو وصل کردم و عين معتادا نشستم پاش! درسته اينترنت نداره ولي از هيچي که بهتره!!! حداقل آهنگ گوش ميدم، فيلم ميبينم، بازي ميکنم و اينا.

نوشته شده در چند ساعت بعدش:

کارتون فصل شکار (1) رو ديدي؟ جالب بود...

خيلي حال ميده توي اين خونه تونستم کامپيوتر رو بيارم اتاق خودم! آخه مادرم نميذاشت هي ميگفت نه بايد توي اتاق پذيرايي باشه!!! ولي وقتي توي اسباب کشي ميز کامپيوتر رو داشتن مياوردن من سريع گفتم ببر توي اون اتاق! (اتاق خودم) بعدش که برد توي اون اتاق مادرم هي گير داد که چرا گفتي ببره اونجا اينا ولي ديگه من گير دادم بالاخره بيخيال شد. آخه توي اتاق پذيرايي خيلي سخته نه ميشه آهنگ با صداي بلند گذشت، نه ميشه فيلم ديد. يهو روي يه لينک کليک ميکني و ناخواشته يه عکس +18 هم مياد و شانس هم که نداري همون لحظه مامانت رد ميشه و فکر ميکنه منحرف شدي!!! و  خيلي چيزاي ديگه...

اين يارو Eminem چقدر باحال ميخونه. قديما ازش زياد خوشم نميومد. اما چند تا موزيک ويدئو دانلود کرده بودم، همشو نگاه کردم و نوبت رسيد به Eminem خيلي خوشم اومد از اون آهنگش و ويدئوش هم خيلي باحال بود. توي اين سايت گردي ها يه جا ديدم نوشته آلبوم Recovery از Eminem و گفتم دانلود کنم ببينم چطوره. الان هم همش دارم اينا رو گوش ميدم خيلي باهاشون حال ميکنم. به عنوان نمونه يکيشو ميگم (همون که ويدئوش رو ديدم) برو دانلود کن: Not Afraid

الان در حال حاضر خونمون نسبتا خيلي مرتب شده. وااااااااااي ايـــووووول الان بابام به پارس آنلاين زنگيد و گفتن حداکثر 2-3 روز ديگه اينترنتم وصل ميشــــه! من خودمو براي يک هفته بي اينترنتي آماده کرده بودم! آخيش خيالم راحت شد...

اين چند 2روز انقدر بي اينترنتي کشيدم رو آوردم به سمت بازي! توي سي دي هامو گشتم ديدم هيچي بازي ندارم!!! آخه من که هيچوقت بازي نميکردم... يکم که گشتم 2-3 تا سي دي پيدا کردم! ديگه انقدر بدبخت بودم که نشستم فيفا 98 بازي کردم!!! يادمه اين سي دي رو بابام خيلي وقت پيش برام خريده بود. فکر کنم 10 سال پيش. خداوکيلي حال ميکني؟ يه سي دي 10 سال توي دست من عمر کرده! حالا بعضيها بهشون سي دي قرض ميدي يه روز دستشه وقتي بهت پس ميده ميبيني که مورد استفادش عوض شده و تو ميتوني به جاي سي دي  به عنوان سوهان ناخن ازش استفاده کني!

(پايين) تايپ شده در ... والا خودمم نميدونم چند شنبه ست! آمار از دستم در رفته! آها فهميدم! ديروز دوشنبه بود الان صبح سه شنبه ست. ساعت 3:17 هستش و بيکار بودم گفتم اتفاقايي که افتاد رو بيام بنويسم.

امروز سخت ترين روز اسباب کشي بود! اون 2تا کاميون رو با 4تا کارگر گرفته بوديم و خودمون زياد چيزي بلند نکرديم اما امروز که خواستيم بقيه ي وسايل رو که حدودا يه وانت ميشد رو ببريم، بابام به يکي از دوستاش زنگ زد و وانت رو جور کرد. خلاصه.. امروز نقش يک کارگر نمونه رو ايفا کردم! ولي الان که فکرشو ميکنم مي بينم با اينکه خيلي خسته شدم ولي حال داد!!! يه وانت وسايل رو برديم خونمون. يکم هم وسايل مونده بود که ميخواستيم بذاريم توي انباري خونه ي خودمون (غرب تهران) خود خونه ش رو اجاره داديم بدون انباري!

