تبليغاتX
♥خاطرات فرید♥

سلامی گرم، خدمت همه ی عاشقان حسین (ع). میخوام امسال برای امام حسین جونم سنگ تموم بذارم. سالهای قبل محرم میومد و میرفت اما من هنوز نمیدونستم حسین رو با چه "ح" ای مینویسن...

خـــــب حالا میخوام 2تا کتاب خوب و معتبر درباره ی امام حسین و وقایع کربلا معرفی کنم که اگه علاقه داشتید تهیه کنید و حالشو ببرید، خودمم سعی میکنم تا جایی که تونستم بخونم. اولیش: نام کتاب: "لُهوف" نویسنده: "سید بن طاووس" ترجمه و نگارش: "علی کرمی" موسسه فرهنگی نشر حاذق. این کتاب رو قبلا آیت الله عظمی خامنه ای توی نماز جمعه معرفی کرد. کتاب حرفه ای و باحالی به نظر میاد. 320 صفحه هم هست.

دومیش: نام کتاب: "حماسه ی حسینی"  البته این کتاب چند جلد هست که اونی که من منظورم هستش جلد اول هست. جلد اول: "سخنرانیها" اثر: "استاد مرتضی مطهری" انتشارات صدرا. این کتاب مجموعه ی سخنرانیهای استاد مطهری درباره ی حماسه ی حسینی هست که تسوط شاگردان ایشون نوشته شده و خیلی زیبا دسته بندی شده. این کتاب 446 صفحه هست.

سعی دارم توی محرم آهنگ های شاد و خفن کمتر گوش بدم. ولی آهنگ بهترین همدم لحظه هامه و نمیتونم ازش جدا بشم، مگر اینکه کر بشم! ولی قول میدم گوش دادن آهنگم باعث نشه از امام حسین لحظه ای دور بشم... حالا یه آهنگ معرفی میکنم پیشنهاد میکنم از دست نده. اگه هم مقیّد هستی که توی محرم نباید آهنگ گوش داد لینکش رو نگه دار بعد از محرم گوش بده. شرط میبندم که این آهنگ رو نشنیدی. آهنگ "وقتی رفتی" با صدای "مرتضی سَرمَدی" البته خیلی جدید نیست ولی برای امساله. اینم لینکش دانلود

اگه اس ام اس محرم خواستی برو ادامه مطلب... عمدا اینجا نذاشتم که شلوغ و پلوغ نشه...

موفق باشید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید فريد در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 22:19 | لینک ثابت |

سلام دوست جونام خیلی دوستتون دارم. خیلی به بنده اظهار لطف دارید. داریم نزدیک ماه محرم میشیم. ماه محرم با بقیه ی ماهها خیلی فرق میکنه، چون باید سعی کنیم کمتر قتل انجام بدیم!!! چون دیه ها 2برابر میشه! شوخی کردما حالا جدی نگیری! حالا نوبت خاطره ی امروز هستش...

از مدرسه لعنتی که تعطیل شدیم ساعت نزدیک 11 بود!!! سه شنبه ها زود تعطیل میشدیم دیگه!!! یاد بچه های مدرسه قبلی افتادم، گفتم یه سر بهشون بزنم... اونا هم که 3شنبه ها ساعت 5 تعطیل میشن!!! سوار اتوبوس شدم و رفتم هنرستان قبلی (آزادی فلسطین). قبل از اینکه وارد مدرسه بشم، پیش خودم داشتم تصور میکردم که الان برم توی مدرسه بچه ها و معلما وقتی منو ببینن چه عکس العملی نشون میدن...

وارد مدرسه شدم، دربون مدرسه داد زد: آقا.... با کی کار داری؟؟!  منو نشناخته بود!  گفتم: اومدم به بچه های پارسال یه سر بزنم... گفت: بچه های پارسال؟  - آره سوم ساخت و تولید  - نمیدونم برو با آقای صادقی صحبت کن...  – چشم

همینطوری الکی گفتم چشم، و رفتم توی مدرسه. وقتی وارد شدم احساس غریبی نداشتم، احساس میکردم هنوزم اونجا مدرسه منه... همه توی کارگاه بودن بجز کلاس ما که داشت امتحان میداد! رفتم توی کلاسشون نشستم، بعد یکی یکی امتحانشون تموم میشد و میومدن توی کلاس و سلام و علیک و احوالپرسی. خوشم اومد همه ی بچه ها تحویلم گرفتن! بالاخره من اونجا مبصر نمونه بودم دیگه!!! با بچه ها که درباره ی مبصر جدیدشون حرف میزدن میگفتن آمار بده هستش! اگه من اونجا بودم... همچین تبدیلش میکردم به هتل که دهن همه باز بمونه.

خلاصه... خیلی بچه های خوبی بودن (نسبت به بچه های مدرسه جدید) یادش بخیر. بعدش زنگ خورد و با بچه ها رفتم پایین. زنگ نماز بود. زنگی که اونجا (مدرسه ی جدیدم) معنایی نداره! با بچه ها وضو گرفتیم و رفتیم نماز رو خوندیم. در همون موقع آقای صادقی که امسال اون همه کاره شده رو دیدم، رفتم باهاش دست دادم و یکم صحبت کردیم. با امبد داشتیم درباره ی محرم حرف میزدیم که گفت محرم بیا بریم سیب سرخی. منم که همیشه پایه و قبول کردم. البته امید بیشتر دوست داشت بریم هلالی ولی چون هیئتش رو برد یه جای دیگه راهمون دور میشد برای همین گفت بریم حسین سیب سرخی. 5شنبه ساعت 8 قرار گذاشتیم و حالی به حولی...!

رفتم با آقای ابویی هم صحبت کردم. آدم بسیار خوبی که تا پارسال همه کاره اون بود ولی از کار برکنارش کردن و فقط به عنوان معلم اونجاست. وقتی باهاش حرف میزدم خیلی دلش پر بود، وقتی درباره ی مشکلات اونجا میگفتم، جواب میداد: حالا وایسا چند وقت دیگه اینجا هم همینطوری میشه...  فهمیدم به زور انداختنش بیرون. نکته ی جالب دیگه از اقای ابویی اینه که نزدیک 60 سالشه و هنوز ازدواج نکرده! تمام عمرش رو گذاشت برای درس خوندن بچه ها... خیلی آدم خوب و قاطع و به موقعش جالب و شوخ. تصمیم گرفتم برم باهاش ازدواج کنم!!!

بعدش زنگ تفریح که تموم شد، دوباره باید میرفتن امتحان! رفتم پیش معلمشون (آقای عابدی) که خاطره های زیادی باهاش دارم. رفتن توی سالن نمازخونه و امتحان دادن، منم پیش عابدی نشستم و بچه ها رو نگاه میکردم و با عابدی صحبت میکردم! خیلـــــــــــــی حال داد، تصمیم گرفتم هفته ی بعد هم برم اونجا. جالب بود و نزدیک 3 ساعت اونجا بودم هیچکس بهم گیر نداد که زودتر برو و این حرفا! معلومه خیلی طرفدار دارم!!!

آها راستی اون آخر هم رفتم توی کارگاه پیش آقای عظمی (مهندس) که پارسال باهاش درس داشتیم. سلام و علیک که کردیم گفت: خب دانشگاه یافت آباد قبول شدی دیگه؟! یافت آباد بهترین دانشگاهه فنی ساخت و تولید توی تهرانه. من گفتم: چی؟ من اخراجی این مدرسه ام، پارسال دوم بودم!!!  بعدش دوزاریش افتاد و یکم نصیحت کرد و بعدشم رفتم بیرون.

در کل خیلی خوش گذشت... همین... موفق باشـــــید

نوشته شده توسط سید فريد در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 22:31 | لینک ثابت |

سلام. خوب هستید؟ امروز میخوام درباره ی عشقم بنویسم. من از کودکی با اون بودم. شاید خیلی توی بچگی نمیتونستم درکش کنم ولی الان احساس میکنم خیلی بهتر باهاش میتونم ارتباط برقرار کنم. از ته قلبم دوستش دارم ولی نمیدونم چرا بعضی موقع ها احساس میکنم ارتباطمون خیلی ضعیف شده، ولی این رو قبول دارم که هر دفعه تقصیر من بوده. عشق من خیلی مهربون هستش، من بدون اون نمیتونم زندگی کنم، بدون اون برای من زندگی معنا نداره. خدا دوستت دارم...

عشق من مواظبم باش. کمکم کن توی این دنیا که اکثر مردم گرگ هستن بتونم سالم بمونم. خداجون دارم توی این دنیای کثیف ازت دور میشم. دنیایی که همه میخوان سر همدیگه کلاه بذارن من ترجیح میدم سرم بی کلاه بمونه! خدا مواظب دوستام و خانواده ام باش. راستی خدا الان اگه بمیرم میرم بهشت یا جهنم؟! خیلی دوست دارم بدونم اونطرف چه شکلیه. خداجون چون میدونستم وبلاگم رو هر دفعه میخونی گفتم اینجا باهات صحبت کنم.

خدایا به کمک تو نیازمندم که بتونم موانع زندگی رو پشت سر بذارم و بتونم در دنیا و آخرت موفق بشم. هوامو داشته باش...

.............................................................................

دوستای خوبم اون قسمتی که برای خدا نوشتم رو نخونید!!! اه چرا خوندی؟؟؟! حالا بیخیال بذارین از خودم بگم... روز به روز داره بیشتر حالم از مدرسه بهم میخوره. این بچه های کلاسمون یه جوری هستن! نه درس میخونن که بگیم مثبتن، نه شاخ هستن که بگیم لات هستن. نصفشون میخوان برن دانشگاه ولی درس نمیخونن. بلا استثنا عاشق مسایل اونطوری هستن!!! فقط کافیه یکی توی کلاس یه سوتی بده تا دهنشو سرویس کنن! فحش و مسخره کردن هم که بین بچه ها مثل نقل و نبات پخش میشه. البته نقل و نبات که چه عرض کنم؟! همشون از بیخ خسیس و لاشخورن، نقل و نبات هم داشته باشن میخوان بفروشن به همدیگه!

از اول هم میشد تشخیص داد که اینا آدمای باحالی نیستن... خدارو شکر سال آخر هستش و قبول بشم یا نشم دیگه قصد تحصیل ندارم. دیپلم ردی هم کلاس خاص خودش رو داره!

خیلی برام جالب بود، یه صحنه توی اتوبوس دیدم خیلی دوست داشتم همه ببینن! اتوبوس "شوش-بهارستان" بود و از طرف شوش داشت میومد طرف بهارستان، قسمت مردونه اون عقبش رو دیدی که یه جاییه وامیستن؟ 2-3 نفر بار هاشون رو گذاشته بودن اونجا کلا پر شده بود اون قسمت! آخه یکی نیست بهشون بگه این وسیله ی عمومیه، وانت که کرایه نکردی! از اینجور صحنه ها خیلی زیاده اگه آدم بخواد تذکر بده فقط اعصاب خودش رو خراب کرده. بهتره که مسئولین به فکر حل این مسائل باشن نه مردم...

مـوفـق بـاشـیـد . . .

نوشته شده توسط سید فريد در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 ساعت 22:13 | لینک ثابت |

سلام خدمت همه ی بازدیدکننده های هفته نامه ی خاطرات فرید. امیدوارم که همتون مثل من از چیزی ناراحت نباشید و خوشحال و خندون باشید. هفته پیش 2تا خاطره جا موند که میخوام الان تعریف کنم:

جنگ اعصاب...

