تبليغاتX
هفته نامه ي خاطرات فريد

سلام عزيزان، وقتتون بخير. بريم سراغ خاطره ها...

عروسي يه بنده خدايي...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

پنج شنبه، شب ولادت امام رضا (ع) عروسي دعوت بوديم. حركت كرديم به سمت تالار عروسي. تالارش شمال تهران بود. الان پيش خودت داري ميگي حتما از اين تالار باكلاسهاس! ولي سخت در اشتباهي چون تالار اردوگاه شهيد باهنر بود!!! ميخواي توصيف كنم؟! فضاي كوچيك با پذيرايي افتضاح و خدمتكاراي زشت و بداخلاق، يه نره خر اون بالا هي داره ور ميزنه، تعداد صندلي ها كمه كه بعضي از ميزها داشت منفجر ميشد، دور و ورت يه سري آدم كه اصلا ازشون خوشت نمياد...

رفتيم داخل سالن و نشستيم، يكم سلام و عليك و اين حرفا، بعدشم كه بيكار شدم و شروع كردم به كوفت كردن ميوه جات و شيريني جات! يه آدم سيريش افتاده بود كنار من هي ميخواست باهام حرف بزنه، هر چند دقيقه يه بار ازم يه سوال ميپرسيد... اون منو ميشناخت ولي من اونو نميشناختم، برام هم مهم نبود كه كي بود و الان هم نميدونم كي بود!!! ما فاميل عروس بوديم، جالبه يكي از سوالاش درباره ي برادر عروس بود، من گفتم اصلا عروس كي هست؟؟؟! واقعا نميدونستم عروسي چه كسي اومدم!!! آخه چه فرقي ميكرد عروسي كيه، حالا مثلا من فهميدم كه عروسي دختر عموي بابامه خب چه فرقي به حال من ميكنه!!!

ديدم داره شلوغ ميشه رفتم بيرون، خوشبختانه فضاي بيرونش بزرگ بود و آدم حوصلش سر نميرفت. خيلي شيب دار بود، به سمت پايين رفتم. يه جا رسيدم كه زمين تنيس بود، چند نفر هم توش داشتن تمرين ميكردن، يكم نشستم نگاه كردم، زياد خوشم نيومد... خيلي خسته كننده ست.

دوباره رفتم بالا. ديدم بچه ها اونجان! بدبختانه فاميل همسن كه ندارم مجبورم با بچه هاي 10-12 ساله بگردم! البته يه پسر عمو دارم 20 سالشه اما باهم زياد جور نيستيم. با بچه ها يه چرخي زديم، يه جا رفته بوديم كه هيچكسي نبود، بچه ها 5 نفر بودن، همشون ترسيده بودن. ميگفتن الان يكي نياد كلمون رو بكنه!!! يعني اگه من نبودم عمرا اونجا نميومدن. يه جا رسيديم كه يه خونه بود، از كنارش كه رد شديم يكي كله شو از پنجره آورد بيرون و يه نگاهي انداخت و گفت: زرشـــــــك!!!  آخه بچه ها خيلي سروصدا ميكردن... يكم اون طرفتر يه وانت پيدا كرديم كه يه جاي سالم روش نبود. رفتيم توش نشستيم و مسخره بازي كرديم، بعدش گفتيم برگرديم. رفتيم بالا.

شنيدي ميگن بالاي سر بچه ها يه فرشته محافظ هست؟؟! من واقعا به اين اعتقاد پيدا كردم... اونجا يكي از اين بچه ها (پسر عمه ام) يه سنگ به اندازه كف دست ورداشتو پرت كرد هوا، خيلي كار خطرناكي بود... خورد به مچ پاي يكي ديگه ولي شانس آورديم كه چيزيش نشد. فرض  كن ميخورد توي سرش يا مثلا وقتي خورد به مچش، پاش ميشكست... وااااااي خيلي بد ميشد... خدا رو شكر كه اتفاقي نيفتاد.

بعدش رفتيم بالا، همه ي ميزها پر بود. ولي از شانس خوبمون يه ميزپيدا كرديم كه حتي يه نفر هم روش نشسته بود. البته يه نفر كمين كرده بود و ميخواست بگيره ولي من زرتي نشستم تا ديگه از اين فكرا نكنه! بچه ها كه ميز رو تصرف كردن، من رفتم بيرون تا موقع شام بشه و بيام! بيرون بودم، هوا خيلي خنك و باحال بود. چندين دقيقه كه گذشت ديديم سكوت خاصي سالن رو فرا گرفته! اين سكوت معني شام رو ميداد! رفتم توي سالن.... واااااااااي چقدر آدم! حتي يه جاي خالي هم نبود! به ميز خودمون پناه آوردم، البته جاي منو گرفته بودن، ولي خوشبختانه همه خودي بودن و خودمو به زور روي اون ميز جا كردم و شام كوفتي رو خوردم... اه اين بچه ها چقدر كرم ميريختن، دهن منو سرويس كردن...

اينم از خاطره ي عروســـــي، چقدر اين چند وقته عروسي رفتم، خسته شدم ديگه!!!

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

كـــــــــــوهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

جمعه هم با خواهرم و شوهرش و داداشم رفتيم كوه. ما دوتا مثل بختك افتاديم به جونشون و ولشون نميكنيم!!! بيچاره ها مثلا ميخوان تنهايي برن كوه و از دوران عقد لذت ببرن مگه ما ميذاريم؟؟؟! نكته ي قابل توجه اين بود كه هوا خيلي خيلي سرد بود، نت خيلي دستم حساسه، يكم كه هوا سرد بشه دستم يخ ميزنه و بي حس ميشه، اون موقعه كه آدم دوست داره بميره و اون لحظه ها رو تحمل نكنه... البته جمعه به اون حد نرسيده بود ولي پارسال يا پيارسال بود كه اين حس رو تجربه كردم، واقعا عذاب آوره چون آدم هيچ كاري نميتونه بكنه...

موقع برگشتن بود، يه سنگ نسبتا بزگي وسط راه بود، همه از دوطرفش حركت ميكردن، من پيش خودم گفتم چرا هيچكي از روي سنگ نميره؟؟؟ بعد تا پاي دومم رو گذاشتم روي سنگ، ديدم روي هوام!!! با "نشيمنگاهم" خوردم زمين!!! آخ خيلي هم بد خوردم ولي اصلا دردم نگرفت. چند تا دختر هم اون جلو ابراز احساسات كردن! سريع بلند شدم تا از اون بيشتر ضايع نشم!!! يه بار هم يواشكي رفتم پشت داداشم به شوخي بزنم پس كله ش، ولي سرعتشو يكم زياد كرد نتونستم بزنم! بعد من دوباره پام ليز خورد و پخش زمين شدم!!! اين دفعه افتادم روي گِل، و كل هيكلم گِلي شد! بعدشم اومديم پايين، در كل خيلي خوش گذشت.

بهاربيست                   www.bahar-20.com

وااااااااي اين همكلاسياي من چقدر خلاف هستن!!! يه چيزايي ميان تعريف ميكنن آدم شاخ در مياره. قليون و مشروب و دختربازي و خونه خالي و اين مايه ها...! حالا منم خالي نبندم قليون چند بار براي تفريح كشيدم ولي نسبت به اونا خيلي +ام. يكيشون كه مامان باباشم ميدونن پسرشون اينطوريه و مثلا ميخواد مشروب بخوره به باباشم تعارف ميزنه!!! ديگه اون واقعا آخرشه! دوست دارم ببينم جايگاهشون توي اون دنيا كجاست...

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

بدنســـــــازي...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

شنبه از مدرسه كه اومدم، ناهار رو خوردم بعدش لباس پوشيدم كه برم بيرون. بابام گفت كجا ميري؟  من گفتم: ميخوام برم يه چيزي رو قيمت كنم. يه عادت بدي دارم كه هر وقت ازم ميپرسن كجا داري ميري ناقص جواب ميدم! انگار دوست دارم الكي ملت بهم شك كنن!! حالا كجا ميخواستم برم؟؟؟ ميخواستم برم درباره كلاس بدنسازي آمار بگيرم (آمار بگيرم = پرس و جو كنم) ... رفتم بيرون. همونجا بود كه من تابستون ميرفتم كلاس واليبال.

رفتم آمار گرفتم... اينطوري بود: هر روز از ساعت 2.5 تا 10.5 بازه به جز روزاي تعطيل و پنجشنبه ها هم تا ساعت 8.5 – ماهي 15 هزار تومان. برگشتم خونه، طاقت نياوردم وقت رو تلف كنم، يه ساك ورداشتم و يه لباس و شلوار گذاشتم توش و دوباره به سمت اونجا حركت كردم. سر راه يكم پول گرفتم و رفتم همونجا. اسمم رو نوشت و يه كارت هم داد. بعدش مربيه گفت الان ميخواي شروع كني؟! گفتم: آره ديگه!!!  مربيه چند تا حركت اينطرف كاغذ نوشت، چند تا حركت هم اونطرف كاغذ. گفت 4 روز در هفته بايد بياي و يه روز اين حركتها رو انجام بدي يه روز هم حركتهاي پشتيش. بعدش گفت كه برو داخل بپرس كه اين حركتها چطوريه...

و من به كلاس بدنسازي رفتم... ديگه بقيش مهم نيست... همين!

آها راستي يه مردي اونجا هست كه خيلي ازش خوشم مياد، اگه دختر بودم باهاش ازدواج ميكردم!!! شوخي كردما!!! منظورم اينه كه خيلي آدم خوشرو و خوش اخلاقي هست. سنش هم فكر كنم حدود 30 سال باشه.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

فكر كنم يكشنبه بود كه آقا حامد اومد خونمون. قرار بود با بابام و داداشم برن استخر! داداشم هم چند بار بهم اصرار كرده بود كه بيام ولي من گفتم نه... همشون حاضر شدن،بابام گفت تو نمياي؟ من گفتم: نه حوصله ندارم.  بابام گفت: اگه بياي حوصلش خودش مياد!  بعدش براي آخرين بار ازم پرسيدن گفتن: فريد تو نمياي؟ منم گفتم: نــــه!  ديدم دارن ميرن... گفتم: بيـــــــام؟؟؟؟!!  - اگه ميخواي بياي بدوووووو...! رفتم لباسامو پوشيدم و رفتيم. حالا انقدر ناز ميكنم انگار تام كروزم!!!

من تا حالا يه دونه فيلم هم از تام كروز نديدم ولي همينطوري الكي ازش خوشم مياد! اينم بخاطر آهنگ "ديوونه خونه" بود... (قال حسين المخته: اوُ تام كروز نَه حُسِين مُخته ام!!!) ببخشيد انقدر آهنگاي چرت و پرت گوش دادم مخم هنگ كرده...!

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

خب حالا من چند تا تيكه از آهنگاي مختلف ميخونم بايد بگي براي كدوم آهنگ از كدوم خوانندس... جوابها رو توي نظرات بگو، سعي ميكنم بيشتر آهنگاي معروف رو بگم تا بتونيد جواب بديد:

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اي واي چه فيسي من حالم بد شد – ضربان قلبم ديگه واقعا قطع شد...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir واي واي چه اندامي زيبايي تو داري خانوم حتما – مانكن بودي يا كه مربي شنا طرفاي لندن...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir واي منو نگاه نكن زير چشي بيا - منو بگير تا سير بشي بيا...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir واي واي واي واي در به درم كردي – واي واي عشقم جون به سرم كردي...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir به دنبالت ميام با چيپس و پفك، با ضرب و تنبك واي عاشقتم... واي واي عاشقتم...

بهاربيست                   www.bahar-20.com

خداييش خيلي راحته بايد 5تاش رو جواب بدي. در ضمن يه نقطه ي مشترك تابلو بين همشون هست كه اون رو هم بايد بگي.