وسايل خيلي زياد نبود گذاشتيم عقب Gen2 و بقيش هم گذاشتيم توي پرايد و رفتيم به سمت غرب تهران. ( دوست جونها اين قسمت رو يه جوري نوشتم که شايد خيلي به نظر پولدار بيايم ولي اين رو بگم که ما پولدار نيستيم، فقط طوري هستيم که دستمون به دهنمون ميرسه و خيلي وقت پيش ما تنها يه اجاره نشين خيلي ساده بوديم که با توکل به خدا روز به روز وضعمون بهتر شد تا به اين روز در اومديم ولي باز هم ميگم پولدار نيستيم، قشر متوسط جامعه ايم و از اين بابت که زندگي آروم و کم دردسري داريم از خدا متشکريم، اميدوارم من هم در آينده بتونم خانواده اي تشکيل بدم و بتونم مثل پدرم مردي باشم که فقط دستم به طرف خدا دراز باشه نه بنده هاش ) در ضمن اون Gen2 که نوشتم قسطي هستش هنوز هم سندش آزاد نشده!!! شايد هم اصلا بقيه ي پولش رو نقدي داديم و زودتر فروختيمش! حالا ببينيم چي پيش مياد ديگه! وااي فکر کنم کل اسرار خانوادم رو گفتم!!! اشکال نداره حالا. يه وبلاگ که بيشتر ندارم!

ادامه ي داستان رو بگم...

ولي خداوکيلي پولدار نيستيما! آها ببخشيد! داشتم ميگفتم... رفتيم بارهاي اون انباري رو هم خالي کرديم و ديگه نزديک غروب بود. بابام اينا تصميم گرفتن که بريم شهرک گلستان يکم به املاکي ها سر بزنيم براي خريد خونه ببينيم چه خبره!!!  جاله هنوز جوهر قرارداد اجاره ي اين خونه مون خشک نشده، دارن دنبال خونه ميگردن!!! ولي اشکال نداره... چون اين يکي ديگه آخريشه! ديگه بابا و مامانم تصميم قطقي گرفتن که خونه ي بعديمون خونه اي باشه که مال خودمون باشه، با اينکه حتي فکر اسباب کشي هم آزارم ميده ولي ديگه مهم نيست چون انشاالله ديگه آخريشه! البته الان که نه... اگه خدا بخواد 1سال ديگه.

رفتن با بنگاه ها صحبتيدن و بابام که خيلي از شهرک گلستان خوشش اومد. 1- مجوز براي ساختن ساختمون بيشتر از 3طبقه نميدن!  2- همه ي خونه ها و خيابونهاش مهندسي و طراحي شده ست.  3- همه ي خونه ها نوساز  4- از 250 متر تا 500 متر  5- حيابونها همه صاف! انگا با خط کش کشيده باشن!  6- آب و هواي نسبتا خوب.

ولي هنوز اينجا قطعي نيست ميخوان يه منطقه ي ديگه هم ببينن. معروفه به کردستان. من که تا حالا نرفتم اونطرفا. حالا بايد ببينيم چي پيش مياد.

اين روزا بامشاد جونم تنها همدم لحظه هامه. خيلي دوستش دارم. عروسک خوشکل و نازمه که همين چند روز پيش بردمش حموم شستمش مثه هلو شده. شبا پيش خودم ميخوابه. عکسش هم ميذارم که جيگرم رو ببيني!

1-2 روزه که لنزم چشممو اذيت ميکنه. خيلي اعصابمو خورد کرده براي اينکه اذيت ميکنه اصلا ازش استفاده نميکنم. حالا امروز (بعد از يه خواب مفصّل!) به دکتر چشم پزشکم زنگ ميزنم ببينم چي ميگه.

اين مطلب که براي حدود ۲۰ روز پيش هستش... مطالبي که توي اين مدت نوشتم بصورت بخش بندي شده براتون ميذارم...



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 | 15:18 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام بالاخره من اومدم... دوستان خيلي ببخشيد اما بخدا تقصير من نبود!!! خب من کلي مطلب نوشتم! اولش همش رو گذاشتم اما آقا حامد گفتش که کم کم بذار که همه بخونن... منم پاکش کردم و ميخوام با کمي Edit تقسيم بندي کنم و روزي ۱قسمت رو بذارم...