5شنبه (روز کارگاه) بود. هرکسی مشغول کار خودش بود که یه اتفاقی افتاد!رفتیم ازش جریان رو پرسیدیم، رضا دستش درد میکرد و نمیتونست کار کنه، ما هم توی کارگاه یه معلم داریم به اسم "پرماس". اون اومده طرفش گفته چرا کار نمیکنی؟!  رضا: آقا دستم درد میکنه.  پرماس: اگه نمیخوای کار کنی پس برو بیرون (لحن تند)  رضا: آقا من اعصاب ندارما یهو قاطی میکنما!  وقتی این حرف رو زد پرماس چند تا مشت محکم زده توی فک رضا و هلش میده طرف در. رضا هم عصبی میشه و داد و بیداد! – تو به حقی منو میزنی؟ و از این حرفا... پرماس داشت همینطوری هلش میداد طرف در، رضا هم یه لقت محکم زد به صندلی و شوت شد اونور. دست پرماس رو کشید کنار و رفت طرف دستگاهش. پرماس داشت میرفت طرفش که دوباره یه کتک بزنش. یکی از بچه ها گرفتش و نذاشت که کار خرابتر بشه. رضا هم هنوز داشت داد و بیداد میکرد: تو اصلا چیکاره ای اینجا و...

فکش رو تا یه ساعت همینطوری گرفته بود. آخرش هم که همه چیز آروم شد، توی دفتر آقای صادقی با پرماس کلی صحبت کرد و تونست راضیش کنه که از رضا معذرت خواهی کنه!!! نمیدونم از نظر تو جالب بود یا نه ولی کلا صحنه ی قابل توجهی بود. در ادامه ی روز 5شنبه...

توی راه برگشت بودم. سوار اتوبوس شده بودم. خیابون پشت مجلس ترافیک فوق العاده سنگین بود و ماشین ها تقریبا حرکت نمیکردن. روی صندلی ها جای نشستن نبود، اولش وایساده بودم ولی خسته شدم و رفتم روی پله های عقب اتوبوس نشستم. همینطوری داشتم بیرون رو نگاه میکردم. یه ماشین بود که توش 2تا پسر جوون نشسته بودن. با راننده چشم تو چشم شدیم، بعد یکم که نگاش کردم پررو شد و برام ادا و مسخره بازی درآورد. اولش بهش محل نذاشتم تا شاید خودش آدم بشه. دیدم نمیخواد این کار رو تموم کنه...

یه فحش بهش دادم، یهو قیافش عوض شد. اونا هم چون توی ماشینشون بودن راحت میتونستن به من فحش بدن و همین کار هم کردن. بعد اون که راننده نبود توی همون ترافیک پیاده شد و یکم شاخو شونه کشید منم جوابشو دادم. چند ثانیه که گذشت یه خانومه از ترافیک خسته شد و گفت راننده من پیاده میشم، منم گفتم پیاده بشم بهتره. پیاده شدم. رفتم دم پنجره ی ماشینه و گفتم: شما مشکلی داشتین؟! اون که راننده نبود گفت برو گمشو میام پیاده میشم  و از این حرفا زد... منم گفتم پیاده شو ببینم مثلا میخوای چیکار کنی؟!

بعد پیاده شد و وسط خیابون یکم کل کل کردیم، من اصلا قصد نداشتم که دعوای دستی بوجود بیاد مگرنه اصلا عددی نبود راحت میتونستم بزنمش. بعد اون زد زیر پام که بیفتم زمین، اما خودشو گرفتم نیفتادم زمین و ضایع شد! بعدش هم اون رفیقش اومد جمعش کرد و از هم دور شدیم و همینطوری تا آخر داشتیم به هم فحش میدادیم!

و این تجربه ای شد که توی دعوای بعدی رحم نکنم و قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه مشت اول توی صورتش باشه تا حساب کار دستش بیاد با کی طرفه....

یه چیز جالب! جمعه والیبال منطقه بود. ما هم بازی داشتیم. اما من صبح ساعت 10.5 بیدار شدم، پیش خودم گفتم حتما بازی تموم شده دیگه!!! بعدش خوابم رو ادامه دادم! شنبه که رفتم مدرسه فهمیدم تا ساعت 4 بعداز ظهر داشتن بازی میکردن و آخرش هم اول شدن!!! اه... حیف شد کاشکی منم بودم. توی منطقه ی 12 تیم اول شدند...

دوستان اینجا دیگه هفته نامه نیست... هروقت عشقم بکشه مینویسم. یه وقت دیدی هر روز آپ کردم یه وقت هم تا یه هفته آپ نکردم... ولی در هفته حداقل ۱ بار رو آپ میکنم...

موفق باشید

نوشته شده توسط سید فريد در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 22:39 | لینک ثابت |

عزیزان سلام. یه روش جدید نوشتن برای خاطره هایی که طی چند روز اتفاق میفته پیدا کردم که هفته پیش هم همونطوری نوشته بودم. یکی از دوستان به این روش گفت سریالی، منم به احترام این دوست خوب اسم این روش رو میذارم سریالی...! حالا یه خاطره ی سریالی پیش اومده. الان که این قسمت رو میخوام بنویسم هنوز خودم از قسمت بعدی خبری ندارم...!

فرار از زندان! قسمت (1)

5شنبه بود (هفته پیش) و مثل همیشه توی کارگاه مدرسمون بیکار بودیم. داشتم با یکی از همکلاسیها به اسم محسن صحبت میکردم. زنگ سوم بود. بحث پیچوندن مدرسه بود، بهش گفتم میای زنگ آخر رو بپیچونیم و بریم بیرون از مدرسه؟! به نظر میومد جرات این کار رو نداشت ولی چون میخواست کم نیاره قبول کرد، از اونجا بود که ماجرا شروع شد...

اول من رفتم بالا یه آمار گرفتم ببینم آقای حبیبی داره چیکار میکنه، دیدم سرش شلوغه و داره با چند نفر حرف میزنه. رفتم پایین گفتم مثبته. رفتیم بالا، محسن روی نیمکت نشست. اه چه شانس بدی گوشیم دست یکی از بچه هاس... حالا کجاس؟؟؟ 2-3 بار رفتم بالا و پایین تا پیداش کردم... رفتم پیش محسن. حالا یادم افتاد که کیفم پایین (توی کمد) جا مونده. کاپشنم رو دادم به محسن و رفتم پایین، تا به کمد رسیدم یادم افتاد کلید توی کاپشنمه!!! دوباره رفتم بالا، کلید رو ورداشتم و رفتم پایین کیف رو ورداشتم و رفتم بالا. خب حالا میتونستیم بپیچیم...! عملیات خاصی برای پیچیدن انجام ندادیم و فقط رفتیم بیرون همین...!

بعدش قرار شد محسن محله شون رو نشونم بده... رفتیم چرخیدیم توی محله شون برف قشنگی هم داشت میومد. ساعت 2 شد، باید میرفتم خونه... وقتی رسیدم خونه، اولین کسی که دیدم مادرم بود، گفتم: سلام...  مادرم خیلی آروم و با لحن بی توجهی جواب سلامم رو داد، منم تا تهش رو خوندم... واااااااای... حالا فهمیدم که آقای حبیبی کارش تموم شده بوده و داشته با دوربینا ما رو نگاه میکرده. ما هم که از مدرسه خارج شدیم اون زنگ زده به خونه و یه چیزایی گفته.

(بعدا نوشت: بعدا خبر رسید که با دوربینا لو نرفتیم. بچه ها فروختنمون)

شنبه که بود، من و مادرم تنها داشتیم ناهار میخوردیم، وقتی غذام تموم شد گفت: فرید بشین کارت دارم.  من نشستم مادرم گفت: به نظرت من و بابات چه جور پدر و مادرایی برای شما هستیم؟  من یکم فکر کردم و گفتم: خوب!!!  - خب مثلا چیزی بوده که برات کم گذاشتیم یا اخلاقمون بد بوده؟  - نه...  – پس چرا انقدر ما رو بیخودی حرص میدی؟ از مدرستون زنگ زدن و گفتن بچتون بدون اجازه از مدرسه خارج شده، دوشنبه به همراه خودش (یعنی من) بیاین مدرسه، چنین کسی به درد مدرسه ما نمیخوره...!

از اون موقع بود که فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم. الان هم که این قسمت رو مینویسم حسابی اعصابم داغونه که چرا این غلط رو کردم...

الان که این قسمت رو مینویسم یکشنبه ساعت 8شب هست. خودم بی صبرانه منتظر قسمت 2 فرار از زندان هستم ولی باید منتظر بشم تا ببینم صبح چه اتفاقایی میفته... اگه این وبلاگ به جای هفته نامه، روزنامه بود میتونستم هر قسمت رو توی یه پست بذارم ولی حالا که نیست... پس فعلا یه خاطره ی کوچیک تعریف میکنم...

قتل عام...

نصفه شب بود. همه خواب بودن. میخواستم بخوابم ولی گشنه ام بود و میخواستم قبل از خواب یه چیزی بخورم. یه بیسکوئیت باز ورداشتم. یه بیسکوییت بود که روش شکلاتی بود. اما بیسکوئیت روییش رو که ورداشتم یه جورایی شکلاتاش بهم ریخته بود. یعنی نصف شکلاتاش نبود...!! خیلی توجه نکردم. آوردم سمت دهنم... تا اومدم گاز بزنم، دیدم یه چیزای سفید دارن روش تکون میخورن...!!! جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ نزدم ولی خیلی چندشم شد... اه اه تا چند دقیقه حالم بد شده بود...  7-8 تا کرم روی یه بیسکوئیت کوچیک!!! اعصابم خورد شد، انداختمش روی کابینت. رفتم توی اتاقم یه اسپری ورداشتم و به جونشون افتادم و همشون رو مسموم کردم!!! بعد جعبه ی بیسکوئیت رو ورداشتم و بقیشون رو غرق کردم یعنی جعبه رو پر آب کردم! خلاصـــــــــــــــــــه... همشون رو قتل عام کردم...

نوبت تعریف کردن قسمت دوم سریال فرار از زندانه. الان که این قسمت رو مینویسم دوشنبه هستش... دوست داری بدونی که امروز چی شد؟! به نظرت اخراج شدم؟ به نظرت تبعید شدم به یه مدرسه دیگه؟ یا اینکه همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد؟! پس باید خاطره رو بخونی تا بفهمی چی شد...

فرار از زندان... قسمت (2)

صبح بود، فریــــــــــــد بلند شو...  – باشه...خرررررررپــــــــــف!!!  چند دقیقه بعد... فریـــــــــــــــد پاشو... – باشه...  این دفعه بلند شدم. رفتم دست و بالم رو شستم و یه نون و پنیر و گردویی هم به بدن زدم و رفتم حاضر شدم.

تا داری این خاطره رو میخونی برو آهنگ تهی و فریدون به اسم گل ناز رو دانلود کن...خیلی قشنگه. خب ببخشید پارازیت انداختم. قرار بود با مادرم بریم مدرسه، پس صبر کردم که لباساشو بپوشه. بعدش راه افتادیم به سمت مدرسه. وارد مدرسه که شدیم حبیبی رو دیدیم. خودش اومد طرفمون. یکم از همون جمله های حقیرآمیز بکار بردیم ولی معلوم بود که با این جمله ها قبول نمیکنه ولی رسمش همینه آدم باید اولش یکم از این حرفا بزنه... مثلا بگه آقا ببخشید دیگه تکرار نمیشه اشتباه کردیم و همینا که خودت بلدی. بعد گفت نمیشه و باید پرونده رو برداری و ببری یه مدرسه دیگه... حالا انگار چیکار کردم!!! از همون لحن اولیش معلوم بود که خبری از اخراج نیست و فقط میخوان بترسونن. هنوز مدیرمون، آقای موسوی (هر گردی که گردو نمیشه) نیومده بود. زنگ خورد و همه سر صف وایسادن، جلوی همه اسم من و محسن رو آورد حسابی تابلو شدیم.