يه چيزي بهت ميگم خداييش بگو اگه جاي من بودي چيكار ميكردي؟! من هروقت آهنگ ميذارم و گوش ميدم، اين داداش رواني من با ريتم همون شروع ميكنه بلند بلند چرت و پرت ميخونه و به من فحش ميده!!! فرض كن رفتي توي فاز يه آهنگ بعد يكي بياد بره روي اعصابت. اگه يه بار ديگه اين كارو بكنه از اتاق سوتش ميكنم بيرون.

پايتخت ما رو تو رو خدا...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

امروز (5شنبه) وقتي از زندان (مدرسه) آزاد شديم، رفتم ايستگاه اتوبوس چند دقيقه موبايل بازي كردم تا اتوبوس بياد، بعد متوجه موضوع جالبي شدم! اون اتوبوسي كه 5 دقيقه پيش از دور ديده ميشد، هنوز همون جاي 5دقيقه پيشه! يكم كه دور و ورم رو نگاه كردم... واااااااااااااي عجب ترافيكي!!! ترافيك خيلي خفن بود، ماشينا و موتور ها رفته بودن توي لاين اتوبوس، اونجا هم بسته شده بود!!! گفتم با اين وضعي كه اينجاس عمرا تا شب برسم خونه، پس تصميم گرفتم تا خونه پياده برم! واي دهنم سرويس ميشه كه؟! ولي تصميمي بود كه گرفته شده بود. يكم كه راه رفتم، احساس كردم وسط خيابونم!!! نه بابا اينجا كه خيابون نيست، پياده رو هستش! به نظرتون چي باعث شده بوده تا آقا فريد قصه ي ما فكر كنه وسط خيابونه؟؟؟!

حدساتون اشتباه بود، نه اكس زده بوده نه توهم زده بوده و نه خوابش ميومده، بلكه موتوري ها ديدن ترافيكه اومده بودن توي پياده رو! يكي نيست به اين موتوري ها بگه: حقوق شهروندي و رعايت حال ديگران رو ولش كن... حالا زيرمون نكني!!!

بعدش يكم كه گذشت، تصميم گرفتم از همونجا تا خونه با موبايلم فيلم بگيرم! مثل ديوونه ها موبايل گرفتم توي دستم و از در و ديوار فيلم گرفتم! ولي خداييش به خودم خيلي خوش گذشت، فيلمي كه گرفتم 43 دقيقه ست كه هنوز وقت نكردم ببينمش! خيلي زياده آدم بايد سر فرصت بشينه ببينه! هه هه خيلي باحال بود، توي مسيرم مجلس هم بود، روي در و ديواراش نوشته بود عكسبرداري و فيلمبرداري ممنوع، از اون تابلو هم فيلم گرفتم! يعني يه مستند جالب شده! بعد از اينكه بميرم تازه استعدادام كشف ميشه! ميگن شهيد فريد، مستند ساز بزرگ اجتماعي. توي اين 43 دقيقه حتي يه كلمه هم حرف نميزنم، البته يه بار حواسم نبود زيرلب يه چيزي گفتم! ولي فكر نكنم صدام توي فيلم باشه...

آمار تصادف موتوري ها چقدر داره زياد ميشه... همين امروز (5شنبه) من شاهد 2 تصادف جداگانه موتور بودم، يكيش موقع رفتن به مدرسه بود، يكيش موقع برگشتن.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من تازه فهميدم چقدر زاقارتم! (زاقارت = كم زور) قبلا معنيش رو گفته بودم... از وقتي ميرم بدنسازي، وقتي خودم رو با ديگران مقايسه ميكنم، ميبينم هنوز خيلي بدنم ضعيفه و نياز به كار داره. البته من خودم رو با كسايي مقايسه ميكنم كه چند ساله مداوم دارن بدنسازي ميكنن و سنشون هم 20-30 سالشونه!

در آينده ميخوانيد كه...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

قرار بود اين جمعه (15 آبان) با بروبچس خلاف كلاسمون بريم كرج و از اونجا هم بريم دماوند و اون طرفا! ولي چون يه سري نميتونستن بيان، موكول شد به جمعه هفته بعد... يعني آپ بعدي نه آپ بعديش اگه بريم براتون تعريف ميكنم.

ايول الان كه دارم ميتايپم (5شنبه ساعت8:12) هيچكس توي خونه نيست صداي آهنگو زياد كردم، داداش روانيم هم نيست كه اذيت كنه. الان دارم آهنگ عاشق نميشه از اشكين 0098 رو گوش ميدم... قشنگه اگه نشنيدي دانلود كن...

خب ديگه اين هفته نه زياد حرف زدم نه كم... تا آپ بعد (هفته بعد) خدانگهدار...

موفق باشيد...

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 22:0 | لینک ثابت |

سلام دوستان. متاسفانه اين هفته با بحران خاطره روبرو شدم! پس پست اين هفته زياد طولاني نيست.

خب بذار از جمعه شروع كنم. جمعه كه جايي نرفتم، همش توي خونه بودم. شوهر خواهرم هم اومد خونه مون و روز نسبتا خوبي بود. آها راستي يه ميز پينگ پنگ هم پايين گذاشتن، جمعه دسته جمعي رفتيم پايين و بازي كرديم، خيلي خوش گذشت.

شنبه هم كه رفتم مدرسه و خبر خاصي نبود. من چند وقته موبايلم رو ميبرم مدرسه و زنگهايي كه حوصلم سر ميره بازي ميكنم! شنبه هم كه روز خسته كننده ايه، از همين روش براي عدم خستگي استفاده كردم... در ضمن 6-7 نفر از بچه هامون نيومده بودند.

يكشنبه هم روز مسخره اي بود و بازم 6-7 نفر نيومده بودن. اين دفعه يكي ديگه (رضا سياهي) هم موبايل آورده بود و با هم بلوتوث بازي كرديم. نميدونم چرا انقدر سليقه ها فرق ميكنه، مثلا آهنگهايي كه من باهاش دارم زندگي ميكنم (يه اصطلاحه و به اين معني كه ازش لذت ميبرم) اون خوشش نمياد يا آهنگهايي كه به نظر اون عاليه به نظر من چرت و پرته! سليقه ست ديگه نميشه گفت كي درست ميگه كي غلط... شبش هم با مادرم رفتيم خريد و لباس جات خريديم. نميدونم چرا هروقت با مادرم ميرم خريد خندم ميگيره!!! مثل ديوونه ها توي هر مغازه اي كه ميريم ميخندم!!!

نخير... اينطوري نميشه... بايد يه فكري براي اين پست بكنم، چي بنويسم...؟؟؟! بذار فكر كنم يه انتقاد يا تعريفي چيزي به ذهنم برسه...! اين پل كه جديد ساختن (روشندلان) هم تقريبا نزديك ماست ولي تا حالا از روش رد نشديم. براي اين پل يه لقب خوب گذاشتم... پل جنيفر لوپز! چون همونطور كه ميدونيد وسطش يهو پهن ميشه چون ايستگاه اتوبوسه... براي همين اين لقب رو براش گذاشتم...

يه تونل هم نزديك ما دارن درست ميكنن كه شنيدم چهارمين تونل تهرانه... ايستگاههاي مترو هم كه خيلي خوب شده. نميدونم از كي بايد تشكر كنم. احتمالا كار شهرداريه ديگه... به هر حال دست همه درد نكنه. ولي حيف كه نسل اتوبوسهاي بليطي داره منقرض ميشه! البته نه به اين شدت كه ميگم، ولي خيلي كمه، مثلا هر 4 اتوبوس 100 توماني كه مياد يكي هم بليطي مياد، نميدونم شايدم اتوبوس 100 توماني ها خيلي زياد شدن براي همين من فكر ميكنم بليطي ها كم شده! اصلا فهميدي چي گفتم؟؟؟!

يه موضوع باحال (از نظر خودم باحاله) شايدم يه موضوع عادي باشه، ولي براي من باحاله ديــــــگه! ميدوني چيه؟ وقتي توي خيابوناي پايتخت قدم ميزني يه اگه دقت كني ميبيني كه تعداد شهرستانيها چند برابر تهرانيهاست، بــــــــــاحال نبــــــــــــود؟؟؟؟؟! خب باشه پس بيخيال.

اه اه يكي از اين آهنگايي كه رضا سياهي داده اسم خوانندش 50 Sent هست هرچي گوش ميدم هيچ چيز قشنگي توش نميبينم...! نميدونم يكي از چيه اين بايد خوشش بياد؟!! خداييش كي سليقش بهتره؟!

حالا يه قضيه از مدرسه... ما توي كلاسمون (سوم ساخت و توليد) بين بچه هامون يه شوخي هست به اسم "حلال كردن"... به عنوان مثال چند نفر كه دور هم جمعن يهو روي يه نفر زوم ميكنن و هروقت موقعيتش جور شد ميگن بريم حلالش كنيم!!! 

نكته: موقعيتش جور شد يعني اينكه ناظممون (حبيبي) توي حياط نباشه...

خب داشتم ميگفتم... ميگن بريم حلالش كنيم. بعد همه ميريزن دورش و به باد فنا ميدنش!!! البته بستگي داره كي هم باشه، مثلا اگه يكي باشه كه بچه ها ازش كينه داشته باشن، وضعيتش بدتره... عاديش اينه كه، يكي دستاشو ميگيره و يكي هم پاهاش رو، بعدش ميندازنش زمين و هر بلايي بتونن سرش ميارن...! اون شخص كتك خورنده تنها اميدش اينه كه ناظم بياد توي حياط تا همه متفرق بشن!!! البته اينا درسته كار خشنيه و درد آوره اما بصورت شوخي انجام ميشه و شخص كتك خورنده نبايد ناراحت بشه.

چهارشنبه بود، زنگ تفريح بين الكارگاهين... همه بچه ها دور هم جمع بودن، بعد يهو رضا سياهي گفت: راستي بچه ها تا حالا "ياكريم" رو حلالش نكرديم. ياكريم لقب بنده ست! البته بيشتر همه فريد صدام ميكنن، لقبم كمتر مورد استفاده قرار ميگيره.

بعد از حرف رضا سياهي همه ي چشما اومد روي من... چند نفر ريختن دورم، بعدش يكي گفت آقا حبيبي... منم از فرصت استفاده كردم و گفتم واي بچه ها آقاي حبيبي!!! خلاص شدم از حلال شدن! بعد رفتم يه جا دور از بچه ها نشستم. چند دقيقه كه گذشت پيش خودم گفتم برم پيششون ببينم منو چطوري حلال ميخوان بكنن!!! در واقع كرم از خودم بود. بعد عمدا رفتم پيششون، وقتي منو ديدن 4 نفر اومدن دورم، اوليش اومد پامو بلند كنه، يكم زور زد... گفت اه چرا اين پاش بلند نميشه!!!

نفرات بعدي هم وارد عمل شدن... يكي دست چپ يكي راست، ولي 4 نفري هم نتونستن منو بلند كنن. آخه ميخواستن بلندم كنن و پرتم كنن هوا بعدشم بخورم زمين، چند نفر اون پشت گفتن، خاك بر سرتون، 4 نفري نميتونين  بلندش كنين! بعد خودش هم وارد عمل شد... تعداد 6-7 نفر شد. هر كاري كردن نتونستن حلالم كنن! الته من سيخ وا نستاده بودما! من روي زمين افتاده بودم ولي نميتونستن بلندم كنن و نقششون رو عملي كنن.