خيلي دلم براتون تنگ شده لطفا برام نظر بذارين دلتنگيم رفع بشه

 موفق باشيد



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 | 15:7 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلاااااااااااااام وای دارم میمیرم. من فقط اومدم اینجا بگم که هنوز اینترنتم قطع هستش. الان هم خونه نیستم. اداره ی دوستمم. من هر روز مینویسم. به زودی یه آپ تمام نشدنی میذارم و همه ی این روزا رو جبران میکنم!!!

پارس آنلاین دوباره مدارک رو خواسته... امروز بابام براشون میفرسته و تا چند روز دیگه وصل میشه و به آغوش گرم وبلاگم برمیگردم!!!

لطفا من رو فراموش نکنین به زودی خواهم آمد. از همه ی دوستان هم عذرخواهی میکنم... خدانگهدار همتون



تاريخ : یکشنبه سیزدهم تیر 1389 | 11:24 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام خوبــــي؟ فقط بيا و وضعيت خونه ي ما رو ببين!!! الان خونه پر کارتن شده و جا براي سوزن انداختن نيست! ولي خيلي خوبه ها! خودش يه جور خونه تکونيه!  هر سال که اسباب کشي ميکنيم کلي وسايل اضافي و خرت و پرت رو ميريزيم دور. البته اگه اين سعيد بذاره!!! هرچي آشغال و خرت و پرت دارم ميخوام بريزم دور مياد ميگه بده من ميخوام!!! باور کن الان سعيد ۳برابر من وسيله داره!!!

راستي تعريف نکردم رفتيم خونه جديده رو ديديم؟؟؟ رفتيم ديديم خيلي توپ بوووود. خدا رو شکر خونه اش موکت هست. خونه هاي سنگ و سراميک رو اصلا دوس ندارم توش دل آدم ميگيره. بهترين اتاق هم خودم انتخاب کردم اتاق کنج و فنچول و با يه بالکن باحال و باصفا (خوراک سيگار کشيدنه!!!). من اتاق خواب هاي بزرگ دوست ندارم، آدم توي اتاق خواب بزرگ احساس خوبي نداره (منظور از آدم، خودم بودم!!!)

احتمالا ديگه تا ۲-۳ روز ديگه همه ي وسايل رو ببريم اونطرف وقتي بريم اونجا تا چند روز نت بي نت.

اونجا رو نگاااااااااا گوشه ي خونمون ۷ تا کارتون روي همديگه گذاشتن!!! اينجا وضعيت باحالي شده!!! ساعت ۶ قراره کاميون بياد يه سري از وسايل رو ببره.

راستي اين کارگرايي که وسايل رو ميبرن ديدي عجب زوري دارن؟!!! خيلي باحالن تنهايي يه يخچال گنده رو ميذارن روي کولشون و جابجا ميکنن!!! کارتن ها که براشون مثه پشکل ميمونه! ۱۰ تا ميذارن روي هم ۲تا روي کله شون ميذارن يه دونه کارتن به دوندونشون ميگيرن ۴تا هم با پاشون هل ميدن و ميبرن!!! البته خيلي شده که گند هم زدن!!! توي اسباب کشي قبلي نه قبليش، يکي اومد يخچال رو بلند کنه نتونست تعادلش رو حفظ کنه انداختش!!! يخچال لامصب مرگ نداره!!! از اول ازدواج مامان و بابام اين يخچاله داره کار ميکنه ولي ديگه خيلي زاقارت شده! تند تند برفک ميزنه. يکم زياد کني همه چيز يخ ميزنه يکيم کمش کني همه چيز خراب ميشه!!! پس توي خونه ي ما يا بايد چيزاي يخ زده بخوري يا چيزاي گنديده!!! پيشنهاد ميکنم مهموني نياي خونمون!!!

توي فکرش هستيم که يه تردميل و ميزپينگ پنگ هم بخريم بذاريم توي خونه ي جديدمون!!! بيشتر شبيه باشگاه ورزشي ميشه خونمون اونوقت!!!

خـــــــــــب، ديگه چه خبر؟؟؟ راســـــتي نظرسنجي قبلي تموم شد (به ۳۰ نفر رسيد) و به اين نتيجه رسيدم که اکثر دوستان وبلاگمو دوس ندارن و خودمو دوس دارن!!! لطفا توي نظرسنجي جديد شرکت کنيد. اينم وقتي به ۳۰ رسيد جمع بندي ميکنم و يکي جديد ميذارم.

فعلا خداحافظ همتون.



تاريخ : پنجشنبه سوم تیر 1389 | 14:56 | نويسنده : دایـــــی فريد |