بعد همه رفتن سر کلاس، حبیبی هم که معلم زبان دوم هاست رفت سر کلاس... ما هم که امسال کلا زبان نداریم و حالی به حولی!!! محسن هم با مادرش اومد، ولی مادرش کار داشت و سریع رفت، رفتیم توی دفتر ناظمها نشستیم... انقدر نشستیم تا موسوی اومد. رفتیم توی دفترش و ماجرا رو توضیح دادیم اون هم خیلی ریلکس گفت: 50 در صد قضیه اینه که اول باید خودش اشتباه خودش رو بپذیره و دیگه تکرارش نکنه، 50 درصد بقیش هم اینه که باید آقای حبیبی رو راضی کنین...

خب پس تمومه دیگه... بعدش گفت تو برو بیرون!!! یه لحظه میخواستم غیرتی بشم یه چیزی بهش بگمااااااااا! ولی دیدم نه کار خوبی نیست... رفتم بیرون. زنگ هم خورد و آقای حبیبی هم اومد. چند دقیقه که حرفیدن، موسوی گفت بیا داخل... بعد رفتم توی دفترش، بهم گفت: امروز که هیچی امروز میری خونه، روی یه کاغذ مینویسی که چیکار کردی، انگیزه ات از این کار و همچنین برنامه ی آیندت رو مینویسی و برام فردا میاری...! کلی تشکر کردیم و بلند شدیم که بریم بیرون، بعد یهو لحظه ی آخر بهش گفتم: من انگیزه ی خاصی برای بیرون رفتن نداشتم چیکار کنم؟؟؟!  در جوابم گفت: آدم عاقل هیچ کاری رو بدون دلیل و انگیزه نمیکنه بالاخره یه دلیلی داشته...  بعدش من پیش خودم گفتم: خب من که آدم عاقل نیستم!!! دیوونم! بعدش رفتیم بیرون و اومدیم خونه... در کل تجربه ی خوبی بود...

آهنگه هنوز دانلودش تموم نشده؟! خب عزیز من یه ADSL بگیر خودتو راحت کن دیگه...!

مسابقه والیبال...

خب دوستای خوب حالا نوبت روز بعدیه. سه شنبه یه مدار کشکی بستیم و کارمون تموم شد. حالا باید خودمون رو آماده میکردیم که بریم مسابقه ی والیبال برای منطقه. مسابقه بین دو تیم والیبال هنرستان ما (راهیان قدس) و هنرستان امام صادق بود که در باشگاه صدری (نرسیده به میدون خراسون) بود.

من توی حیاط مدرسه بودم و منتظر بودم تا با بقیه ی بچه ها بریم. بعد زنگ خورد و شلوغ پلوغ شد و بعدشم همه رفتن سر کلاس. دور و ورم که نگاه کردم دیدم خودم موندم و خودم!!! اه دیوونه ها منو یه صدا هم نکردن. پاشدم خودم تنهایی رفتم. یکم که نزدیک باشگاه شدم دیدم بچه ها بیرونن! پس چرا نرفتن؟؟؟ وقتی رسیدم پیششون فهمیدم که تا ساعت 12 قرار نیست راه بدن! حالا ساعت چنده؟ 10!!!

بچه ها توی پیاده رو لش بازی در می آوردن و سرو صدا و مسخره بازی و این حرفا. یکی از بچه های مکانیک هم که خیلی شر هست 2بار اومد دخترا که از بغلش رد میشن رو بترسونه ولی هر2بار دخترا ضایعش کردن. خیلی خوشم اومد که حالشو گرفتن...! چون از اون پسره خوشم نمیاد...

بالاخره ساعت 12 شد و مسئول اونجا ما رو با منت راه داد. بعد رفتیم و لباسا رو عوض کردیم و خودمون رو گرم کردیم...  زیاد طولش نمیدم دیگه، بعدشم یارو یه توضیحاتی داد و مسابقه شروع شد. خیلی خلاصه بگم... و ما مسابقه رو بردیم...!!! البته من فقط 5 دقیقه رفتم توی زمین و گند زدم و رفتم بیرون!!! اگه بخواد اینطوری باشه ترجیح میدم دفعه بعد توی زمین نیام، اونطوری سنگین ترم!!!

بعدش کلی خوشحالی کردیم و رفتیم بیرون. یه چشم بهم زدم دیدم همه کاورها و شرتها رو دادن دست من!!! اِاِاِاِ نامردیه!!! هفته ی پیشم من بردم که!!! به هرکی میگفتم که اینو بگیر نمیگرفت! دیدم اگه بخواد اینطوری بشه سرم کلاه رفته، برای همین رفتم جلوی بچه ها، ساک رو گذاشتم و فرار کردم!!! میدونستم اگه اون کار رو بکنم و پشت سرم رو نگاه نکنم بالاخره یکی از بچه ها اون رو ورمیداره!!! همین کار رو کردم و موفق هم شدم... در کل خیلی خوش گذشت...

موبایل...

همون موقع که برگشتم خونه یهو به سرم زد که برم خیابون جمهوری (مرکز موبایل) و یه دوری بزنم. اصلا قصد خرید نداشتم... ولی پیش خودم گفتم حالا احتیاطا کارتم همراهم باشه شاید یه چیزی دیدم و هوس کردم که بخرم!!! راه افتادم... وقتی رسیدم یکم چرخیدم و همونطور که پیش بینی کرده بودم جوگیر شدم و یه گوشی خریدم!!! مدلش N89... گوشی خوبیه نه؟! بهتره نپرسی که ساخت کدوم کشوره، چون اگه بگم کلاتسش میاد پایین!!! منظورمو فهمیدی دیگه؟؟؟ خب دیگه اگه کسی فهمید یعنی توی باغه، اگه کسی هم نفهمید که توی کفش (kafesh) بمونه!

آخ آخ دوستای خوب چهارشنبه یه صحنه ی فوق باحال پیش اومد که هر وقت یادم میفته خندم میگیره!!! کوتاهه حتما بخون. زنگ سوم بود. حمید، گرمش شده بود و میخواست شلوار زیریش رو دربیاره که خنک بشه. بعد گشاد بازیش گرفته بود و نمیخواست کفششو دربیاره. یه گوشه ای نشسته بود و هرچی زور زد نتونست دربیاره. بعد به بچه هایی که اونطرف بودن (از جمله من) میگفت که بیا اینو بکش تا دربیاد. همه هم میگفتن که حوصله ندارم و نمیخوام و این حرفا. بالاخره چون من آدم انسان دوستی هستم رفتم که کمکش کنم. اون گوشه ی کارگاه من داشتم زور میزدم که شلوارشو دربیارم... در همون موقع معلم کارگاهمون از اینطرف داشت رد میشد! فکر کرد میخوام به حمید تجاوز کنم!!! داد زد: آآآآآآآی داری چیکار میکنی؟ تو به این هم رحم نمیکنی؟؟؟!!! من یکی که مردم از خنده... خیلی باحال بود. فرض کن مثلا یه گوشه خوابیده بود منم داشتم شلوارشو درمیاوردم! هرکی بود همین فکرو میکرد دیگه!!!

خوشکلا، 5شنبه 2-3 تا اتفاق افتاد که وقت نشد بنویسم... ایشالا در پست هفته ی بعدی مینویسم...

موفق باشید.....

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 23:9 | لینک ثابت |

سلام دوستای خوبم. حالتون چطوره؟! این هفته زیاد حرفی برای گفتن ندارم و خاطره هام کمه... حالا بریم سراغ خاطره ها...

جمعه میخواستیم من و بابام و داداشم بریم خونه ی پدربزرگم. بعدش داداشم به بابام گفت: میاین پیاده بریم تا اونجا؟!  بعدش خودش آروم گفت ولی فکر کنم حرف مسخره ای زدم!!! بعد بابام گفت: از نظر من که مشکلی نداره اگه تو میتونی بریم!  پس قرار شد پیاده بریم... همین دیگه!!!!!! پیاده رفتیم....!

یه چیز  مهم. توی تیم والیبال مدرسه مدرسه هستم... الان که این رو دارم مینویسم 2شنبه هستش... فردا (3شنبه) مسابقه داریم. من همه چیزم توی والیبال خوب هست جز سرویس زدن، مربی ورزشمون هم بخاطر همین منو انداخت توی ذخیره ها! فقط بخاطر سرویس، حیف.... راستی دوشنبه معلم نداشتیم و از صبح تا زنگ آخر داشتیم والیبال تمرین میکردیم...! بقیه بچه هامون که همون زنگ دوم رفتن خونه! کلا هتله دیگه...!

خب الان که دارم این قسمت رو مینویسم 5شنبه هستش، میخوام ماجرای مسابقه ی والیبال رو تعریف کنم:

مسابقه والیبال...

کارگاه برق که تموم شد، رفتیم توی حیاط که آماده بشیم برای رفتن به مسابقه... رفتیم بچه های والیبال رو از سر کلاس کشیدیم بیرون و گفتیم میخوایم بریم مسابقه، بعد یکم بازی کردیم تا گرم بشیم. کاور ها و شرت های ورزشی هم ورداشتیم. 3 نفر از بچه هامون میخواستن با یه موتور برن (3 ترک) بقیه هم با اتوبوس...

مثل ارازل و اوباش توی خیابونا راه افتادیم و به سمت ورزشگاه حرکت کردیم. وقتی وارد ورزشگاه شدیم گفتیم برای مسابقه ی والیبال اومدیم. خدمتکار اونجا گفت: والیبال؟؟؟ امروز اینجا مسابقه ی فینال بسکتباله!!!  - مگه اینجا سالن ورزشی صدری نیست؟  - چرا هست ولی امروز بسکتباله!  - مطمئنی؟  - آره والیبال هم هست اما هفته ی بعدیه!!!

تازه فهمیدیم اسکل شدیم! یعنی انقدر مسئولای مدرسه خنگ هستن که نمیتونن 17 آذر رو از 10 آذر تشخیص بدن؟؟؟ بعدشم که از همونجا هرکسی رفت خونه ی خودش... اه اه عجب خاطره ی لوسی بود.

وای اصلا الان که دارم این مطالب رو مینویسم حالم خوب نیست، افسرده شدم!!!! برای همین زیاد حوصله ی نوشتن ندارم.

از دوستانی که در پست قبلی اظهار محبت کردن و تولدم رو تبریک گفتن متشکرم...

آها راستی توی خود مدرسه بین کلاسها هم قراره مسابقه والیبال بذارن. از هرنفر 1000 تومان پول گرفتن که به قهرمان جایزه بدن! آخه خود بچه ها دارن مسابقه رو می برپائن!

امروز هم که هوا حسابی سرد شده بود برف هم اومد. خــــــــــــــدایا شکـــــــــــــر . .

دیگه حرفی ندارم برای گفتن... خدانگهدار...

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 22:26 | لینک ثابت |

سلام به روي گل ماه همه ي دوستان عزيز. با عرض پوزش بابت تاخير یک هفته ای، بخدا تقصير من نبود، اين خط تلفون لعنتي خراب شده بود، يعني بهتره بگم پول تلفن رو پدر گرامي نداده بود، قطع كرده بودن! به هرحال من واقعا معذرت میخوام. شانس گند منه دیگه پارسال هم آذر همین جوری شد. بيخيال حالا دستا همه بره بالا، اين هفته توي هفته نامه من پارتيه، خنگول نميدوني چي شده؟؟؟ چند روز پیش... 3 آذر! تولد تولد تولدم مبارك... فريد شمعا رو فوت كن، تا شونصد سال زنده باشي!

 

آهـــــــــــــــــا همه بيايد وسط برقصيـــد... توی این وبلاگ همه با هم محرم هستن، برقص... اه چقدر لوسي، ميگم برقص،  پشت كامپيوتر نشستي و داري وبلاگم رو ميخوني؟! سريع پاشو... باورت ميشه اون فريد كه چند وقت پيش شيشه شير توي دهنش بود حالا 17 سالش تموم شده، ديگه فريد هم داره براي خودش كسي ميشه و كم كم بايد بهش بگن آقا فريد!!! يه سال ديگه هم كه گواهينامه ميگيره و حالي به حولي. چقدر من الكي خوشم ها!!!! براي خودم چرت و پرت ميگم و حال ميكنم! رقص بسه ديگه حالا كادوها رو بده و برو خاطره ها رو بخون...!