خلاصه... زنگ خورد و بيخيال شدن، من افتاده بودم روي زمين، براي اينكه بلند بشم يه حركت تايتانيك زدم و بلند شدم، همه تعجب كرده بودن و ناخود آگاه تشويقم كردن!!! من خسته و كوفته رفتم روي نيمكت نشستم. بعد 6 نفر اومدن دستامو گرفتن و ادامه حلال كردن! ولي يه جور ديگش. منو بردن كنار تير چراغ، منو چسبوندن به تير و 3 نفر از اينطرف دستمو كشيدن 3 نفر هم از اون طرف، 6 نفري داشتن دستامو ميكشيدن، اما من راحت دستمو خم و راست ميكردم!!! بعدش گفتن خب حالا يه بار ديگه اون حركتي كه زدي رو برو، يه بار براشون حركتو زدم و حال كردن. بعد يكي گفت اين چي بود مگه؟! يكي بهش گفت خب تو اگه بلدي بكن!!! بعد اومد بره ضايع شد و همه خنديدن بهش!

يكي اومد بهم دست داد و گفت، زورمند!!! بعد يكي ديگه گفت فريد چه كلاسي ميري؟ منم گفتم كلاس نميرم! گفت: نه جدي بگو چه كلاسي ميري؟!  گفتم بابا جان من كلاس نميرم! كلا خيلي حال داد ديگه!!! البته ميخواستن حلالم كنن نتونستن حروم شدم!!!

من تازگيا فهميدم كه چقدر بيخودي ميخندم! مثلا هروقت با مادرم ميرم خريد همش ميخندم! هيچ دليلي هم نداره! يا مثلا با ديدن يه صحنه ي بيمزه (از نظر ديگران) توي خيابون ميخندم! يا توي ذهنم يه چيزي يادم مياد ميخندم! (مثل ديوونه ها!) خيلي زيادي خنده رو هستم، شايد از نظر بعضيا خيلي اخلاق مسخره اي باشه اما خودم خوشم مياد...

راستي دامادمون (آقا حامد) داره ميره كه براي دكتري بخونه! مصاحبش هم كرد و قبول شد! خداييش هرچي من از درس متنفرم اون عاشق درسه! خب اينم سليقس ديگه چيكار ميشه كرد! نميشه گفت كي درست ميگه كي غلط... دانشگاهش هم شمال غرب تهرانه، اميدوارم كه موفق باشه...

خب ديگه، حرفام تموم شد، موفق باشيد...

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 23:23 | لینک ثابت |

سلام. خوب هستيد؟ هفته پيش يه خرده رو وقت نشد بتايپم، براي همين با يه هفته تاخير مينويسم. به پيشنهاد حامد آقا، بعد از اين خاطره ها رو با تيتر جدا مينويسم تا وبلاگ نظم بگيره و خواننده ها هم راحت تر باشند.

دختر دوست بابام...(5شنبه)

 اذون مغرب رو كه گفتن نماز رو خونديم و راه افتاديم. خواهرم و شوهرش با ماشين خودشون جدا رفتن ما هم با ماشين خودمون. ميخواستيم بريم عروسي "دختر دوست بابام" اشتباهي نخوني "دوست دختر بابام"!!! رفتيم تا رسيديم به تالار عروسيشون. تالار غرب تهران بود. موقع خوبي رسيديم. موقعي كه بيشتريا اومده بودن.

يه جاي دنج پيدا كرديم و نشستيم. واااااااي تا اوميديم يكم حال كنيم، اون نره خره كه پشت ميكروفن بود شروع كرد به آواز خوندن. صداي الاغ نابالغ ميداد، صداي بلندگو ها رو هم زياد كرده بود، آدم حالش بد ميشد. آهنگهاي سعيد آسايش رو حفظ كرده بود پشت سر هم ميخوند! احساس كرده بود الان دخترا دارن اونور براش غش ميكنن!

ديديم حالمون داره بد ميشه از صداش، گفتيم بريم بيرون (با شوهر خواهرم) رفتيم بيرون ديديم اين داداش سيريش من دوباره اومد! وقتي خواهرم هم به ما ملحق شد، يكم از منطقه ي خطر دور شديم. يكم كه دور شديم، ديديم اونطرف وسايل بازي هست. وقتي كه رفتيم اونجا فهميديم مهدكودكه! رفته بوديم توي حياط مهدكودك! منم 10-12 سال سنم رو آوردم پايين و شروع كردم به بازي كردن! يكم كه بازي كردم خسته شدم و رفتم پيش خواهرم اينا. روي تاب نشسته بودن. جالب بود 2 تا تاب داشت يكيش فاصلش تا زمين 30 سانت بود يكيشم 20 سانت، البته اونجا خط كش همراهم نبودا! حدسي ميگم...

يكم نشستيمو حرفيديم، بعد اومدم بلند بشم ديدم شلوارم يه چيز سفيد چسبيده! تاريك بود فكر كردم پر مرغه! حال ميكني چه فكر خلاقي دارم؟؟؟ بعدش ديدم كنده نميشه، فكر كردم آدامسه! گفتم اااه آدامس! ديدم چسبونكي هم نيست... داداشم گفت اه شبيه فضله ي مرغه! البته اون فضله نگفت، يه چيز ديگه گفت! خلاصه منم خنديدم با اين حرفش! آقا چشمت روز بد نبينه اومدم توي نور ديدم حرف داداشم درست بود!!! واااااااااي كمــــــــــــــــــك! حالم بد شده بود...

يه شير آب پيدا كردم. لعنتي هرچي آب ميزدم پاك نميشد كه...! بالاخره تميز شد ولي شلوارم خيلي ضايع خيس شده بود! مادرم زنگ زد و گفت دارن كم كم شام رو ميارن. ما هم رفتيم توي سالن. وقتي روي صندلي نشستيم، يهو شوهر خواهرم گفت: فريــــــــد!!! روي سرت سفيد شده!!! اي خداااااااااا روي سرم هم ريخته!!! معلوم نيست چند نفر توي راه به قيافه ي من خنديدن!!! آقا حامد (شوهر خواهرم) زحمتش رو كشيد و پاكش كرد.

شام رو كه خوردم، ديدم يكي داره براي بچه ي كوچيكش بادكنك ور ميداره، منم يهو ياد بچگيهام افتادم و سه تا بادكنك ورداشتم براي خودم!!! بعدش رفتيم بيرون. بعد بين مادر و پدرم بحث شده بود كه عروس كشون بريم يا نه!!! مادرم ميگفت زياد به ما نزديك نيستن و لازم نيست بريم، پدرم هم ميگفت بريم خيلي حال ميده! من با نظر پدرم بيشتر موافق بودم. ديگه آخرش مادرم كوتاه اومد و قرار شد عروس كشون بريم.

تازگيا هم خوشمون اومده عروسي كه ميريم منوّر و برف شادي ميبريم همراهمون و توي عروس كشون ميزنيم، خيلي حال ميده، هم عروس كشون جذاب ميشه هم خودمون كلي حال ميكنيم! توي راه خواهرم فهميد موبايلش گم شده! چون موبايلش خرابه و صداش در نمياد و فقط روي ويبره هست هرچي زنگ ميزد نميشد فهميد كه توي ماشين هست يا نه. كلي گشت و پيدا نشد. عروس كشون كه تموم شد راهمون رو كج كرديم دوباره به سمت تالار، ولي وقتي رسيديم درش بسته بود، گفتن فردا بياين. وقتي رسيديم خونه اومديم پياده بشيم موبايلش پيدا شد.

كولكچال...(جمعه)

نصفه شب پاي اينترنت بودم يهو ديدم در اتاقم باز شد. خواهرم گفت تو نخوابيدي مگه كوه نمياي؟!  گفتم: ميام!  نماز صبح رو كه خوندم رفتم لباس پوشيدم. حامد زنگ زد به خواهرم و گفت بياين پايين. وسايل رو گذاشتيم توي كوله پشتي و رفتيم پايين (البته با كمي تاخير) سوار ماشين شديم و به سمت كولكچال حركت كرديم. دمش گرم تهران اون موقع صبح چقدر خلوت بود. ديگه قوانين راهنمايي و رانندگي اون موقع صبح معني نداره!!!

رسيديم... وااااااااااااي چقدر ماشين اينجا هست!!! اصلا جاي پارك پيدا نميشد، اون موقع صبح انقدر اونجا شلوغ بود. بالاخره يه جايي  پارك كرديم (زير تابلو پارك ممنوع) هوا خيلي سرد بود... سگ لرزه گرفته بوديم. چون قديما من زياد اومده بودم كولكچال براي همين بلد بودم از كجا بايد بريم. از پارك جمشيديه رد شديم و به سمت كوه رفتيم.

واااااااااي خدا غلط كردم!!! چقدر خوابم مياد!!! همينطوري خواب آلود همراهشون رفتم بالا... تا ايستگاه 2 رفتيم بالا. ايستگاه 2 يعني نصف بيشتر راه. اونجا روي نيمكتها نشستيم و بساط صبحانه... وقتي خورديم گفتم بريم اونطرف كه وسايل بدنسازي هست (همون چيزايي كه توي پاركها ميذارن) يه وسيلش بود كه خيلي اون لحظه دوست داشتم ازش استفاده كنم... آخه وسيله ي دراز نشست تخت خوبيه!!! رفتم روش دراز كشيدم و گفتم شما بريد يه دور يزنيد من همينجام!!!

يه استراحتي كردم تا اونا اومدن. با بقيه وسايل هم يه حالي كرديم و گفتيم بسه ديگه برگرديم. هوا ديگه خيلي گرم شده بود. دو تا چيز خيلي نظرمون رو جلب كرد. اول دخترايي كه دوست داشتن همه بهشون توجه كنن مثلا الكي خودشون رو ميزدن زمين و جيغ ميزدن!!! دوم هم يكي بود كه توي يه دستش موبايلش بود، توي اون يكي دستش بلندگوهاي موبايل!!! يه بلندگوهايي هست كه به موبايل ميخوره... از اونا! خيلي صحنه ي زمين خوردنش ميتونه جالب باشه!!! خداييش سوژه ي خنده بوداااا!!!

خوشبختانه سالم رسيديم پايين و سوار ماشين شديم و رفتيم خونه. نميخواستيم داداشم بفهمه كه من با اونا بودم، براي همين اونا رفتن توي خونه، اما من بيرون موندم، بعدش چند دقيقه بعد زنگ زدم، وارد خونه كه شدم گفتم: ســـــــــــلام شما اينجايي؟؟؟ چه با هم رسيديم!!! خيلي صحنه سازي باحالي بود...!

دوستان پدرم گفته اگه ADSL ميخواي بايد درس بخوني و تنبلي رو بذاري كنار. شايد تنها چيزي كه بتونه منو به درس خوندن (مثلا روزي 45 دقيقه!) وادار كنه همين ADSL باشه. ولي بيشتر از 45 دقيقه يا حداكثر 1 ساعت اصلا نميتونم. پدرم يه تشبيه كرد... گفت مثلا فرض كن يه رواني هست كه براي خوب شدنش بايد دكتر يه آمپول بزنه. ولي اون رواني اگه ببينه دكتر ميخواد آمپول بزنه بهش ميزنه و آمپول رو از دست دكتر ميندازه و شايد دكتر هم بزنه، تو الان اون روانيه هستي!!! خـــــب... اينم حرفيه ديگه!!!

زنگ ورزش...(يكشنبه)

ميخوام اين خاطره رو كاملا واضح تعريف كنم پس دقيق بخون تا بفهمي چي شد، اوضاع مثل آدميزاد بود. هركسي داشت كار خودش رو ميكرد. من به همراه 3 نفر ديگه داشتيم كنار زمين فوتبال، واليبال بازي ميكرديم، يه تعداد كمي پينگ پنگ (كه ما فعلا به اونا كاري نداريم) بقيه هم فوتبال بازي ميكردن. ما خيلي زياد توپمون ميفتاد وسط بازيشون، اونا هم توپمون رو ميدادن. يه صحنه اي پيش اومد كه همزمان توپ ما به زمين اونا افتاد و اونا هم توپشون افتاد وسط بازي ما!

صحنه ي گروگانگيري شده بود! پوريا (جزو فوتبالي ها) ميگفت اول توپ ما رو بديد وحيد (جزو واليبالي ها) هم ميگفت شما اول توپ ما رو بديد! آخرش پوريا كم آورد و توپمون رو دادن ولي وحيد توپ اونا رو نداد! به زور اومدن توپ رو گرفتن. ولي وحيد هي كرم ميريخت و نميذاشت كه بازي كنن! پوريا گفت اگه توپ واليبال دستم بيفته ميدونم چيكار كنم...! البته اين صحنه ها بصورت شوخي بود يعني فكر نكنين كه دعوا شده بود.

اوضاع چند ثانيه اي عادي شد، تا اينكه توپمون افتاد توي زمين فوتبال. پوريا دويد و توپ واليبال رو ورداشت و براي تهديد توپ رو محكم شوتيد توي آسمون، خودش ميدونست كه اگه توپ رو سوت كنه بيرون بايد خودش زحمتش رو بكشه! چون تعداد فوتبالي ها زياد بود دوباره توپ واليبال رو گرفتن، البته سعيد (جزو واليبالي ها) هم زرنگ بود و توپ فوتبال رو ورداشت. اين دفعه مثل دفعه قبل نبود. كسي به توپ فوتبال كاري نداشت، فوتبالي ها توپ واليبال رو به هم ديگه پاس ميدادن و من و دو نفر واليبالي ديگه اون وسط ميدويديم تا توپ رو ازشون بگيريم (سعيد چون توپ فوتبال دستش بود نيومد وسط)

چون تعدادشون زياد بود گرفتن توپ خيلي سخت بود... چند دقيقه اي اسكل شده بوديم تا اينكه بالاخره من تونستم توپ رو از جواد بگيرم. واااااااي 6-7 نفر افتاده بود دنبالم!!! يكيشون كه از همه بيشتر به من نزديك بود منو هل داد و خوردم به يه ميله اي و خوردم زمين! واي كمـــــك! همه ريختن دور و ورم تا توپ رو ازم بگيرن! يكي از بچه هاي گروه ما (سياهي) كه اسم كوچيكش رو يادم نيست از دور منو صدا زد و گفت بنداز اينجا، منم سريع توپ رو پاس دادم بهش.

بيچاره راه فرار نداشت، يه گوشه اي گير افتاده بود. همون تعداد كه دور من بودن ريختن دور اون. همون گوشه خورد زمين، همه ريختن روش تا توپ رو ازش بگيرن، بعضيها هم مثل ديوونه ها بهش مشت و لگد ميزدن! انگار كينه داشتن ازش!!! من و وحيد ريختيم مثل پليس ها ريختيم دورشون و همشون رو پرت كرديم اونطرف تا تونست فرار كنه. ما برنده شديم!!! ايـــــول... با اينكه دستم حسابي زخم و زيلي شد ولي خيلي حال داد... اينم از زنگ ورزش ما!!!

زندگي شيرين (سه شنبه)

يه روز توي چت با يه نفر به اسم اميرحسين آشنا شدم. گفت متولد 70 و خونشون هم افسريه ست. ما چند وقت توي نت با هم رفيق بوديم و هر كاري براي همديگه ميتونستيم ميكرديم. افسريه تا ميدون شهدا راهش زياد نزديك نيست ولي اتوبوس خورش ملسه. يه روز بهش گفتم پايه اي؟!  تائيد كرد. گفتم بيا قرار بذاريم با هم بريم بيرون. (چيكار ميشه كرد از بي رفيقيه ديگه!) اونم گفت باشه، فردا زنگ ميزنم... منم ســــــــــاده!!! تا اينجاي خاطره براي 1-2 هفته پيش بود.

فرداش شد، خبري از تماس نشد. تلفنش هم كه هميشه يا قطعه يا ورنميداره! شب كه آنلاين شد بهش گفتم پس چي شد؟ يه بهانه اي آورد...

دفعه بعد يه قرار ديگه... بازم قرار شد زنگ بزنه، ولي نزد...! دفعه سوم، دفعه چهارم، دفعه پنجم... باور نميكني 5 بار منو اسكل كرد! البته دفعه 4 و 5 ميدونستم كه ميخواد اذيت كنه و حرفش رو جدي نگرفتم.

نوبت ميرسه به شنبه كه داشتم توي نت باهاش ميچتيدم، قرار ششم ريخته شد، ولي اين دفعه يكم جدي تر بود. (همه قرار ها از طرف من پيشنهاد ميشد) گفت الان بهت زنگ ميزنم و آفلاين شد. 20 دقيقه كه منتظر شدم و ديدم زنگ نميزنه بيخيالش شدم...

فرداش با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم، ديدم شماره ناآشناست...! ميدونستم كيه، آره خودشه...! گفتم: الــــــــو؟! و ديگه بحثمون باز شد... كلي حرف زديم و ديگه قرار جدي گذاشتيم. قرار شد سه شنبه بياد ميدون شهدا كه بريم سينما بعدش از اونجا بريم پارك يكم با هم حرف بزنيم.  قرارمون شد ساعت 2.50 ...

همونطور كه قبلا گفتم سه شنبه ها ما زود برميگرديم خونه. از هنرستان كه برگشتم، دل توي دلم نبود... انگار ميخواستم برم خواستگاري!!! ساعت 2.40 سر قرار بودم، من عادت دارم وقتي با كسي قرار ميذارم چند دقيقه زودتر سر قرار حاضر ميشم.

ميدونستم كه آدم خوش قولي نيست، پس احتمالش رو ميدادم كه نياد يا اگر هم بياد خيلي دير مياد... هرچي زنگ زدم بهش گوشيش رو برنميداشت، خونشون هم كه ميگرفتم اشغال بود. نيم ساعت كه وايسادم فهميدم نميخواد بياد، براي اينكه ضايع نشم گفتم خودم تنهايي ميرم سينما!!! تا حالا تنهايي نرفته بودم سينما...!

ساعت 4.5 سانسش شروع ميشد. رفتم بليط رو گرفتم و همونجا نشستم. فيلم زندگي شيرين بود، فكر كنم شب آخر نمايشش بود. فيلمش خيلي باحال بود، همش داشتم ميخنديدم! البته اگه تنها نبودم خيلي بيشتر حال ميداد ولي همينم غنيمت بود. فيلم رو هم تعريف نميكنم، اگه نديدي وقتي سي ديش اومد برو بگير، باحاله...

موفق باشيد...

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 22:3 | لینک ثابت |

سلام عزيزان. اميدوارم كه همگي شاد و خوشحال باشيد. زياد طول نميدم بريم ببينيم اين هفته چه خبرا بوده... همونطور كه همه ميدونيد، يه اتفاقي افتاده. خب چون همه ميدونيد پس لازم نيست كه من بگم...! بريم سراغ خاطره ها...

داستان از اينجا شروع ميشه كه جمعه به من يه كارت نمايشگاه "فناوري ديجيتال" رسيد كه جالبه بدونيد كه اين كارت براي كي بوده...! اين كارت متعلق بوده به پدر شوهر دختر عمه ام! چون همه زندگيشون مشغله داره به من ارث رسيد! منم كه علاف...! اين كارت كه دستم رسيد. چرا نبايد قبول ميكردم؟؟؟! با اينكه رفته بودم ولي بخاطر اين كارت تصميم گرفتم شنبه كه روز آخرش بود يه بار ديگه برم...!

قضيش رو خيلي مفصل توضيح نميدم چون اتفاق خاصي نيفتاد، حالا ادامه داستان... از زندان (كنايه به مدرسه) كه به خونه برگشتم ساعت نزديك 3 بود، ناهار رو خوردم و سريع راه افتادم. مثل هميشه با مترو رفتم، مترو خداييش خيلي كارا رو راحت كرده، همه چيزش خوبه ولي اين پله هاش (مخصوصا پله هاي ايستگاه شهدا) واقعا طاقت فرساست. آدم اگه روزي يه بار هم از اين پله ها بالا و پايين بره آرتوروز و ديسك كمر و پوكي استخوان و آنفولانزا خوكي و همه چيزش ميشه.

هه مثلا ميخواستم خلاصه بگم! خب ديگه بقيش رو خلاصه ميگم... تا يادم نرفته بذار بگم اين آخرين آلبومي كه اميد خونده (سال 2006) فوق العاده زيباست، اسم آلبومش هم نميدونم چيه! توي مترو جاي نشستن نبود، اما يه جاي خوب براي وايسادن پيدا كردم. احساس كردم يه خانومي پشت منه و داره زور ميزنه كه بره اونجا وايسه، منم اهميت ندادم و رفتم جا خوبه وايسادم. بعدش اون خانومه كه از اون سوسولا بود يه جوري به اونجا كه من وايساده بودم نگاه ميكرد، با نگاهش داشت ميگفت بچه پررو برو گمشو من جات وايسم!  منم توي دلم يه شصت گنده (در اروپا به معني موفق باشيد!) بهش نشون دادم اما نه به معناي اروپايي! به معناي تهروني اصيلش! اه اه عجب عشوه اي هم ميومد...

اينكه روي بعضي از موضوعهاي كوچيك خيلي مانور ميدم، خصوصيتمه... ديگه خبري نبود تا اينكه رسيدم مصلي، اين دفعه از يه در ديگه وارد شدم... واااااااي اينا دفعه قبل كجا بودن؟؟؟ اصلا اين قسمت رو نديده بودم! كلي نمايشگاه رو زيرو رو كردم تا دوتا سي دي خريدم! بعدش به يارو گفتم، ميشه موجودي بگيري؟!  موجودي كه گرفت گفت: 29 هزار تومان!!! ايـــــول چقدر زياد!!! پيش خودم گفتم: فريد ديگه خسيس بازي رو بذار كنار، اينا رو خرج نكني از دستت رفته!

من آدمي نيستم كه كمبود پول داشته باشم و هميشه هر چقدر كه خواستم در اختيارم بوده، اما اهل خرج كردن زياد نيستم. توي خانواده همه بهم ميگن خيلي خسيسي، يكم خرج كن!  ولي اين پول نقد نبود كه بخوام جمع كنم! بايد همش رو همونروز خرج ميكردم!

به نظر خودم كلي لارژ بازي در آوردم و چندتا چيز خريدم. بعدش به فروشنده گفتم اگه ميشه موجودي بگير. گفت: 21 هزار تومان!!! اه لعنتي اينا رو چطوري خرج كنم؟؟؟! واقعا مونده بودم كه چيكارشون كنم. زنگ زدم خونه پرسيدم چيكارشون كنم؟؟؟ بابام هم راهنماييم كرد كه فلان چيز خوبه و اينا. منم تشكر كردم و رفتم دنبال اون چيزا!

همين، اتفاق خاصي نيفتاد به جز يه صحنه اي كه برام خيلي تاسف برانگيز بود. من رفتم آب خوردم بعدشم ليوان يه بار مصرفش رو انداختم توي سطل آشغال، يه رفتگر اونجا وايساده بود، ازم تشكر كرد... اين تشكر خيلي براي من معني دار بود... معنيش رو شايد همه بتونن بفهمن. تورو خدا يكم ملاحظه كنيد...

ديگه آخراي كارت بود 6هزار تومان توش مونده بود، پيش خودم گفتم همه حق داشتن كه نرفتن با اين خريد كنن! منو بخوان عذاب بدن بايد يه كارت بدن 100 هزار تومان توش باشه بگن بايد خرجشون كني!!! بعدشم ديگه خبري توي نمايشگاه نبود، يه  King 2010 هم خريدم، هيچ برنامه اي نيست كه توش نباشه، 10 تا دي وي دي هست كه اونجا ميدادن 10 هزار تومان ولي قيمت پشتش 16 هزار تومانه. اگه برنامه اي چيزي خواستيد كه توي نت پيدا نكرديد به من بگيد شايد داشته باشم.

يكشنبه امتحان رياضي داشتيم، توي خونه هيچي نخونده بودم ولي توي مدرسه يه نگاه انداختم، امتحانش رو خيلي خوب دادم چون همه رو بلد بودم. ولي به هيچ وجه برام مهم نيست كه بيست بشم يا صفر بشم. جدي ميگما.