این پست فوق العاده طولانیه پس همش رو یه دفعه نخون که حوصلت سر بره...

همونطور كه هفته ي پيش خبرشو داده بودم جمعه با بروبچه هاي مدرسه رفتيم بيرون. خب حالا ميخوام براتون تعريف كنم:

پيك نيك با دوستان...

قرارمون ساعت 6، ميدون شهدا بود. نماز صبح رو ساعت 5.5 خوندم بعدشم لباس پوشيدم و توپ واليبال رو ورداشتم و رفتم كه كفشم رو بپوشم، مادرم اونجا يه جوري بود، انگار موافق رفتن من نبود، آخه من يه اخلاق بدي كه دارم اينه كه از پدر و مادرم اجازه نميگيرم و فقط كاري كه ميكنم رو بهشون اطلاع ميدم! تا حالا خيلي جاها رفتم كه ميدونم والدينم موافق نبودن. بگذريم...

دقيقا ساعت 6 سر قرار بودم... فرشاد قبل از من اومده بود، وحيد هم همزمان با من رسيد. خيلي از وحيد خوشم مياد بچه ي پايه و كار بلديه. قرار بود 3 نفر ديگه هم بيان. ما شروع كرديم به صحبت كردن، بعد از چند دقيقه ايمان هم به ما پيوست. منتظر پوريا بوديم، ديديم نمياد. هوا سرد بود، گفتيم بريم توي ايستگاه مترو اونجا منتظرش باشيم. رفتيم توي ايستگاه... با نيم ساعت تاخير پوريا هم اومد. يه نفر ديگه هم قرار بود بياد. هرچي بهش زنگ ميزدن، برنميداشت، يه ربع هم منتظر اون شديم ديديم خبري ازش نيست بيخيال شديم و رفتيم...

سوار مترو شديم، يه بار خط عوض كرديم و بعدش رفتيم ايستگاه صادقيه... اونجا هم متروي كرج رو سوار شديم. هنوز هيچي نگذشته بود كه وحيد از توي كيفش تخمه رو درآورد و شروع كرديم به خوردن! گوشي فرشاد مثل خودمه، گوشيش رو ازش گرفتم و تا كرج داشتم براي خودم آهنگ ميريختم!

بعد كه رسيديم كرج، يه تاكسي سوار شديم تا يه ميدوني كه اسمش رو نميدونم چيه! يكم خرت و پرت و خوراكي خريديم و بعدش يه تاكسي سوار شديم تا جاي مورد نظرمون. بعدش يكم راه رفتيم تا به يه تونل آدم رو رسيديم. (آدم رو يعني اينكه ماشين از توش رد نميشد) از تونل كه اومديم بيرون يه كوهستان بود... كوهي كه سرسبز نبود ولي به نظر من فوق العاده زيبا بود... اونطوري كه من فهميدم به اونجا ميگن "حصار"...

توي مسير خودش حركت كرديم، خيلي خلوت بود، هركسي هم كه ديده ميشد در حال برگشتن بود. تنهايي اصلا خوب نيست آدم اينجا بره ولي جمع ما خيلي خوب بود. زياد راه نرفته بوديم، چون گشنمون بود گفتيم بشينيم يه صبونه اي به بدن بزنيم. زيرانداز رو انداختيم و وسايل رو گذاشتيم روش. ايمان و وحيد از همون اول ميخواستن قليون رو چاق كنن!!! ولي ما نشستيم صبونه رو خورديم. اونا نتونستن قليون رو راه بندازن، بيخيال شدن. اول صبح بود و همه شاد بوديم، بچه ها گفتن بياين آهنگ بذاريم برقصيم! اول من فقط ميشستم كنار و نگاه ميكردم، چند دقيقه بعد گفتن بايد برقصي... منو وادرا كردن يه تكوني به بدن بدم!!!

اگه اينطوري ميخولستيم پيش بريم خيلي برگشتمون دير ميشد، پس گفتيم حركت كنيم به سمت بالا. آخه اونجا ميگفتن كه بيشتر قشنگيش براي بالاي بالاشه كه سرسبز هستش و چشمه داره و اين حرفا. راه رفتيم، يكم سرعتمون رو بيشتر كرديم. هوا اولا كه از تونل رد ميشديم خيلي سرد بود اما الان خيلي گرم شده بود و آفتاب داشت ميسوزوند ما رو، اونجا 2تا مسير بود، يه مسير گود كه پاي كوه بود و درخت و سايه و اينا داشت، يه مسير هم يكم بالاتر بود كه هيچي نداشت و فقط آفتاب كلمون رو ميسوزوند، اول از مسير بالايي ميرفتيم ولي بعدش اومديم پايين.

توي راه هي ميومديم عكس بگيريم، ولي ميگفتيم موقع برگشتن ميگيريم... كلي راه رفتيم تا رسيديم به يه چشمه، خيلي باحال بود! يكم آب خورديم و يكم بالاتر هم يه جاي خوب پيدا كرديم و گفتيم همينجا خوبه، بشينيم. وسايل رو گذاشتيم، ما نشستيم و وحيد و ايمان هم شروع كردن به جمع كردن چوب و كاغذ، براي آتيش. جمع كه كردن، ذغال ها رو هم ريختن توش و روشن كردن، بعد قليون رو درست كردن و كشيدن، منم چند پك زدم، خيلي حال داد، آخه خيلي وقت بود قليون نكشيده بودم.

بعدش كه تموم شد، رفتيم واليبال بازي كرديم، فرشاد هي كرم ميريخت و وسط بازي توپ رو با پا محكم ميشوتيد هوا. اعصاب همه رو بهم ريخته بود. يكم بيكار بوديم و بلوتوث بازي و اين حرفا... خب حالا نوبت چايي بود، چايي داشتيم ولي قوري نداشتيم! وحيد يه بطري پلاستيكي رو توش پر آب كرد، درش رو بست روي همون آتيشي كه درست كرده بوديم گذاشت، بعد از حدود يه ربع ديديم يه صدايي داره مياد، آب جوش اومده بود، بطري هم يه سوراخ كوچيك شده بود، با يه چيزي بطري رو از توي آتيش درآورد و ريخت توي ليوانهاي يه بار مصرف كه آورده بوديم. چايي نصف ليوان بيشتر به كسي نرسيد ولي خيــــلي چسبيد... همين موقع ها بود كه قبله رو از يه مردي پرسيدم و نماز هم خوندم.

بعدش دوباره رفتن براي درست كردن قليون... فاصه كشيدن اين قليون با قليون قبلي 2-3 ساعت بود. همونطور كه قليون ميكشديم حكم هم بازي ميكرديم... البته يه دست بيشتر بازي نكرديم. قليون كه تموم شد، گشنمون شده بود، ساعت 2 بود و ديگه بايدجوجه ها رو سيخ ميكرديمو ميذاشتيم روي آتيش... بايد براي آتيش چوب جمع ميكرديم. كلي اطراف رو گشتيم و چوب جمع كرديم يه شاخه ي خشك هم تونستيم 3نفري بكنيم (bekanim) و بندازيم توي آتيش. دهنمون صاف شد تا تونستيم اون شاخه رو بكنيم.

آخ چقدر معده م پر شده!!! بايد ميرفتم يه گوشه اي و... هرچي اطراف رو گشتم جاي خوبي پيدا نكردم. بعد حالا منه اسكل رو ببين چيكار كردم! گفتم برم بالاي كوه و اونجا شايد جاي خوبي پيدا كنم! يه مقدار آب ورداشتم و از كوه رفتم بالا! آخه يكي نبود به من بگه: "آي كيو اگه از كوه بري بالا بيشتر ديده ميشي!" واي عجب منظره اي... تا اونجا كه چشم كار ميكرد آدم ديده نميشد. ديگه گفتم بيخيال همينجا كارمو ميكنم...........اه ريخت روي پاچه ي شلوارم!....

اومدم پايين و  پاچه ام رو آب كشيدم، بعدش جوجه ها رو گذاشتيم روي آتيش و حالي به حولي... جوجه ها رو به زحمت تونستيم بپزيم، بعدشم شروع كرديم به خوردن... آخ كه چقدر حال داد. جاي تك تكتون خالي بود. بعدش تا دقايق طولاني اي بيكار بوديم و هركسي براي خودش يه كاري ميكرد، يكي ميرفت با زيدش صحبت ميكرد، يكي عكس ميگرفت يكي خوابيده بود...

دقيقا يادم نيست ولي فكر كنم يه دور ديگه هم قليون درست كردن و منم چند پك زدم... ديگه نزديك غروب بود، نبايد توي كوه به تاريكي ميخورديم، چون كارمون سخت ميشد و شايد راه برگشت رو پيدا نميكرديم. بعد از چند شوخي شهرستاني با همديگه، وسايل رو جمع كرديم و حركت كرديم. حالا كه موقع عكس گرفتن بود شارژ باطري موبايل همه مون در شرف (shorof) تموم شدن بود. خيلي شانس گندي بود. موقع برگشت يكم تندتر ميرفتيم، بعد هرجا كه قشنگ بود سريع عكس رو مينداختيم و دوباره سريع حركت ميكرديم. موقع برگشتن اشتباهي از بالا اومديم، بالا بعضي جاهاش خيلي خفن بود و صخره ي خفن بود و يه اشتباه مساوي بود با مرگ...

ديگه هوا تاريك شده بود. شارژ باطري موبايل همه مون به غير از ايمان ته كشيده بود. آخه اون زياد با گوشيش ور نميرفت مثه ما. از تونل كه رد شديم داشتن اذون ميگفتن. به پيشنهاد پوريا يه نماز جماعتي هم افتاديم و فيض دار شديم. بعد دوباره 2 بار تاكسي سوار شديم تا رسيديم به مترو. سوار كه شديم، اونا هي براي من از خاطره ها و شوخي شهرستاني هاي پارسالشون ميگفتن...!

بالاخره رسيديم به مترو صادقيه (تهران) نشستيم توي مترو، ولي وحيد ميخواست جاي ديگه اي بره نميخواست سوار مترو بشه. ولي همونجا وايساده بود و صحبت ميكرد با ما. بعد به پيشنهاد بچه ها رفتم كه وحيد رو هل بدم توي مترو تا يه ايستگاه الكي برگرده و بخنديم! اصلا فهميدي چي گفتم؟! خب نفهميدي پس بذار يكم بيشتر توضيح بدم، منظورم اينه كه هل بدم توي مترو، بعدش در مترو بسته بشه، بعدش مجبور بشه يه ايستگاه الكي بره و برگرده... فهميدي حالا؟؟؟!

اومدم هل بدمش، يهو فهميد. بعدش پاشو زد زير پام و خوردم زمين، در همون موقع در مترو بسته شد و خودم جا موندم!!! ضدحال بود ولي بجاش كلي خنديديم...! 5 دقيقه بعدش متروي بعدي اومد و منم رفتم خونه... اينم از خاطره ي پيك نيك...

دوستان يه نكته بگم، حتي ساده ترين لحظات زندگي رو اگه با يه ديد ديگه بهش نگاه كني ميتونه خيلي زيبا باشه، و يه نكته ي ديگه اينكه ديدي توي بعضي از وبلاگها كه ميري  ميخواد از غصه گريه ت در بياد؟ من از اون نوع وبلاگها متنفرم، خودشون دلشون گرفته ميان يه چيزايي مينويسن همه رو از زندگي سير ميكنن... پس سعي كن هميشه مثبت انديش و در عين حال واقع بين باشي...

ديگه چي بگم بهتون....؟!. آخ آخ وضع كارگاهمون اين هفته خيلي ناجور بود، بيشتر توضيح ندم بهتره! راستي يكي از بچه هامون توي شمال ويلا دارن، گفت كجا ولي الان يادم نيست. احتمال داره اگه چند تا تعطيلي پشت هم بيفته با بروبچه ها بريم اونجا... ولی من که فکر نکنم حالا نوبت خاطره ي بعديه...

پيك نيك با خانواده...

اين جمعه هم خيلي خوش گذشت، صبح گفتيم بلند شيم بريم يه جايي... تصويب شد كه بريم پارك ملت. وسايل رو جمع كرديم و ساعت 10 و خورده اي راه افتاديم. خيابونها مثل هميشه شلوغ بود. از طرف نيايش رفتيم، از وقتي اونجا رو يه سري تغييرات توش دادن نرفته بوديم. يه سينماي بزرگ درست كردن كل تهران توش جا ميشه!

جا پارك نبود، داشتيم نااميد ميشديم كه ديديم يه پژو 206 داره ميره، خوشحال شديم و تا رفت سريع جاشو گرفتيم. وسايل رو ورداشتيم و رفتيم توي پارك.هوا نسبتا سرد بود، باد سردي ميومد و آفتاب كمي ميتابيد. ابرها آسمون رو احاطه كرده بودن، هر لحظه احتمال ميرفت كه بارون بباره. روي چمن ها قدم ميزديم و دنبال يه جاي خوب براي نشستن بوديم، برگهاي نارنجي زير پامون خش خش ميكردند. چقدر حال ميده اينطوري نوشتن! من بايد برم نويسنده بشم خيلي استعدادم خوبه! (حال ميكني اعتماد به نفس رو؟!)

يه جا وايساديم، همه داشتن دور و ور رو نگاه ميكردن و مات و مبهوت بودن كه كجا بشينيم! يه جاي خوب پيدا كرديم و همونجا نشستيم. با داداشم فوتبال بازي كردم، بعدش با خواهرم واليبال، البته يه دست بدمينتون هم بازي كرديم ولي اصلا حال نداد. بعدش آقا حامد اومد. سعيد (داداشم) گفت بريم دور و ور رو بگرديم شايد ميز پينگ پنگ پيدا كنيم، راكت و توپ هم آورده بود. اول رفتيم پيش سانديويچيه... من: ببخشيد آقا اينجا ميز پينگ پنگ هاش كجاست؟  يارو: نداره.  من: آخه قبلا ها داشت!  يارو: جمعشون كردن!  حتي داداشم با اين سنش فهميد كه خالي ميبنده!

گفتيم بريم يه دور بزنيم احتمالا پيدا ميكنيم. يكم كه رفتيم ديديم 2تا ميز پينگ پنگ اونجاست. يكيش داشتن بازي ميكردن يكيش هم خالي بود ولي تور نداشت. روي همون ميز الكي بازي كرديم. روي اون ميز يه آقايي با پسرش داشت بازي ميكرد. يكم كه گذشت اون آقا گفت كه من ميرم شما بياين بازي كنين. بعدش چند بار بازي كرديم، بعدش پسره گفت اونطرف تر چندتا ميز سالم تر هست اگه ميخواين بريم اونجا بازي كنيم..؟ گفتيم باشه و رفتيم...

5-6 تا ميز ترو تميز بود، تور هم داشت. داشتيم برنده بجا بازي ميكرديم تا اينكه يه پسره كه تقريبا همسن خودم يا يكي دو سال بزرگتر اومد و اظهار وجود كرد و خواست كه بازي كنه... بعد يه كاپ زديم و من اول شدم، سعيد هم دوم شد...! بعدش اونطرف يه ميز خالي شد و ما رفتيم اونجا، 5 ست بازي كرديم، يه ست رو من بردم بقيش رو سعيد! خداييش بازيش خيلي خوبه...

ساعت يه ربع به 3 بود و ديگه گفتيم بريم پيش بقيه. آقا حامد و خواهرم داشتن ميرفتن مصلي. يه نمايشگاهي بود فكر كنم اسمش "مقدمات ازدواج" بود! نمايشگاهش از 28 آبان بود تا 2 آذر. همين ديگه... بعدشم بند و بساط رو جمع كرديم و رفتيم خونه پدربزرگم... اونجام خبر خاصي نبود و حوصلم سر رفت و پياده رفتم خونه...

اينم از خاطره ي پيك نيك با خانواده...

حالا ميخوام بدون وقفه خاطره ي بعدي رو تعريف كنم...

شنبه ي باحال...

شنبه زنگ سوم بود، كلاس نداشتيم و زنگ خالي بود. كلاس ما توي حياط بود. 10-12 نفر واليبال بازي ميكردن (من جزو اينا بودم)، بقيه هم داشتن كاراي خودشون رو ميكردن... داشتيم خوش ميگذرونديم كه يهو مامان يكي از بچه هاي مدرسه كه ماشينش توي حياط پارك بود، اومد خطاب به همه گفت: سلام من وقتي ماشين رو اينجا گذاشتم يادم رفت پنجره رو بدم بالا، 50 هزار تومان هم روي صندلي بود، تا يادم افتاد با عجله برگشتم، ولي خوشبختانه ديدم پولام هست، از مديرتون هم تشكر كردم، از شما هم تشكر ميكنم بابت اينكه برنداشتيد...  بعد بچه ها هم دوباره بلبل زبونيشون گل كرد و هي چرت و پرت ميگفتن.

بعد خانومه خداحافظي كرد و ظاهرا رفت، ولي چند ثانيه بعد ديديم كنار حياط وايساده... يكي گفت: چي شده؟ در بسته ست؟  خانومه گفت: نه، يه وانت دم در حياط وايساده نميدونم ماشين از كنارش رد ميشه يا نه...!  يعني منظورش اين بود كه كمكش كنيم...! يهو همه تبديل شدن به كارشناس و رفتن طرف ماشينش! هر اسكلي ميدونست كه ماشين براحتي رد ميشه، بعدش جلال جوگير شد و نشست پشت فرمون! در حياط مدرسه ما شيب داره و همونطور كه ميدونيد راه بردن ماشين توي سربالايي براي آدم مبتدي كار زياد آسوني نيست. همه داشتن پيش خودشون ميگفتن نكنه يه وقت سوتي بده آبروي همه مون بره...

بالاخره ترمز دستي رو داد پايين و ماشين رو حركت داد و رد كرد... بعدش خانومه تشكر كرد و رفت...  چيكار ميشه كرد ديگه... پسرا همشون با استعدادن... وايسا هنوز خاطره ي شنبه تموم نشده!

زنگ چهارم بود، از اين كنكور آزمايشي هاي چرت و پرت داشتيم... بعد ورقه ها رو كه پخش كردن، من سوال اولش رو خوندم، سوالش براي ادبيات دوم بود، سر سوال اول 5 دقيقه فكر كردم، آخرش يادم نيومد... 5 دقيقه كه گذشت فكر كردم بيشتر سوالها رو بلد نيستم... 5 دقيقه ديگه كه گذشت مطمئن شدم هيچكدوم از سوالا رو بلد نيستم! پيش خودم گفتم كدوم گزينه بيشتر توي تست ها درسته، احساس كردم 3 بيشتر از همه ست. همه رو زدم گزينه 3!!! من توي اين امتحان از هيچ چيزي رنج نميبردم بجز اينكه نوك اتودم داره حروم ميشه!!! خلاصـــه... كنكور 20 دقيقه اي دادم و رفتم خونه!!!

يكشنبه يه نوع حلال كردن جديد رو روي بچه هاي كلاس امتحان ميكرديم... قبلا گفتم حلال كردن يعني چي پس حوصله ندارم دوباره بگم. داشتم تعريف ميكردم... هوا سرد بود، فقط يه چيز حال ميداد... كله ي يكي رو بگيري زير شير آب!!! آره... يكي رو مورد هدف قرار ميداديم و ميريختيم سرش رو ميكرديم زير آب... يه نوع حلال كردن كم خطر ولي باحال...

تولد...

سه شنبه هم که تولدم بود و اعضای خانواده به من کادوهایی رو هدیه کردن که ارزش مادیش اصلا مهم نیست...، نه خوب چرا خالی ببندم، ارزش مادیش هم یکم مهمه...، نه اینطوریا هم نیست فقط ارزش مادیش مهمه!!! خب داشتم میگفتم کادوهایی دادن که نمیگم چیه تا دلتون بسوزه...!

میدونی چطوری هدیه ها رو بهم دادن؟! من توی اتاقم روی تخت نشسته بودم، کامپیوتر هم داشت کار خودش رو میکرد (در حال نصب ویندوز بود). بعد یهو دیدم درب اتاق به شکل وحشتناکی باز شد و 4تا چهره ی خندون دارن منو نگاه میکنن و میگن "*تولــــــــدت*مبـــــــــارک*" منم که هرسال وقتی این جمله رو بهم میگن نمیدونم باید قیافم رو چه شکلی کنم...  برای همین قیافم خنده دار میشه...!

تست...

چهارشنبه توی کارگاه درحال ولگردی بودیم که میحرفیدیم که آقای صادقی اومد بهم گفت فرید میخوای تست ها رو صحیح کنی؟  آخه یه امتحان دوشنبه ازمون (azamoon) گرفته بود بعد من توی همون شلوغی کلاس پاشده بودم و داشتم راه میرفتم بعد ورقه ها رو دست آقا دیدم بهش گفتم میخوای من صحیح کنم؟ اونم استقبال کرد... بعدش 5-6 تا که صحیح کردم زنگ خورد... این در واقع ادامه ی اونه!

داشتم میگفتم، بعد بهم گفت میخوای صحیح کنی؟ منم قبول کردم. یه کلاس اونجا هست که درش قفل بود، درش رو باز کرد و گفت برو اونجا و صحیح کن که بچه ها مزاحم نشن، کلید هم بهم داد. 2-3 نفر از بچه ها هم یه جاییشون سوخته بود هی میزدن به در و پنجره و میگفتن نمره بده و این حرفا... ولی نمیدونن که فرید پسر گلیه و هیچ وقت از این کارا نمیکنه...!

خداوکیلی حتی 1 تست هم برای خودم درست نکردم. 32 تست بود که بالاترین نمره کلاس 19 تست بود، من 17 تست درست زده بودم (10-11 تا تقلب از روی کتاب – 3-4 تا بلد بودم – و چند تا شانسی!)، کمترین نمره هم 5 تست بود... کلا من و 2نفر دیگه بالای 10 شدیم! حال میکنی؟؟؟ بالای 10 شدم.

آها راستی عجب چیز مهمی رو داشت یادم میرفت... دوشنبه کارنامه ماهانه دادن، بذار نمره هام رو بگم، توروخدا کسی مسخره نکنه آخه کلی با همین نمره ها ذوق کردم... همه ی درسها نمره نداشت، بعضیاش هم مستمر نوبت اول بود بعضیاش هم پایانی. خب بریم سراغ نمره ها:

ریاضی (مستمر) --- 9.5

مبانی و کاربرد رایانه (مستمر) --- 15

اجزا ماشین (مستمر) --- 14

کارگاه تراشکاری (پایانی) --- 16

رسم فنی تخصصی (پایانی) --- 14

تکنولوژی و کاربرد برق در ماشین (پایانی) --- 8

محاسبات فنی (مستمر) --- 12

عربی (مستمر) --- 10

دین و زندگی (مستمر) --- 14

تاریخ معاصر ایران (مستمر) --- 15

تربیت بدنی (مستمر) --- 15

انضباط (پایانی) --- 18

ایول رکورد طولانی ترین پست وبلاگم شیکسته شد!!!

ولی نمره ها رو کاملا کیلویی دادن، مثلا یکی از بچه هامون که همیشه غایبه و امسال 2تا گوشی تا حالا ازش گرفتن، انضباطش 20 شد، اونوقت یکی از بچه +هامون شده 8، جالبه نه؟!