يه تيكه از يكشنبه تعريف كنم، يه تيكه از شوخي شهرستاني بروبچه ها! نميدونم شهرستانيها بهش چي ميگن، شايد ميگن شوخي تهراني! ولي حالا بذار تعريف كنم. ديدم چند تا از بروبچه هاي كلاس يه جا جمع شدن منم رفتم پيششون. اونجا كه نشسته بودن يه باغچه بود كه ارتفاع لبه هاي باغچه حدود نيم متره. كه اونجا همه به عنوان نيمكت استفاده ميكنن. يكي ميرفت بچه هاي كلاس رو يكي يكي صدا ميكرد، بعد كه ميومد اونجا مينشست، سريع پاهاشو ميگرفتن و با كله مينداختنش توي باغچه! تقربيا نصف كلاس اين بلا سرشون اومد، همه دردشون ميگرفت، اما چند نفر خيلي شديد داغون شدند.

مثلا يكي كه چاق هم بود با تمام وزنش افتاد روي گردنش! شانس آورد قطع نخاع نشد! دستشم زخمي شد. يه نفر ديگه بود مشكل كمر درد داشت (بعلت بي تربيتي) وقتي افتاد تا 5 دقيقه همينطور روي زمين ولو بود! يه نفر كه از همه بدتر بود محكم پشت سرش خورد به درخت، خيلي دلم براش سوخت. خدا رو شكر من جزو هيچ كدوم از گروهها نبودم، نه فاعل نه مفعول.

من با اين كارشون موافق نبودم و از كارشون خوشم نميومد، هر لحظه ميترسيدم كه كسي براش اتفاق بدي بيفته. به همين علتهاست كه نميخوام باهاشون دوست بشم ديگه... براي اينكه عقل توي كلشون نيست. ديگه نميخوام بيشتر توضيح بدم كه چه جور آدمايي هستن...

خيلي وضعيت دفترها و جزوه هام باحال شده، 2-3 تا دفتر دارم هركي هرچيزي ميگه يا توي همونا مينويسم يا يه ورق ازش ميكّنم و توي اون مينويسم! همشون هم بدخط و كثيف و ناقصه!

اه اه ديدي بعضي از معلما كم ميارن، بلد نيستن دانش آموز رو اونجوري كه ميخوان بكنن، ميگن بايد والدينت بياد اينجا. انقدر هم انتقادش رو جلوي پدر و مادرش ميكنن كه بيچاره آبروش ميره. خوشبختانه براي من اتفاق نيفتاده، آخه يكي نيست به اين معلم بي شعور بگه، آخه ديوونه تو كه دانش آموز رو نميتوني درك بكني و باهاش ارتباط برقرار كني، چرا والدينش رو (كه هركدوم هزار تا بدبختي دارن) ميكشوني توي مدرسه تا ناراحت بشن؟!

سه شنبه براي اولين بار (توي مدرسه جديد) گوشي بردم مدرسه! خب چند وقت طول ميكشيد تا اوضاع رو بررسي كنم ديگه!!! 3شنبه ها هم كه ما كارگاه برق داريم و كارگاه برق هم يعني هتل! موبايل يكي از همكلاسيها رو گرفتم و با گوشيش تبادل آهنگ كردم. مثل سه شنبه هاي قبل ساعت 10.5 تعطيل شديم. بعد از مدرسه هم از مدرسه رفتم ميدون بهارستان و اونجا هم سوار مترو شدم و رفتم حسن آباد. وقتي ايستگاه حسن آباد پياده بشي سمت شرق، مركز لوازم صنعتي و مكانيكي و محافظ (مثل لباس كار و عينك كارگاه و ...) هست. من چون پارسال به همرا بروبچه ها 1 بار رفتيم و اونجا رو زيرو رو كرديم بلد بودم اونجا رو...

من ميخواستم اونجا عينك كارگاه بگيرم. البته نزديكاي خونه مون هم يه مغازه بود كه عينك كارگاه هم داشت ولي اون 1 نوع بيشتر نداشت اون هم خيلي آشغال بود. وارد يه مغازه شدم، 1مشتري توي مغازش بود. پشت سر هم حرف ميزدن مثلا چنين حرفايي ميزدن: خب باشه پس من وانت ميفرستم اونا رو باتون بياره ديگه. – نه من خودم با موتور ميبرم – با موتور كه نميشه مگه 12 تا جعبه نميخواستي...

همش از اين حرفا ميزدن، يه لحظه وسط حرفاشون چند لحظه سكوت شد، من به يارو گفتم ببخشيد عينك كارگاه داريد؟  اون گفت: 1 لحظه صبر كن! و حرفاش رو ادامه داد... منم ديدم محلم نميكنه اومدم بيرون. نميدونم آخه چي ميشد يه جواب ميداد و ميگفت آره دارم يا نه ندارم. الكي آدم رو انقدر علاف ميكنن!

چند جا ديگه هم رفتم، نداشت. جالبه، از يكيشون پرسيدم نميدوني كجا داره؟ گفت پاساژ بغلي مغازه رسولي! رفتم اونجا پرسيدم عينك داريد؟ گفت نه! كاشكي برميگشتم و به يارو ميگفتم آخه مردتيكه تو كه نميدوني چرا الكي حرف ميزني؟! بالاخره يه مغازه پيدا كردم كه عينك داشت. رفتارش هم خيلي خوب بود. گرفتم و برگشتم خونه.

ايول بچه ها! ADSL منطقه ما هم بعد از يك قرن بالاخره راه افتاد، دعا كنيد زودتر بگيريم!!! چون اينترنت اومدن با Dial up مثل زندگي كردن با سرعت لاك پشته... پارس آنلاين كه بدرد نميخوره، چون هم قيمتاش زياده هم پدرم ميگه خوب هم خدمات نميده. يه مودم وايرلس هم ميگيريم كه بابام هم با لب تابش بره اينترنت...

5شنبه هم كه بين التعطيلين بود، چون تعطيل نكردن من اعصابم خورد شد و نرفتم مدرسه. صبح مامان بيچارم چندبار صدام كرد ولي گفتم نميرم مدرسه! البته ديشبش گفته بودم نميرم. ولي خيلي دلم براي مامانم سوخت... آخــــــي بيچاره!

دوستان من دارم احساس ميكنم كيفيت نوشته هام هر هفته داره افت ميكنه. تو رو خدا كمكم كنيد براي اينكه بهتر بنويسم. البته شايد هم اشتباه فكر ميكنم. به هر حال يه جوري كمكم كنيد ديگه!!!

همين ديگه حرفي ندارم. موفق باشيد.

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 19:32 | لینک ثابت |

درود و سلام خدمت همه ي دوستان عزيز. يه متني رو آماده كرده بودم كه از ته قلبم كشيده بودم بيرون و مشكلات روحي ام رو به تصوير كشيده بودم. ولي من اعتقاد دارم آدم نبايد ناراحت باشه يا اينكه اگه از موضوعي ناراحت هست نبايد به رخ همه بكشه. براي همين اين متن رو اينجا نذاشتم، البته موضوع مهمي هم نيست. يادته هفته پيش گفته بودم از تنهايي خوشم مياد؟! بايد بگم كه اشتباه ميكردم. از تنهايي متنفرم... آدم بعضي موقع ها از اين حس ها بهش دست ميده. چند روز ديگه به حالت عادي برميگردم. خب بريم ببينيم اين هفته چه خبرا بود...

اول بذار يه جمله ي حكيمانه از فيلسوف و دانشمند بزرگ، "جناب فريد" نقل كنم تا فيض ببري:

::::وقتي مدرسه نرفتي، فقط مدرسه نميري، اما وقتي رفتي مدرسه فقط مدرسه ميري:::

اين جمله ي حكيمانه توسط اين فيلسوف معاصر نقل شده. البته گفتني هست كه اين جمله قبلا در مورد زن گرفتن بكار برده ميشد، ولي فريد قبول نداشت و به درس خوندن ربط داد! اگه چند نفر پايه باشن بايد يه گروه آنتي درس درست كنم و منم بشم سردسته شون. بعد ميريزيم توي خيابونا و عليه درس و مدرسه شعار ميديم. خرخونها رو ميكشيم يا شكنجه ميكنيم. يه علامت هم براي گروهمون طراحي ميكنيم و همه جاي شهر رو پر از اين علامت ميكنيم. به كسايي كه بتونن بيشترين حرص رو به ناظم مدرسه وارد كنن جوايز ويژه اي ميديم. نگران پولش هم نباشيد شركت بنز با افتخار مياد اسپانسرمون ميشه و ديگه به مشكل مالي برنميخوريم! خب الان كه يكم فكر كردم يه اسم خوب به ذهنم رسيد ASG كه مخفف  Anti School Group هست...

آخيــــــــش، وقتي چرت و پرتاي مغزم رو ميريزم بيرون خيلي حال ميده! انگار يه باري از روي دوشم برداشته شده...! حواسم پرت شد ميخواستم خاطره تعريف كنم...

اول يه خاطره ي كوچيك بگم، شنبه زنگ تفريح آخر بود، توي حياط نشسته بوديم و بروبچه ها مشغول گفتن سخن هاي چرت بوديم البته من فقط شنونده بودم! نميدونم انگار توي اين مدرسه اصلا حال نميكنم با كسي حرف بزنم يا دوست بشم. داشتم ميگفتم، ناظممون اومد توي حياط و كيفش هم دستش بود، ميخواست از مدرسه بره بيرون. بچه ها از خوشحالي در پوست خود نميگنجيدند! يكي از بچه ها يه تز جالب داد... و گفت حبيبي باي باي... حبيبي باي باي...! همه با هم گفتيم و كم كم Volume رو هم برديم بالا!!! كل مدرسه داشتن نگامون ميكردن! حبيبي هم كه كاري نميتونست بكنه! خيلي خنديديم...

بعد از چند دقيقه زنگ خورد و بايد ميرفتيم سر كلاس تاريخ، كه تا حالا معلمشو نديده بوديم! بچه ها بندري ميزدن روي ميز، يكي هم وسط كلاس داشت ميرقصيد! با اينكه كلاس ما آخر راهرو هست و معلم تا برسه به كلاسمون بايد 20 كيلومتر راه بره و بچه ها ميتونن خودشونو جمع و جور كنن اما هيچكس بيرون نبود كه آمار بگيره... چشمتون روز بد نبينه! يهو ديديم رقاص كلاسمون رنگش پريد و خشكش زد! فكر كردم ميخواد ما رو سر كار بذاره، اما بعد از چند ثانيه به اشتباه خودم پي بردم و فهميدم آقاي رقاص و آقاي نماينده كلاس دچار يك سانحه به اسم دهن سرويسگي شده اند! خلاصــــه... رفتن پايين و ديگه نفهميدم چي به سرشون اومد...

حالا بشنوين از يكشنبه... توي همون شلوغ و پلوغيهاي شنبه، 2 نفر مجرم شناخته شدن (غير از رقاص و نماينده كلاس) اون دو نفر يكشنبه به همراه ماماناشون اومده بودن مدرسه. اونطوري كه فهميدم موضوع جالبي توي مدرسه ما پيش اومده. اين دو نفر پايين بودن، بعد آقاي حبيبي بهشون ميگه: اگه ميخوايد برگرديد به كلاس يا بايد 5 تا نيمكت بخريد براي مدرسه يا 3 روز اخراج بشيد! حالا اينجاش كه باحال نبود، جالبش اينجاست كه وقتي اومدن بالا گفتن ما دو نفر شديم مبصر! يعني نه بايد نيمكت بخرند نه سه روز اخراج بشن! بايد نماينده ي كلاس باشن! تنبيه ها هم تنبيهاي قديم!