و اما آخرین چیزی که میخوام دربارش حرف بزنم اینه که بعد از 2-3 سال زجر کشیدن توسط Dial up، منم دارم به ADSL داران میپیوندم... شنیدم پارس آنلاین زیاد خوب نیست ولی چاره ای نبود، آخه توی منطقه ما شرکت دیگه ای سرویس دهی نمیکرد... حالا ببینیم چی میشه، پدرم با اینترنت ثبت نام کرده قراره که خودشون تماس بگیرن...

به امید روزی که همه ADSL دار بشن... به امید موفقیت تک تک شما دوستان... به امید دیدار...

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 22:12 | لینک ثابت |

ســـــــلام دوستاي خوبم... چقدر خوبه كه آدم قدر زندگيش رو بدونه... من هميشه سعي ام اين بوده كه در هر شرايطي از زندگي لذت ببرم و بخندم... به حرف هايي هم كه پشت سرم زده ميشه هم اصلا اهميت نميدم. اميدوارم شما هم همينطوري باشيد. خاطره هاي اين هفته اي كه گذشت رو ميخوام براتون تعريف كنم:

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

اخراج...

يكشنبه زنگ ورزش كه تموم شد، توي زمين مونديم و بازي كرديم... زنگ تفريح كه تموم شد، حالا كلاس بايد 2 قسمت ميشد و يه سري ميرفتن يه سايت و ما هم ميرفتيم اون يكي سايت! ما رفتيم سر كلاس و لباسامون رو عوض كرديم و وسيل رو ورداشتيم و به سمت سايت حركت كرديم... من پشت سر همه داشتم راه ميرفتم... چند نفر تا اومدن برن داخل سايت، ديپُرت شدن! گفتن: برگرديد بابا، راه نميده!  وايسا ببينم، اصلا كسي هم سر كلاس هست؟؟! آره يكي هست! پاچه خواري بنام "دخت جباري"... فاميليش هم مثه خودش مسخرست.

بخاطر يه نفر همه اخراج شديم. فكر كنم 8 نفر بوديم. يكي ميگفت بريم رياضي (امتحان 2 زنگ بعدش) بخونيم، يكي ميگفت بيا مشقاي عربي (زنگ بعدش) رو بنويسيم! يكي ديگه ميگفت نه بيا بريم پيش آقاي حبيبي (ناظم)...

آخرش تصويب شد كه بريم پيش حبيبي كه بتونيم بريم سر كلاس. همه رفتن و منم پشت سر همه حركت كردم. حبيبي با لحن خشن همه رو پشت در دفتر فرا خواند... بعدش يكم جر و بحث كرد با بچه ها، آخرش گفت 3 راه جلوي پاتون ميذارم. 1- برين موهاتون رو از ته بزنين تا بذارم بريد سر كلاس! 2- يه نامه بدم بهتون تا 3 روز بريد خونه بخوابيد! 3- به پدرتون زنگ بزنيد و بگين بياد و تعهد امضا كنه!

آخ آخ وقتي گزينه ي 2 رو گفت قند توي دلم آب شد... بعدش گفت من ميرم صبونه بخورم، وقتي برگشتم بايد تصميم گرفته باشيد... پيش خودم ميگفتم چقدر خوب ميشه بذاره برم خونه، اونم 3 روز...! هيچكس گزينه ها رو قبول نداشت، حبيبي هم مطمئن بود كه هيچكس اين گزينه ها رو انتخاب نميكنه، فقط ميخواست ما رو بترسونه...

حبيبي اومد بيرون، گفت چي شد انتخاب كرديد؟ يكي اومد گفت: آقا ما كل حياط رو جارو ميزنيم ولي بذاريد بريم سر كلاس!!! يكم كه بچه ها حرف زدن من گفتم: آقا ميشه من گزينه 2 رو انتخاب كنم؟! از قيافش معلوم بود كه عصبي شده بود! بصورت خشني گفت، خب بيا به پدرت زنگ بزنم بياد دنبالت و تعهد بده و ببرت! اين كه همون گزينه 3 شد!!!

رفت پشت تلفن و يه شماره اي رو گرفت، حالا نميدونم شماره ي بابام بود يا نه! بعدش گفت كسي برنميداره، حالا فعلا بيرون وايسا...! بعد از چند دقيقه ديديم آقاي ابراهيم نژاد (نميدونم چيكاره ي مدرسه) با يه نامه اومد بيرون و گفت: بيايد اينو آقاي حبيبي داد، بريد سر كلاس! و رفتيم سر كلاس. ولي خـيلي حيف شد، كاشكي ميتونستم بپيچم بيام خونه...

آماده ي كل كل با انواع خرخون هستم... دانش آموز - دانشجو – دانشمند – فيلسوف – فسيل – سفال و كوزه يا اصلا هرچي تو بگي...

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

تفريح واقعي در زنگهاي تفريح...

شايد خيلي خوب نباشه چنين خاطره اي رو اينجا تعريف كنم، ولي چون جمع خودمونيه ميگم!!! دوشنبه زنگ تفريح دوم كه خورد يه سري رفتم پايين، بعدش يهو همه بسيج شدند تا "پوريا" رو حلال كنن! اونم از نوع خفن! روي ميز معلم بود. يهو 7-8 نفر ريختن دور و ورش و دست و پاشو گرفتن، 2-3 نفر هم كمربندشو باز كردن، بعدشم دكمه شلوار و بعدشم....! پوريا هم هيكلش بزرگه، اونم بيكار نبود و تا جايي كه ميتونست دست و پا ميزد! وقتي صحنه ي مورد نظر ديده شد همه پراكنده شدن!!! خدا وكيلي من كاره اي نبودم، فقط چند بار نزديك بود ميز معلم چپه بشه من صافش كردم... ولي در كل خيلي خنديديم. پسريم ديگه!!! چيكار ميشه كرد...

زنگ تفريح بعديش (بهش ميگن زنگ ناهار) من و 3نفر ساخت و توليد ي ديگه و 2 نفر هم از مكانيك يه تيم (واليبال)، اون طرف 4تا معلم و 2 نفر دانش آموز كه يكيش هم از كلاس ما بود (جلال نيلي) هم يه تيم شدن. من پاسور وايسادم، بازي كرديم و برديم... اونم خيلي خوش گذشت. اصلا فكر نميكردم روزي انقدر واليبالم خوب بشه كه به تيم فرا خوانده بشم... يعني خودم نگفتم منم بازي!!! وحيد (شاخ واليبال) گفت فريـــــــــد بيا...! آرزوي موفقيت براي خودم ميكنم! توي دل شما: اه اه چه آدم خود خواهي! خب باشه براي شما هم آرزوي موفقيت ميكنم.

دوشنبه زنگ آخر امتحان داشتيم. آقاي صادقي (معلم 2-3 تا از درسامون) ورقه ها رو پخش كرد. امتحان توي كلاس خودمون نبود، توي كلاس رسم بود، كلاس رسم هم خيلي بزرگه. سوالاش رو كه ديديم گرخيديم!!! همه داشتن به همديگه نگاه ميكردن! وقتي آقاي صادقي نشست سرجاش، همه دفترا رو درآوردن! البته نه همه، بعضيا...(خودمم جزو اون بعضيا بودم!). عجبا! از روي دفتر هم هيچي نميتونم بنويسم!!! خلاصه بگم، يكم چرت و پرت نوشتم و تحويل معلم دادم!

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

سه شنبه، روز كارگاه برق بود. همون روزي كه ساعت 10.15 تعطيل ميشيم! (توضيحاتش قبلا گفته شده...) معلمه واقعا بيخياله. مياد يه مدار ميكشه روي تخته و ميگه اينو ببنديد و ميره توي دفترش تا آخر. منم كه از كارگاه برق متنفرم، هفته هاي پيش با كمك اين و اون درست ميكردم ولي اين هفته يكي دوتا مشكل پيش اومد ديگه گفتم بيخيال اصلا نميخوام درست كنم، فوقش منفي ميده ديگه! كتك كه نميزنه. هركدوم از بچه ها كه ميديد، ميگفت چرا درست نميكني؟؟؟ منم ميگفتم ولش كن! آخرشم چيز خاصي نشد، فقط يه منفي گرفتم...

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

چهارشنبه روز خيلي شلوغ و پلوغي بود. بذار برات توصيف كنم كه بهتر بفهمي. فرض كن توي كارگاه تراشكاري هنرستان هستي، از 10 نفر فقط 2 نفر دارن كار ميكنن (قسمت تراشكاري 10 نفر هستن كه منم جزو اينام) چند نفر كه اصلا پيداشون نيست و معلوم نيست كجان. چند نفر هم بيكار نشستن و دارن حرف ميزنن (جزو اين دسته بودم!) بعضي ها هم با هم مشغول شوخي هاي شهرستاني هستن و با روغن دون دارن دنبال همديگه ميكنن. معلم هاي كارگاه هم كه توي دفترشون سرگرم هستن.

وااااااي دوستا نزديك بود يه اتفاق خيلي بد برام بيفته. خداروشكر اتفاقي نيفتاد... آخه چرا فقط بايد اين موقع ها از خدا تشكر كرد؟! تا خطري از بيخ گوشمون نگذره يادي از خدا نميكنيم... خيلي بده. حالا بذار تعريف كنم چي شد... ولش كن آخه هرچي بگم شما سر در نميارين، براي همين فقط بگم، اگه اين صدقه ها و دعاي پدر و مادر نبود الان ممكن بود هر بلايي سرم بياد، از جمله مردن، زخمي شدن خيلي شديد، كنده شدن دست از بيخ و ... جدي گفتما... خدايي خيلي شانس آوردم. البته درواقع تقصير من نبود، بخاطر حواس پرتي سعيد حسيني (با هم روي يه دستگاه كار ميكنيم) بود.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

آخ جون جمعه قراره با بروبچه هاي مدرسه بريم سرخ حصار. ساعت 6 صبح قرار گذاشتيم... ايشالا براتون تعريف ميكنم...

خب ديگه خاطره ها تموم شد... موفق باشيد

 

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 22:39 | لینک ثابت |

سلام عزيزان، وقتتون بخير. بريم سراغ خاطره ها...

عروسي يه بنده خدايي...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

پنج شنبه، شب ولادت امام رضا (ع) عروسي دعوت بوديم. حركت كرديم به سمت تالار عروسي. تالارش شمال تهران بود. الان پيش خودت داري ميگي حتما از اين تالار باكلاسهاس! ولي سخت در اشتباهي چون تالار اردوگاه شهيد باهنر بود!!! ميخواي توصيف كنم؟! فضاي كوچيك با پذيرايي افتضاح و خدمتكاراي زشت و بداخلاق، يه نره خر اون بالا هي داره ور ميزنه، تعداد صندلي ها كمه كه بعضي از ميزها داشت منفجر ميشد، دور و ورت يه سري آدم كه اصلا ازشون خوشت نمياد...

رفتيم داخل سالن و نشستيم، يكم سلام و عليك و اين حرفا، بعدشم كه بيكار شدم و شروع كردم به كوفت كردن ميوه جات و شيريني جات! يه آدم سيريش افتاده بود كنار من هي ميخواست باهام حرف بزنه، هر چند دقيقه يه بار ازم يه سوال ميپرسيد... اون منو ميشناخت ولي من اونو نميشناختم، برام هم مهم نبود كه كي بود و الان هم نميدونم كي بود!!! ما فاميل عروس بوديم، جالبه يكي از سوالاش درباره ي برادر عروس بود، من گفتم اصلا عروس كي هست؟؟؟! واقعا نميدونستم عروسي چه كسي اومدم!!! آخه چه فرقي ميكرد عروسي كيه، حالا مثلا من فهميدم كه عروسي دختر عموي بابامه خب چه فرقي به حال من ميكنه!!!

ديدم داره شلوغ ميشه رفتم بيرون، خوشبختانه فضاي بيرونش بزرگ بود و آدم حوصلش سر نميرفت. خيلي شيب دار بود، به سمت پايين رفتم. يه جا رسيدم كه زمين تنيس بود، چند نفر هم توش داشتن تمرين ميكردن، يكم نشستم نگاه كردم، زياد خوشم نيومد... خيلي خسته كننده ست.

دوباره رفتم بالا. ديدم بچه ها اونجان! بدبختانه فاميل همسن كه ندارم مجبورم با بچه هاي 10-12 ساله بگردم! البته يه پسر عمو دارم 20 سالشه اما باهم زياد جور نيستيم. با بچه ها يه چرخي زديم، يه جا رفته بوديم كه هيچكسي نبود، بچه ها 5 نفر بودن، همشون ترسيده بودن. ميگفتن الان يكي نياد كلمون رو بكنه!!! يعني اگه من نبودم عمرا اونجا نميومدن. يه جا رسيديم كه يه خونه بود، از كنارش كه رد شديم يكي كله شو از پنجره آورد بيرون و يه نگاهي انداخت و گفت: زرشـــــــك!!!  آخه بچه ها خيلي سروصدا ميكردن... يكم اون طرفتر يه وانت پيدا كرديم كه يه جاي سالم روش نبود. رفتيم توش نشستيم و مسخره بازي كرديم، بعدش گفتيم برگرديم. رفتيم بالا.

شنيدي ميگن بالاي سر بچه ها يه فرشته محافظ هست؟؟! من واقعا به اين اعتقاد پيدا كردم... اونجا يكي از اين بچه ها (پسر عمه ام) يه سنگ به اندازه كف دست ورداشتو پرت كرد هوا، خيلي كار خطرناكي بود... خورد به مچ پاي يكي ديگه ولي شانس آورديم كه چيزيش نشد. فرض  كن ميخورد توي سرش يا مثلا وقتي خورد به مچش، پاش ميشكست... وااااااي خيلي بد ميشد... خدا رو شكر كه اتفاقي نيفتاد.

بعدش رفتيم بالا، همه ي ميزها پر بود. ولي از شانس خوبمون يه ميزپيدا كرديم كه حتي يه نفر هم روش نشسته بود. البته يه نفر كمين كرده بود و ميخواست بگيره ولي من زرتي نشستم تا ديگه از اين فكرا نكنه! بچه ها كه ميز رو تصرف كردن، من رفتم بيرون تا موقع شام بشه و بيام! بيرون بودم، هوا خيلي خنك و باحال بود. چندين دقيقه كه گذشت ديديم سكوت خاصي سالن رو فرا گرفته! اين سكوت معني شام رو ميداد! رفتم توي سالن.... واااااااااي چقدر آدم! حتي يه جاي خالي هم نبود! به ميز خودمون پناه آوردم، البته جاي منو گرفته بودن، ولي خوشبختانه همه خودي بودن و خودمو به زور روي اون ميز جا كردم و شام كوفتي رو خوردم... اه اين بچه ها چقدر كرم ميريختن، دهن منو سرويس كردن...

اينم از خاطره ي عروســـــي، چقدر اين چند وقته عروسي رفتم، خسته شدم ديگه!!!

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

كـــــــــــوهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

جمعه هم با خواهرم و شوهرش و داداشم رفتيم كوه. ما دوتا مثل بختك افتاديم به جونشون و ولشون نميكنيم!!! بيچاره ها مثلا ميخوان تنهايي برن كوه و از دوران عقد لذت ببرن مگه ما ميذاريم؟؟؟! نكته ي قابل توجه اين بود كه هوا خيلي خيلي سرد بود، نت خيلي دستم حساسه، يكم كه هوا سرد بشه دستم يخ ميزنه و بي حس ميشه، اون موقعه كه آدم دوست داره بميره و اون لحظه ها رو تحمل نكنه... البته جمعه به اون حد نرسيده بود ولي پارسال يا پيارسال بود كه اين حس رو تجربه كردم، واقعا عذاب آوره چون آدم هيچ كاري نميتونه بكنه...

موقع برگشتن بود، يه سنگ نسبتا بزگي وسط راه بود، همه از دوطرفش حركت ميكردن، من پيش خودم گفتم چرا هيچكي از روي سنگ نميره؟؟؟ بعد تا پاي دومم رو گذاشتم روي سنگ، ديدم روي هوام!!! با "نشيمنگاهم" خوردم زمين!!! آخ خيلي هم بد خوردم ولي اصلا دردم نگرفت. چند تا دختر هم اون جلو ابراز احساسات كردن! سريع بلند شدم تا از اون بيشتر ضايع نشم!!! يه بار هم يواشكي رفتم پشت داداشم به شوخي بزنم پس كله ش، ولي سرعتشو يكم زياد كرد نتونستم بزنم! بعد من دوباره پام ليز خورد و پخش زمين شدم!!! اين دفعه افتادم روي گِل، و كل هيكلم گِلي شد! بعدشم اومديم پايين، در كل خيلي خوش گذشت.

بهاربيست                   www.bahar-20.com

وااااااااي اين همكلاسياي من چقدر خلاف هستن!!! يه چيزايي ميان تعريف ميكنن آدم شاخ در مياره. قليون و مشروب و دختربازي و خونه خالي و اين مايه ها...! حالا منم خالي نبندم قليون چند بار براي تفريح كشيدم ولي نسبت به اونا خيلي +ام. يكيشون كه مامان باباشم ميدونن پسرشون اينطوريه و مثلا ميخواد مشروب بخوره به باباشم تعارف ميزنه!!! ديگه اون واقعا آخرشه! دوست دارم ببينم جايگاهشون توي اون دنيا كجاست...

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

بدنســـــــازي...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

شنبه از مدرسه كه اومدم، ناهار رو خوردم بعدش لباس پوشيدم كه برم بيرون. بابام گفت كجا ميري؟  من گفتم: ميخوام برم يه چيزي رو قيمت كنم. يه عادت بدي دارم كه هر وقت ازم ميپرسن كجا داري ميري ناقص جواب ميدم! انگار دوست دارم الكي ملت بهم شك كنن!! حالا كجا ميخواستم برم؟؟؟ ميخواستم برم درباره كلاس بدنسازي آمار بگيرم (آمار بگيرم = پرس و جو كنم) ... رفتم بيرون. همونجا بود كه من تابستون ميرفتم كلاس واليبال.

رفتم آمار گرفتم... اينطوري بود: هر روز از ساعت 2.5 تا 10.5 بازه به جز روزاي تعطيل و پنجشنبه ها هم تا ساعت 8.5 – ماهي 15 هزار تومان. برگشتم خونه، طاقت نياوردم وقت رو تلف كنم، يه ساك ورداشتم و يه لباس و شلوار گذاشتم توش و دوباره به سمت اونجا حركت كردم. سر راه يكم پول گرفتم و رفتم همونجا. اسمم رو نوشت و يه كارت هم داد. بعدش مربيه گفت الان ميخواي شروع كني؟! گفتم: آره ديگه!!!  مربيه چند تا حركت اينطرف كاغذ نوشت، چند تا حركت هم اونطرف كاغذ. گفت 4 روز در هفته بايد بياي و يه روز اين حركتها رو انجام بدي يه روز هم حركتهاي پشتيش. بعدش گفت كه برو داخل بپرس كه اين حركتها چطوريه...

و من به كلاس بدنسازي رفتم... ديگه بقيش مهم نيست... همين!

آها راستي يه مردي اونجا هست كه خيلي ازش خوشم مياد، اگه دختر بودم باهاش ازدواج ميكردم!!! شوخي كردما!!! منظورم اينه كه خيلي آدم خوشرو و خوش اخلاقي هست. سنش هم فكر كنم حدود 30 سال باشه.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

فكر كنم يكشنبه بود كه آقا حامد اومد خونمون. قرار بود با بابام و داداشم برن استخر! داداشم هم چند بار بهم اصرار كرده بود كه بيام ولي من گفتم نه... همشون حاضر شدن،بابام گفت تو نمياي؟ من گفتم: نه حوصله ندارم.  بابام گفت: اگه بياي حوصلش خودش مياد!  بعدش براي آخرين بار ازم پرسيدن گفتن: فريد تو نمياي؟ منم گفتم: نــــه!  ديدم دارن ميرن... گفتم: بيـــــــام؟؟؟؟!!  - اگه ميخواي بياي بدوووووو...! رفتم لباسامو پوشيدم و رفتيم. حالا انقدر ناز ميكنم انگار تام كروزم!!!

من تا حالا يه دونه فيلم هم از تام كروز نديدم ولي همينطوري الكي ازش خوشم مياد! اينم بخاطر آهنگ "ديوونه خونه" بود... (قال حسين المخته: اوُ تام كروز نَه حُسِين مُخته ام!!!) ببخشيد انقدر آهنگاي چرت و پرت گوش دادم مخم هنگ كرده...!

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

خب حالا من چند تا تيكه از آهنگاي مختلف ميخونم بايد بگي براي كدوم آهنگ از كدوم خوانندس... جوابها رو توي نظرات بگو، سعي ميكنم بيشتر آهنگاي معروف رو بگم تا بتونيد جواب بديد:

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اي واي چه فيسي من حالم بد شد – ضربان قلبم ديگه واقعا قطع شد...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir واي واي چه اندامي زيبايي تو داري خانوم حتما – مانكن بودي يا كه مربي شنا طرفاي لندن...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir واي منو نگاه نكن زير چشي بيا - منو بگير تا سير بشي بيا...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir واي واي واي واي در به درم كردي – واي واي عشقم جون به سرم كردي...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir به دنبالت ميام با چيپس و پفك، با ضرب و تنبك واي عاشقتم... واي واي عاشقتم...

بهاربيست                   www.bahar-20.com

خداييش خيلي راحته بايد 5تاش رو جواب بدي. در ضمن يه نقطه ي مشترك تابلو بين همشون هست كه اون رو هم بايد بگي.

يه چيزي بهت ميگم خداييش بگو اگه جاي من بودي چيكار ميكردي؟! من هروقت آهنگ ميذارم و گوش ميدم، اين داداش رواني من با ريتم همون شروع ميكنه بلند بلند چرت و پرت ميخونه و به من فحش ميده!!! فرض كن رفتي توي فاز يه آهنگ بعد يكي بياد بره روي اعصابت. اگه يه بار ديگه اين كارو بكنه از اتاق سوتش ميكنم بيرون.

پايتخت ما رو تو رو خدا...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

امروز (5شنبه) وقتي از زندان (مدرسه) آزاد شديم، رفتم ايستگاه اتوبوس چند دقيقه موبايل بازي كردم تا اتوبوس بياد، بعد متوجه موضوع جالبي شدم! اون اتوبوسي كه 5 دقيقه پيش از دور ديده ميشد، هنوز همون جاي 5دقيقه پيشه! يكم كه دور و ورم رو نگاه كردم... واااااااااااااي عجب ترافيكي!!! ترافيك خيلي خفن بود، ماشينا و موتور ها رفته بودن توي لاين اتوبوس، اونجا هم بسته شده بود!!! گفتم با اين وضعي كه اينجاس عمرا تا شب برسم خونه، پس تصميم گرفتم تا خونه پياده برم! واي دهنم سرويس ميشه كه؟! ولي تصميمي بود كه گرفته شده بود. يكم كه راه رفتم، احساس كردم وسط خيابونم!!! نه بابا اينجا كه خيابون نيست، پياده رو هستش! به نظرتون چي باعث شده بوده تا آقا فريد قصه ي ما فكر كنه وسط خيابونه؟؟؟!

حدساتون اشتباه بود، نه اكس زده بوده نه توهم زده بوده و نه خوابش ميومده، بلكه موتوري ها ديدن ترافيكه اومده بودن توي پياده رو! يكي نيست به اين موتوري ها بگه: حقوق شهروندي و رعايت حال ديگران رو ولش كن... حالا زيرمون نكني!!!