ديگه يكشنبه خبري نبود... آها چرا يه چيز باحال ديگه هم بود. زنگ دوم مباني كامپيوتر داشتيم. زنگ مسخره و كسل كننده اي بود ولي 10 دقيقه آخر گفت درس تموم شده راحت باشيد. همون موقع يكي از بچه ها گفت ميشه آهنگ بذاريد؟! بعد گفت بلـــــه چرا نميشه! محمد اصفهاني گذاشت، يكي از اون آلبوماي قديميش. اين موضوع برام خيلي جالب بود گفتم براتون بتعريفم...

من داشتم با خودم فكر ميكردم، ديدم زيادم ديپلم گرفتن مهم نيست. ديپلم ردي باكلاس تره! مثلا ميرم خواستگاري، ميپرسن مدركتون چيه؟!  منم با افتخار ميگم: ديپلم ردي هستم!

همه ي فك و فاميل ما تحصيل كرده اند و كمتر از ليسانس رو بي سواد ميدونن. جمعه كه همه جمع بوديم. در نبود من بحث شده بود و يه سري ميگفتن هنرستان پيش دانشگاهي نداره، يه سري هم باور نميكردن. بعد من كه وارد جمع شدم، پسرعموم ازم پرسيد: تو امسال قراره كنكور بدي؟! من گفتم: كسي قرار نيست كنكور بده!  يه لبخندي زد و گفت خب همكلاسيهات؟! من گفتم آره همكلاسيهام امسال كنكور ميدن و پيش دانشگاهي ندارن...  ولي فكر نكنم اينكه گفتم من كنكور نميدم رو جدي گرفته باشه.

حالا نوبت دوشنبه هست، از مدرسه كه برگشتم وسايلمو گذاشتم توي خونه و به مادرم گفتم: من رفتم!  البته نه به اين سريعي! ناهارمو هم خوردم بعدش گفتم. مادرم گفت: كجا؟!  - اه من كه ديروز گفتم كجا ميخوام برم...  – يادم نيست.  – حالا تا من ميرم لباسامو بپوشم فكر كن!  لباسامو عوض كردم و گفتم نفهميدي؟!  - نه!  - ميخوام برم نمايشگاه فناوري ديجيتال...  تا اينجا مقدمه بود!

حالا بريم سراغ اصل خاطره... از خونه خارج شدم. به طرف مترو حركت كردم. با اينكه تا حالا 3هزار دفعه سوار مترو شدم ولي هنوزم وقتي ميخوام سوار مترو بشم احساس شيكي ميكنم!!! اتوبوس 100 توماني ها هم وقتي سوار ميشم همين حس بهم دست ميده! خب حالا بگذريم... سوار مترو شدم. انقدر تا حالا با مترو رفتم مصلي ديگه چشم بسته ميتونم برم. خط كه عوض كردم، شاهد صحنه ي مخ زني در ملا عام شدم! يه پسره بود كه قدش بلند و قيافش هم بيريخت و سياه بود! در كنارش هم 4-5 تا دختر 18-19 ساله.

من موقعي سوار مترو شدم كه مراحل اوليه طي شده بود يعني دخترا داشتن با پسره راحت حرف ميزدن. من نه ميدونم چطوري ميشه سر صحبت رو با دخترا باز كرد نه ميخوام بدونم. يكم كه صحبت كردن پسره شمارشو داد به دخترا. پسره هم براي بامزگي يه تيكه هاي مسخره اي مينداخت كه حالم بد شد... درست نبود اينجا اين رو بگم ولي فقط ميخوام اگه نميدونيد، بدونيد كه دنيا چه خبره... خيلي از اين قشر جامعه بدم مياد هم دختراش كه به همه پسرا پا ميدن هم  پسراش كه هركي رو سر راهشون ميبينن مخشو ميزنن، كه تعدادشون كم هم نيست.

هــــــــــــــــــي....(نفس عميق بود!) خب ولش كن، به مصلي رسيدم. ديگه تعريف كردن نداره، نمايشگاه بود ديگه!!! چون خيلي بزرگ و شلوغ و پلوغ بود فقط راه ميرفتم و نگاه ميكردم، يعني خودمم نميدونستم دارم كجا ميرم! از بعضي جاها دوبار رد شدم بعضي قسمتا رو هم اصلا نديدم! 2 ساعت خالص اونجا داشتم ميگشتم، خيلي زحمت كشيدم يه سي دي خريدم! برنامه ي Faces 4.0 رو خريدم! چهره ساز هستش. برم پليس بشم...

جدي پليس هم بد نيستا! بايد درموردش تحقيق كنم. شغل مهيج و جذابيه منم كه عاشق اين حرفام و اصلا دوست ندارم يه روز تكراري داشته باشم. نه پليس راهنمايي ها! اون كه مسخرست. اگه بخوام پليس بشم ميرم توي كاراي هشدار براي كبري 11 و جنايي و اين حرفا! در راه خدا با شرورها مقابله ميكنم، شايدم خدا شهادت نصيبم كرد! آخ جون بعدش ميرم جاهاي باحال بهشت... واي چه حالي ميده. خدا كنه مشروبات الكلي هم اونجا آزاد باشه... بعدش به خدا ميگم من فقط يه دونه حوري ميخوام. تا وقتي بهشتم هم با همون حوري ميمونم. بعدش خدا ميگه تو شهيد شدي حوري هاي بيشتري نصيبت ميشه، منم ميگم نه خدا، دستت درد نكنه (خدا كه دست نداره!) مرامم اجازه نميده، يكي ميخوام براي هميشه...

بعدش خدا درختاي ميوه رو بهم نشون ميده ميگه هرچي ميخواي برو بخور، من ميگم خدا درخت پفك و چيپس ندارين؟! خدا هم سفارشي برام درخت چيپس و پفك درست ميكنه. ايول اونجا اتوبوس 100 توماني هاش مجانيه! اونجا اگه حضرت ابوالفضل افتخار بده يه دور باهاش مچ ميندازم ببينم زورش چطوره!!! واااااي عجب حرفايي زدم، خدا منظور بدي نداشتما! فقط داشتم از فكر كردن به بهشتت لذت ميبردم.

تا غروب توي نمايشگاه بودم، اذون كه گفتن نماز رو خوندم و راه افتادم به سمت در خروجي، به پله هاي مترو كه رسيدم يه سري آدم روي پله ها نشسته بودن. يه پسر و دختر نظرم رو جلب كرد كه كنار هم نشسته بودن، پيش خودم گفتم شايد دوتا كفتر عاشقن، اما وقتي از كنارشون رد شدم و قيافه ي پسره رو ديدم، فهميدم عجب اشتباهي كردم! همون پسره بود كه توي مترو ديده بودمش! حالا نميدونم كه يكي از اون دخترا بود يا اينكه مخ يه دختر ديگه رو زده بود!

خاطره ي دوشنبه تموم شد، اين سه شنبه ها وضعيت ما خيلي باحال شده، گروه ما (نصف كلاس) اين هفته هم مثل هفته ي قبل دو زنگ توي مدرسه بوديم بعدش رفتيم خونه! البته اين هفته با هفته ي قبل متفاوت بود، چون معلم كارگاه برق نيومده بود. همكارش اومد و همون چيزايي كه معلممون هفته پيش گفته بود دوباره ياد داد و بعدش گفت تمرين كنيد و رفت بيرون! ما يكم با سيمها ور رفتيم بعدش ديديم خبري ازش نشد! شروع كرديم به چرت و پرت گويي (همونطور كه قبلا گفتم من توي مدرسه جديد بيشتر شنونده ام و زياد حرف نميزنم) بعد يكي از بچه ها آهنگ گذاشت و چند نفر هم شروع كردن به رقصيدن. اه اه پسرا كه ميرقصن آدم ميبينه حالش بد ميشه!!!

البته نه اينكه هيچ خبري از معلمه نبودا! هر چند دقيقه يه بار از توي راهرو رد ميشد، ولي بروبچه ها آماده بودن... زنگ دوم حوصلمون سر رفته بود، يكي گفت بياين خرپليس بازي كنيم. چند بار اومديم بازي كنيم ولي معلمه از توي راهرو رد شد و بازي بهم ريخت ولي آخرش تونستيم بازي كنيم. خيلي حال داد!!! بازي كاملا پسرونه و خشنيه، ولي خيلي جالبه!

دوستان من يه سوال شرعي برام پيش اومده، ميگن زدن ريش با تيغ حرامه، زدن ريش با اون ماشينهاي ريش تراش فيليپس كه ريش رو از ته ميزنه چطور؟ اون اسمش تيغ نيست ولي تقريبا همون كار تيغ رو ميكنه! مرجع تقليدم آيت الله خامنه اي هستش.

از وقتي مدارس شروع شده آمار بازديد وبلاگ بشدت پايين اومده، توي تابستون بطور ميانگين روزي 25 نفر قدمشون رو روي جفت چشمام ميذاشتن ولي توي مهر اين رقم به نصف يا حتي نصف كمتر رسيده. اين نشون ميده كه با شروع شدن مدارس تعداد كمتري به اينترنت ميان. همينه ديگه مدرسه مانع علم و دانش و پيشرفت بچه ها ميشه. بجاي اينكه بياد اينترنت و مطالب روز رو بخونه بايد اون خزعبلات توي كتابا رو بخونه! در اداره ي آموزش و پرورش بايد تخته بشه...

آهنگهاي جديد مورد علاقه خودم:

آهنگ "بي تو تنهام" خواننده "مسعود سعيدي"

آهنگ "عزيزم بيدار شو" خواننده "حميدرضا فرهادي"

آهنگ "داري ميري تو" خوانندگان "شاهرخ و ميلاد طاهري"

آهنگ "اينو رو نكرده بودي" خواننده "امير رضايا"

آهنگ "ني ني" خواننده "فريد" (يه قسمت خيلي كمش هم ساسي مانكن خونده)

آهنگ "حالا واي واي" خوانندگان "حسين مخته و علي پيشتاز و ماني لايو"

آهنگ "ديوونتم دختر" خوانندگان "رضا اسطوره و فرشيد بختك"

آهنگ "ذليل مرده" خوانندگان "سعيد كرماني و چند نفر ديگه"

آهنگ "اين چيه؟!" خواننده "حسين تهي"

آهنگ "هنوز يادش هست" خوانندگان "طعمه و تتلو و مهرزاد و ميلوبوي"

آهنگ "پت و مت" خوانندگان "علي انصاري و پويا پايان"

آهنگ "وردار قلبمو" خوانندگان "آرشام و فرد" (رميكس)

آهنگ "دنيا مال ماست" خواننده "گروه ترافيك باند"

آهنگ "افسردم" خواننده "گروه ترافيك باند"

آهنگ "ترگلم" خواننده "گروه ترافيك باند"

آهنگ "قلقلك" خواننده "حامد شمس" (3D)

اينا آهنگاي نسبتا جديدي هست كه من خيلي گوش ميدمشون... همشونو دوست دارم. فعلا لينك دانلودشون رو نذاشتم، ولي هروقت وقت كنم همين آپ رو اصلاح ميكنم و لينكاشون رو ميذارم. ولي شما كه حرفه اي تر از من هستين و يه سرچ ميكنين و زرتي دانلود ميكنين!!!

همتون رو ميماچم. آخ آخ صحبت ماچ شد ياد يه حركات زشتي كه توي مدرسمون انجام ميشه افتادم!!! من كه هنوز نگفتم چي... شما از كجا فهميدين؟؟؟!  خب بس كه زرنگين ديگه! داشتم ميگفتم، همتون رو ميماچم، البته دخترا رو از راه دور! اگه سوالي داشتين در حدي كه در توانم هست جواب ميدم چه شخصي چه غير شخصي... مـوفـق بـاشـيـد . . .

نوشته شده توسط سید فريد در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 2:58 | لینک ثابت |

سلام خدمت دوستان مهربون خودم. چون يه موضوعي برام خيلي اهميت داره اول براتون ميگم. رابطه ي مستقيمي بين وبلاگ نويسي و گذاشتن نظر هست. اينو تقريبا همه ميدونن. 90 الي 100 درصد كسايي كه نظر ميذارن وبلاگ نويس هستند. اين موضوع ميتونه اين رابطه رو اثبات كنه. بقيه ي دوستان وبلاگ نويس رو نميدونم ولي وقتي يه نفر كه وبلاگ نويس نيست مياد براي من نظر ميذاره براي من ارزش بسيار بالايي داره. من از اين افراد بسيار متشكرم، ولي چون دوست ندارم نظرشون بدون جواب بمونه لطفا يه آيدي بديد تا جوابتون رو بدم.

بريم سراغ خاطرات اين هفته...

اول بذار حرف چند هفته ي پيشم رو اصلاح كنم، اين هنرستان جديده زندان نيست كه...هتله!!! البته بچه ها ميگن پارسال 5 ستاره بوده امسال به دليل ناظم جديد يكي دوتا از ستاره هاش افتاده...

خب ديگه انقدر هواسمو پرت نكن بذار خاطره رو تعريف كنم:

زنگ درب خونه توسط من به صدا در اومد. خوشبختانه با زنگ اول درب خونه باز شد (چه عجب!) وارد خونه كه شدم وضعيت عادي نبود. آهـــــــــــــــا ميخوايم بريم قائم شهر!!! يادم نيست بهتون گفتم يا نه، دامادمون قائم شهري هستش و خانوادش اونجا ميزندگيند...

مادرم چند دست لباس برام ورداشت، انگار ميخوايم بريم سفر قندهار! بعدش لباسي بر تن خويش نهاديم و رفتيم روي مبل نشستيم و منتظر دامادمون شديم. ما چون علاقه ي شديدي به دامادمون داريم ميخواستيم اون هم با ماشين ما بياد! البته علت اصلي چيز ديگه اي بود ولي دوست ندارم بگم!!!

حامد هم بعد از دقايقي اومد و ما هم وقت رو تلف نكرديم و سريع بندو بساط رو جمع كرديم و راه افتاديم... 6 نفري سوار ماشين شديم و راه افتاديم! البته من خوشبختانه جلو نشستم و فشار قبر رو تجربه نكردم! ولي اون عقبيها زياد بهشون بد نگذشت، حسابي ميگفتن و ميخنديدن... يادم نمياد كه توي رفت جايي توقف كرده باشيم، يه ضرب رفتيم...

دم مغرب رســــــــيديم... در پاركينگ رو باز كردن و ماشين رو برديم داخل. استقبال خوبي از ما شد و رفتيم داخل ساختمون. خونشون تقريبا همونجوري بود كه تصور ميكردم... ديگه اونشب خبري نبود... نماز و شام و خواب... البته من اولين نفر بودم كه خوابيدم، چون خيلي خسته بودم.

صبح آخرين آدم بودم كه بيدار شدم (داداشمو آدم حساب نكردم!). خلاصـــــه... تصميم گرفتيم  بريم باغشون يه گشتي بزنيم. رفتم توي حياطشون. آخ جــــــــــون وانت!!!!! گفتم: بابا من ميخوام عقب وانت بشينم...! وانت براي پدر حامد هست. من كه رفتم عقب وانت نشستم زرتي داداشمم اداي منو درآورد و گفت منم ميخوام بيام عقب وانت... واااااي خدا انقدر بدم مياد هركاري من ميكنم اون بدون فاصله بايد همونكار رو بكنه! جالبه هروقت من يه چيزيمو ميندازم سطل آشغال اون بدون فاصله ميره ورش ميداره!

دامادمون بهش جا نرسيد مجبور شد برخلاف ميلش بياد عقب وانت! راه افتاديم، من و داداشم مخ حامد رو بكار گرفتيم و هرچي به ذهنمون ميرسيد بهش ميگفتيم! يكم سرعت گرفتيم... آخيـــــــــــش عجب باد خنكي....! نميدوني چه لذتي داره عقب نشستن توي وانت... حتما اگه فرصتش جور شد يه بار امتحان كن. البته به شرطي كه توي ترافيك نباشه كه از دود خفه بشي! آها راستي يه پيشنهاد هم بايد بكنم، اگه خواستي اين كار رو بكني يه زير انداز هم بنداز كف وانت تا راحت بتوني بشيني، آخه معمولا كف قسمت بار وانت ها كثيفه.

بعد از حدود نيم ساعت رسيديم. ماشين رو برديم توي باغ. درختهاي مختلف رو تماشا كرديم...آخ جون يه موش! پدر حامد زد توي كمر موشه منم چون كارتون تام و جري زياد ديده بودم جوگير شدم و آقا موشه رو ورش داشتم!

 حلزون هم اونجا زياد بود. يه خفاش هم توي يه اتاق ديديم. روي هم رفته خيلي باغ باحالي بود. ميوه هاي زيادي هم داشت ولي فعلا فصلشون نبود كه دربيان. ولي بعضي از پرتقال ها از قبلا مونده بود و كنديم و خورديم. خيلي چسبيد!

گشت و گذارمون كه تموم شد تصميم گرفتيم بريم يه جاي ديگه. يه جايي كه نميدونم اسمش چيه. دوباره عقب وانت نشستيم و راه افتاديم. رسيديم... ماشينو آورديم داخل. پياده شديم، ايـــــــول شترمرغ! يه سري شترمرغ توي يه فضاي بسته بودن. گردناشون خيلي دراز بود! واااااي اينا چي اند؟! چند تا سگ وحشي رو انداخته بودن توي قفس هي پارس ميكردن. حتي فكر اينكه اينا آزاد بشن هم آدم رو ميترسونه.

مسئول اونجا گفت بفرائيد اينطرف گوساله ها رو هم ببينيد. رفتيم دنبالش. 2تا گوساله ي خوشكل اوجا بودن، ميخواستم نازشون كنم ولي همش فرار ميكردن. ولي بالاخره يه گوشه اي گيرشون انداختم و تونستم نازشون كنم. داشتم يكيشون رو ناز ميكردم كه ديدم يه صداي ريختن آب از همين نزديكيها مياد... اااااااااااه بي ادب!!! اينه استقبال از مهمون؟! حالم بد شد و از اونجا دور شدم.

رفتيم به سمت گاو ها... من رفتم توي طويله، پدرم عقب وايساد. به پدرم گفتم: بابا، برم شيرشو بدوشم؟؟؟!  هي داداش حامد ميگفت نكن، لم داره... من گوش ندادم و كار خودم رو كردم. اومدم بهش نزديك بشم اون ازم دور شد! طنابش بسته بود و نميتونست از اين بيشتر دور بشه. نشستم تا بتونم شيرشو بدوشم اما..... تــــــق!!! اين صداي سم اسب بود كه به بنده اصابت كرد!!! علاوه بر اينكه دستم داغون شد، كل هيكلم سرشار از پشكل هاي ايشان گرديد!!! تصميم گرفتم تا دوميش رو نخوردم پابه فرار بزارم...

رفتيم پيش مسئوله، گفت بياين اونطرف رو هم ببينيم... ما هم دنبالش رفتيم. وارد يه جايي كارخونه مانند شديم. چندتا دستگاه جوجه كشي و دستگاه شيردوش گاو اونجا بود. بعدش از اونجا به يه قسمت ديگه رفتيم كه بچه شترمرغ ها اونجا پرورش داده ميشدن، خيلي ناز بودن. در همون اطراف يه سري درخت ميوه هاي عجيب و غريب بود كه اسم 2تاش رو يادداشت كردم، يكيش "گواوا" كه قرمز رنگ بود و اندازه ي گوجه سبز بود و زيادم خوشمزه نبود. دومي "فوجيا" كه سبز رنگ بود و تقريبا قيافش شبيه گردو با پوست سبزش، اون هم مزش زياد تعريفي نداشت، ولي اونطوري كه اون مرد ميگفت براي جلوگيري از بعضي مريضيها فوق العاده خوبه.

بعدش ميخواستيم سوار ماشينا بشيم كه بريم كه من چشمم به اردكها افتاد كه توي باغ آزاد بودن، يه فكر پليد به ذهنم خطور كرد! اول اومدم آروم بهشون نزديك بشم تا فرار نكنن، ولي من هرچي ميخواستم بهشون نزديك بشم، اونا ازم دور ميشدن! كم كم سرعتم افزايش ميافت تا اينكه طوري شد كه داشتم با تمام سرعتم دنبالشون ميدويدم! داداشم هم مثه هميشه كار منو دنبال كرد. ولي متاسفانه دست خالي به سمت ماشين حركت كرديم!!! نامردا خيلي تند ميدويدن...! داشتم به سمت ماشين ميرفتم كه پام تا مچ رفت توي گِل! حسابي ضدحال شد...

بعدشم برگشتيم خونشون. كم كم وسايل رو جمع كرديم و گذاشتيم توي ماشين و نشستيم و راه افتاديم. ديگه خبري نبود تا اينكه يه جا كنار جاده وايساديم، چون سرسبز بود، ميخواستيم چندتا عكس بگيريم. جاده هاي شمال كه ميدوني چه شكليه؟ معمولا ارتفاع داره و بعضي جاهاش هم پائينش رودخونه داره. منم ديوونه بازيم گرفت و تصميم گرفتم برم پائين! رفتم و دست و پاهام همش گِلي شد. بعدش دوباره حركت كرديم و يه جا هم براي نماز وايساديم و بعدشم رسيديم تهران.

راستي كد قائم شهر ميدوني چند هستش؟ 0123.... باحاله نه؟ "محسن سيمن" هم قائم شهريه... اگه نميدوني كيه مهم نيست، چون معروف نيست. يه رپر هست.

عزيزان گرامي خاطره ي مسافرت تموم شد حالا يه چيز باحال يكي از معلمامون توي كلاس مطرح كرد كه جالب بود برام. داشت درباره ي كامپيوتر صحبت ميكرد و گفت كه 3 ميليارد كار رو ميتونه در يك ثانيه انجام بده. بعدش براي اينكه به بچه ها بفهمونه يك ميليارد چقدر زياده از بچه ها پرسيد: كي ميتونه بگه اگه آدم بخواد تا 1 ميليارد بشماره چقدر طول ميكشه؟ هركسي يه نظري داد، جالبه بدونين يكي هم گفت نيم ساعت!!!

بعدش شروع كرد به محاسبه... هر عددي كه ميشماري حداقل 4 ثانيه طول ميكشه، البته بيشتر منظورم عددهاي بزرگه مثل 25356780... خب پس اگه 4 ثانيه حساب كني 4 ميليارد ثانيه طول ميكشه.كه ميشه يك ميليون و صدو يازده  هزار و صدو يازده (1111111) ساعت، معادل 46296 روز، معادل 126 سال! يعني اگه تو از روزي كه بدنيا مياي شروع كني از يك بشماري عمرت قد نميده كه تا يك ميليارد بشماري!

آها يه چيز باحال يادم اومد! يكشنبه امتحان رياضي داشتيم. يكي از بچه هاي كلاسمون هست كه 7 تا مردودي آورده! اونطوري كه معلومه زياد هم بيخيال نيست، فكر كنم بيچاره خيلي خنگه! خدارو شكر شما نميشناسيدش كه غيبت بشه. بذار يكم دربارش حرف بزنم عقده اي شدم انقدر دربارش با كسي حرف نزدم! خيلي خنگ و زشت و تهوع آور و كوتوله و عوضي هست. اينا رو از ته دلم گفتم، يه جوريه، بدم مياد ازش.