بعدش يكم كه گذشت، تصميم گرفتم از همونجا تا خونه با موبايلم فيلم بگيرم! مثل ديوونه ها موبايل گرفتم توي دستم و از در و ديوار فيلم گرفتم! ولي خداييش به خودم خيلي خوش گذشت، فيلمي كه گرفتم 43 دقيقه ست كه هنوز وقت نكردم ببينمش! خيلي زياده آدم بايد سر فرصت بشينه ببينه! هه هه خيلي باحال بود، توي مسيرم مجلس هم بود، روي در و ديواراش نوشته بود عكسبرداري و فيلمبرداري ممنوع، از اون تابلو هم فيلم گرفتم! يعني يه مستند جالب شده! بعد از اينكه بميرم تازه استعدادام كشف ميشه! ميگن شهيد فريد، مستند ساز بزرگ اجتماعي. توي اين 43 دقيقه حتي يه كلمه هم حرف نميزنم، البته يه بار حواسم نبود زيرلب يه چيزي گفتم! ولي فكر نكنم صدام توي فيلم باشه...

آمار تصادف موتوري ها چقدر داره زياد ميشه... همين امروز (5شنبه) من شاهد 2 تصادف جداگانه موتور بودم، يكيش موقع رفتن به مدرسه بود، يكيش موقع برگشتن.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من تازه فهميدم چقدر زاقارتم! (زاقارت = كم زور) قبلا معنيش رو گفته بودم... از وقتي ميرم بدنسازي، وقتي خودم رو با ديگران مقايسه ميكنم، ميبينم هنوز خيلي بدنم ضعيفه و نياز به كار داره. البته من خودم رو با كسايي مقايسه ميكنم كه چند ساله مداوم دارن بدنسازي ميكنن و سنشون هم 20-30 سالشونه!

در آينده ميخوانيد كه...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

قرار بود اين جمعه (15 آبان) با بروبچس خلاف كلاسمون بريم كرج و از اونجا هم بريم دماوند و اون طرفا! ولي چون يه سري نميتونستن بيان، موكول شد به جمعه هفته بعد... يعني آپ بعدي نه آپ بعديش اگه بريم براتون تعريف ميكنم.

ايول الان كه دارم ميتايپم (5شنبه ساعت8:12) هيچكس توي خونه نيست صداي آهنگو زياد كردم، داداش روانيم هم نيست كه اذيت كنه. الان دارم آهنگ عاشق نميشه از اشكين 0098 رو گوش ميدم... قشنگه اگه نشنيدي دانلود كن...

خب ديگه اين هفته نه زياد حرف زدم نه كم... تا آپ بعد (هفته بعد) خدانگهدار...

موفق باشيد...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

چند روز پیش یه صحنه جالب توی اتوبوس دیدم اگه دوست داری ببینی برو ادامه ی مطلب...

موفق باشی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 22:0 | لینک ثابت |

سلام دوستان. متاسفانه اين هفته با بحران خاطره روبرو شدم! پس پست اين هفته زياد طولاني نيست.

خب بذار از جمعه شروع كنم. جمعه كه جايي نرفتم، همش توي خونه بودم. شوهر خواهرم هم اومد خونه مون و روز نسبتا خوبي بود. آها راستي يه ميز پينگ پنگ هم پايين گذاشتن، جمعه دسته جمعي رفتيم پايين و بازي كرديم، خيلي خوش گذشت.

شنبه هم كه رفتم مدرسه و خبر خاصي نبود. من چند وقته موبايلم رو ميبرم مدرسه و زنگهايي كه حوصلم سر ميره بازي ميكنم! شنبه هم كه روز خسته كننده ايه، از همين روش براي عدم خستگي استفاده كردم... در ضمن 6-7 نفر از بچه هامون نيومده بودند.

يكشنبه هم روز مسخره اي بود و بازم 6-7 نفر نيومده بودن. اين دفعه يكي ديگه (رضا سياهي) هم موبايل آورده بود و با هم بلوتوث بازي كرديم. نميدونم چرا انقدر سليقه ها فرق ميكنه، مثلا آهنگهايي كه من باهاش دارم زندگي ميكنم (يه اصطلاحه و به اين معني كه ازش لذت ميبرم) اون خوشش نمياد يا آهنگهايي كه به نظر اون عاليه به نظر من چرت و پرته! سليقه ست ديگه نميشه گفت كي درست ميگه كي غلط... شبش هم با مادرم رفتيم خريد و لباس جات خريديم. نميدونم چرا هروقت با مادرم ميرم خريد خندم ميگيره!!! مثل ديوونه ها توي هر مغازه اي كه ميريم ميخندم!!!

نخير... اينطوري نميشه... بايد يه فكري براي اين پست بكنم، چي بنويسم...؟؟؟! بذار فكر كنم يه انتقاد يا تعريفي چيزي به ذهنم برسه...! اين پل كه جديد ساختن (روشندلان) هم تقريبا نزديك ماست ولي تا حالا از روش رد نشديم. براي اين پل يه لقب خوب گذاشتم... پل جنيفر لوپز! چون همونطور كه ميدونيد وسطش يهو پهن ميشه چون ايستگاه اتوبوسه... براي همين اين لقب رو براش گذاشتم...

يه تونل هم نزديك ما دارن درست ميكنن كه شنيدم چهارمين تونل تهرانه... ايستگاههاي مترو هم كه خيلي خوب شده. نميدونم از كي بايد تشكر كنم. احتمالا كار شهرداريه ديگه... به هر حال دست همه درد نكنه. ولي حيف كه نسل اتوبوسهاي بليطي داره منقرض ميشه! البته نه به اين شدت كه ميگم، ولي خيلي كمه، مثلا هر 4 اتوبوس 100 توماني كه مياد يكي هم بليطي مياد، نميدونم شايدم اتوبوس 100 توماني ها خيلي زياد شدن براي همين من فكر ميكنم بليطي ها كم شده! اصلا فهميدي چي گفتم؟؟؟!

يه موضوع باحال (از نظر خودم باحاله) شايدم يه موضوع عادي باشه، ولي براي من باحاله ديــــــگه! ميدوني چيه؟ وقتي توي خيابوناي پايتخت قدم ميزني يه اگه دقت كني ميبيني كه تعداد شهرستانيها چند برابر تهرانيهاست، بــــــــــاحال نبــــــــــــود؟؟؟؟؟! خب باشه پس بيخيال.

اه اه يكي از اين آهنگايي كه رضا سياهي داده اسم خوانندش 50 Sent هست هرچي گوش ميدم هيچ چيز قشنگي توش نميبينم...! نميدونم يكي از چيه اين بايد خوشش بياد؟!! خداييش كي سليقش بهتره؟!

حالا يه قضيه از مدرسه... ما توي كلاسمون (سوم ساخت و توليد) بين بچه هامون يه شوخي هست به اسم "حلال كردن"... به عنوان مثال چند نفر كه دور هم جمعن يهو روي يه نفر زوم ميكنن و هروقت موقعيتش جور شد ميگن بريم حلالش كنيم!!! 

نكته: موقعيتش جور شد يعني اينكه ناظممون (حبيبي) توي حياط نباشه...

خب داشتم ميگفتم... ميگن بريم حلالش كنيم. بعد همه ميريزن دورش و به باد فنا ميدنش!!! البته بستگي داره كي هم باشه، مثلا اگه يكي باشه كه بچه ها ازش كينه داشته باشن، وضعيتش بدتره... عاديش اينه كه، يكي دستاشو ميگيره و يكي هم پاهاش رو، بعدش ميندازنش زمين و هر بلايي بتونن سرش ميارن...! اون شخص كتك خورنده تنها اميدش اينه كه ناظم بياد توي حياط تا همه متفرق بشن!!! البته اينا درسته كار خشنيه و درد آوره اما بصورت شوخي انجام ميشه و شخص كتك خورنده نبايد ناراحت بشه.

چهارشنبه بود، زنگ تفريح بين الكارگاهين... همه بچه ها دور هم جمع بودن، بعد يهو رضا سياهي گفت: راستي بچه ها تا حالا "ياكريم" رو حلالش نكرديم. ياكريم لقب بنده ست! البته بيشتر همه فريد صدام ميكنن، لقبم كمتر مورد استفاده قرار ميگيره.

بعد از حرف رضا سياهي همه ي چشما اومد روي من... چند نفر ريختن دورم، بعدش يكي گفت آقا حبيبي... منم از فرصت استفاده كردم و گفتم واي بچه ها آقاي حبيبي!!! خلاص شدم از حلال شدن! بعد رفتم يه جا دور از بچه ها نشستم. چند دقيقه كه گذشت پيش خودم گفتم برم پيششون ببينم منو چطوري حلال ميخوان بكنن!!! در واقع كرم از خودم بود. بعد عمدا رفتم پيششون، وقتي منو ديدن 4 نفر اومدن دورم، اوليش اومد پامو بلند كنه، يكم زور زد... گفت اه چرا اين پاش بلند نميشه!!!

نفرات بعدي هم وارد عمل شدن... يكي دست چپ يكي راست، ولي 4 نفري هم نتونستن منو بلند كنن. آخه ميخواستن بلندم كنن و پرتم كنن هوا بعدشم بخورم زمين، چند نفر اون پشت گفتن، خاك بر سرتون، 4 نفري نميتونين  بلندش كنين! بعد خودش هم وارد عمل شد... تعداد 6-7 نفر شد. هر كاري كردن نتونستن حلالم كنن! الته من سيخ وا نستاده بودما! من روي زمين افتاده بودم ولي نميتونستن بلندم كنن و نقششون رو عملي كنن.

خلاصه... زنگ خورد و بيخيال شدن، من افتاده بودم روي زمين، براي اينكه بلند بشم يه حركت تايتانيك زدم و بلند شدم، همه تعجب كرده بودن و ناخود آگاه تشويقم كردن!!! من خسته و كوفته رفتم روي نيمكت نشستم. بعد 6 نفر اومدن دستامو گرفتن و ادامه حلال كردن! ولي يه جور ديگش. منو بردن كنار تير چراغ، منو چسبوندن به تير و 3 نفر از اينطرف دستمو كشيدن 3 نفر هم از اون طرف، 6 نفري داشتن دستامو ميكشيدن، اما من راحت دستمو خم و راست ميكردم!!! بعدش گفتن خب حالا يه بار ديگه اون حركتي كه زدي رو برو، يه بار براشون حركتو زدم و حال كردن. بعد يكي گفت اين چي بود مگه؟! يكي بهش گفت خب تو اگه بلدي بكن!!! بعد اومد بره ضايع شد و همه خنديدن بهش!

يكي اومد بهم دست داد و گفت، زورمند!!! بعد يكي ديگه گفت فريد چه كلاسي ميري؟ منم گفتم كلاس نميرم! گفت: نه جدي بگو چه كلاسي ميري؟!  گفتم بابا جان من كلاس نميرم! كلا خيلي حال داد ديگه!!! البته ميخواستن حلالم كنن نتونستن حروم شدم!!!

من تازگيا فهميدم كه چقدر بيخودي ميخندم! مثلا هروقت با مادرم ميرم خريد همش ميخندم! هيچ دليلي هم نداره! يا مثلا با ديدن يه صحنه ي بيمزه (از نظر ديگران) توي خيابون ميخندم! يا توي ذهنم يه چيزي يادم مياد ميخندم! (مثل ديوونه ها!) خيلي زيادي خنده رو هستم، شايد از نظر بعضيا خيلي اخلاق مسخره اي باشه اما خودم خوشم مياد...

راستي دامادمون (آقا حامد) داره ميره كه براي دكتري بخونه! مصاحبش هم كرد و قبول شد! خداييش هرچي من از درس متنفرم اون عاشق درسه! خب اينم سليقس ديگه چيكار ميشه كرد! نميشه گفت كي درست ميگه كي غلط... دانشگاهش هم شمال غرب تهرانه، اميدوارم كه موفق باشه...

خب ديگه، حرفام تموم شد، موفق باشيد...

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 23:23 | لینک ثابت |