آها ميخواستم اون چيز باحاله رو تعريف كنم، امتحان داشتيم، من امتحانم رو تموم كردم، به ورقش نگاه كردم ديدم هيچي ننوشته. دلم براش سوخت، چون يادمه قبل از امتحان داشت ميخوند، گفتم يه كمكي بهش بكنم. فرمول همه ي سوالا رو بهش گفتم، خلاصـــــه امتحان كه تموم شد ورقه ها رو معلممون تصحيح كرد و ورقه ها رو داد. ازش نپرسيدم چند شد، ولي فكر كنم 0 شد! حالا جالبش اينجاست كه همه ي فرمولها رو درست بهش گفته بودم. مخش نميكشه كه عددگذاري كنه و حل كنه! جالب تر از همه اينه كه بعد از امتحان اومده به من ميگه چرا اشتباه رسوندي؟  گفتم: همه رو درست گفتم، كجاشو ميگي؟  بعدش گفت: تو گفتي x مساوي y ولي من از فلاني پرسيدم گفت y  مساوي x !!!!! وقتي اين حرف رو زد حسابي كپ كردم! خـــــــدااااااا اين ديگه كيه؟!

ما سه روز اول هفته رو كلاس داريم، سه روز بعديش هم كارگاه! البته فكر كنم همه ي هنرستاناي فني همينطوري باشه. 3شنبه كه خيلي باحال بود، تقسيم بندي شديم و قرار شد 3شنبه ها گروه ما بره كارگاه برق. وقتي رفتيم توي كارگاه يه يارو اومد چرت و پرت بهمون گفت، ميخواست انبردست و دم باريك و اينا رو بهمون معرفي كنه! نميدونه آقا فريد خودش يه پا اوستاست!

خلاصــــه... دو زنگ از اين چرت و پرت ها بهمون گفت و بعدشم گفت برين خونه هاتون!!! جالبه ها! يعني يه جوري شده كه گروه ما سه شنبه ها دو زنگش خالي مونده! ايـــــول، منم كه عاشق پيچوندن مدرسه ام.... آهـــا اون رو ولش كن بذار 4شنبه رو تعريف كنم. 4شنبه توي برناممون نوشته كارگاه تراشكاري. زنگ اول لباس كارهامون رو عوض كرديم و رفتيم نشستيم. بروبچه ها صحبت ميكردن و ميخنديدن، معلما هم توي دفترشون نشسته بودن و صبونه ميل ميكردن!

زنگ اول كه علافي طي كرديم. زنگ دوم معلممون اومد و دوباره ما رو تقسيم بندي كرد! خيلي گروهها قاطي پاتي شد! بعدش اومد به ما گفت: بچه ها توي انبار يه سري آهن و پروفيل و لوله و ميلگرد داريم كه بايد بره توي كارگاه...  هنوز حرفش تموم نشده بود بچه ها دچار كمردرد شدند! اول با چند نفر رفتيم توي كارگاه يه قسمت رو خالي كرديم. بعدش آهنايي كه توي انبار بود رو ريختيم توي حياط. اينا رو كه دارم تعريف ميكنم به اين راحتي نيستا! سر هركدوم چند نفر تلفات داديم! خود من جزو تلفات بودم. ميخواستم يكي از اون آهن سنگينا رو بلند كنم، بدجاييش رو گرفتم براي همين افتاد زمين... البته دست من هم روي زمين بود! نميدونم تونستي تصور كني چي شد يا نه ولي خيلي دردناك بود. تقريبا شبيه دردي بود كه آدم كله اش بره توي چرخ گوشت!

داشتم ميگفتم... آهنها رو ريختيم توي حياط. كارگاه ما يه جوريه كه نصفش زير زمينه. نه اينكه دو طبقه باشه ها، يعني حدود 20تا پله ميخوره ميره پايين، از حياط هم در شيشه اي داره كه از توش ميشه كارگاه رو از بالا ديد. اميدوارم خوب توصيف كرده باشم. در شيشه اي قفل آويز داشت. يه آهن انداختيم لاش و قفل رو شيكستيم. در رو باز كرديم. چند نفر رفتن پايين، من و چند نفر ديگه از اون بالا آهنها رو ميداديم به پايينيها. اونا هم ميذاشتن سرجاش.

درسته يه زنگ بيكار بوديم و يه زنگ هم حمالي كرديم اما دو زنگ بعديش رفتيم پاي دستگاه و كار كرديم... چهارشنبه تموم شد. من توي مدرسه ي جديدم نتونستم كسي رو پيدا كنم كه شبيه من باشه تا بخوام باهاش دوست بشم. اولين روزا با يه نفر هم صحبت شدم ولي اونم آدم باحالي نبود. بيشترشون شر و خلاف هستن، بقيشون هم لال تشريف دارن. البته نه خالي نبندم 2-3 نفر هستن كه ازشون بدم نمياد ولي زياد دور و ورشون نميرم. تنهايي خيلي بهتره. نه اينكه فكر كني منم جزو گروه دومم و لالم، اتفاقا من به نسبت جديد بودنم خيلي هم زياد حرف ميزنم اما رفيق فابريك ندارم و احتمالا هم نخواهم داشت.

من اين هفته روي يه موضوعي دارم فكر ميكنم كه بلا شك همه توي دلشون يا بهم ميخندن يا فحش ميدن! اين موضوع اينه كه من دانشگاه نرم... اي بابا مگه همه بايد دكتر و مهندس باشن؟! اصلا با درس خوندن حال نميكنم، تا حالاشم به زور خوندم. درسته كه درس خوندن كلاس داره، درسته اگه آدم عرضه داشته باشه بدردش ميخوره، درسته از نظر همه ي مردم كار پسنديده اي هست، درسته بيشتريا به تحصيلكرده ها دختر ميدن، درسته آدم تحصيلكرده رو بيشتر تحويل ميگيرن و ... ولــــي من با درس خوندن وقتم تلف ميشه... ولي من احساس ميكنم با درس خوندن فقط داره عمرم تلف ميشه... دوستان اگه وبلاگم به دليل بدآموزي فيلتر شد حلالم كنيد!!! من احتمالا ادامه ي تحصيل نميدم، ولي به هيچكس پيشنهاد نميكنم كه با اين حرفا به فكر فرو بره. شما بهتره كه يا بخندي يا فحش بدي و بري و ديگه هم به اين موضوع فكر نكني.

من جديدا علاقه ي خاصي به بليط جمع كردن توي اتوبوس شدم! خيلي حال ميده. به پسرا پيشنهاد ميكنم اگه تاحالا جمع نكردين يه بار امتحان كنيد. نميدونم شايدم از نظر بقيه ي مردم يه كار مسخره اي باشه ولي من كه خيلي دوست دارم. فقط يه مشكل هست. وقتي زنها بليطا رو جمع ميكنن و يكيشون ميخواد به من بده هر دفعه ميترسم دستم بخوره به دست زنه. خودمم نميدونم چرا ميترسم؟ 3 تا نظريه هست: 1- شايد احساس ميكنم اون زنه خوشش نمياد دستم بهش بخوره  2- شايد احساس ميكنم اگه دستم بخوره به زنه، يه حسي در من ايجاد ميشه كه دوست ندارم اون حس ايجاد بشه 3- شايدم احساس ميكنم به همسر آيندم خيانت شده.

شايدم هرسه تاش باشه، البته من جنبه ي اسلاميش رو در نظر نگرفتم، چون پيش خودم حساب كردم كه اگه در حين گرفتن بليط اگه دستم بخوره غير عمد بوده و گناهي نداره.

لطفا "نظر" فراموش نشه. حتي اگه فحش هم بدي براي من ارزش داره ولي شخصيت خودت زير سوال ميره! انتقادهاتون هم ميتونه خيلي سازنده باشه. خب ديگه حرفام تموم شد. مــوفــق بــاشــيــد  .  .  .

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 22:57 | لینک ثابت |

شهاب اون ميكروفن رو بيار... اسي نزني به ديوار... خب خب... علي كجاس؟ برو بچه ها رو صدا كن... سلام... اينجا استوديوي پخش برنامه هاي هفته نامه ماست... درسته اينجا هفته نامست... بقيشو بخوني ميفهمي دوربين و ميكروفن و اينا براي چيه... خب ما در اينجا خيلي زحمتهاي فراواني ميكشيم تا رايگان براي شما زندگي فريد رو بصورت شاد و متنوع تعريف كنيم تا لذت ببريد. ما به كمك بروبچه ها پشت صحنه اي تهيه كرديم كه ببينيد ما چقدر براي شما زحمت ميكشيم... من همينجا براي شما همه چيز رو توضيح ميدم...

اولين موضوع خود آقا فريد هست...كه ظاهرا الان خوابه...!!! فريد كار مهمي انجام نميده و تنها كاري كه ميكنه اينه كه داره زندگيشو ميكنه... اگه بميره هم مساله اي نيست چون ميريم سراغ يه نفر ديگه...اصلا بهتر كه زودتر بميره...! بس كه شيطوني ميكنه!

حالا ميريم به بخش بازگويي و تحليل، دهها نفر اينجا نشستند و فيلم زندگي فريد رو كاملا تماشا ميكنن... حتي وقتي ميره دستشويي!!! جا داره همينجا از فيلم برداران هم يادي بكنيم... الان دارن از خوابيدن فريد فيلم ميگيرند. 4 فيلم بردار داريم كه از 4 طرف فريد فيلم ميگيرن. شايد جالبه بدونيد يكي از فيلم برداران ما متولد قزوين هست...!!!

خب حالا ميريم سراغ بخش تايپ...اينجا 2000 نفر تايپيست هست كه اگه شانس بيارن ميتونن يك كلمه رو تايپ كنن! اينجا مكان مناسبيه براي جوانان تا از بيكاري دربيان... اينجا هيچكس بيكار نيست و همه مشغول كار در پشت كامپوترهاشون هستن... حالا وارد محيط تايپ ميشيم...

ايول سپهر نگاه كن مخشو زدم... گــــــــــــــــــل!!!!... وااااااي بچه ها گوگل رو هك كردم!!!... هه جومونگ شونصد هم اومده...

خب يه توضيح كوچيك هم بدم... هركسي كلمه اي رو كه تايپ كرده رو روي يه دي وي دي ميريزه و به مسئول قسمت تايپ تحويل ميده. مسئول تايپ كلمه ها رو كنار هم قرار ميده تا متن اصلي كامل بشه. راستش هيچكدوم از ما راه بهتري براي تايپ پيدا نكرديم!

بخش آخر هم، بخش وبلاگه. هر نفر مسئول يه كاره... يه نفر مسئول قرار دادن خاطره در وبلاگ، يه نفر مسئول پيوند روزانه، يه نفر مسئول حذف وبلاگ و .....!

سلام، اين مطلب بالاييه رو گذاشتم تا يكم لبخند بزني. هركسي هم كه لبخند نزده مشكل خودشه. اين پست خيلي زياده پس هركي دوست داره بخونه...

آغاز سال تحصيلي رو به همه ي دانش آموزان كشور تسليت عرض ميكنم. اميدوارم غم آخرتون باشه...! وقتي داشتيد از وبلاگ خارج ميشديد به هركسي يه دونه خرما ميديم... متاسفانه چون تعداد بازديدكننده ها بالاست بودجه براي شام نداشتيم، از همه عذرخواهي ميكنم.

بريم سراغ اتفاقات اين هفته... در واپسين روزهاي ماه سعيد رمضان... (سعيد=مبارك) افطاري رفتيم خونه ي عمو ام. خونه شون ميدون هروي هستش. جمع خوب و صميمي اي بود ولي متاسفانه مثل هميشه من تنها بودم و هيچ هم صحبتي نداشتم. بعد از افطار به دور و ورم كه نگاه كردم ديدم همه مشغول حرف زدن با همديگه هستن...به غير از من!

منم از چنين احساسي خوشم نمياد براي همين (با اجازه والدين) از خونه شون رفتم بيرون. كنار خونشون يه فضاي سبز Beautiful بود. حال ميكني منم انگليسي بلدم. البته چون اگه نگم  شب عذاب وجدان ميگيرم ميگم... همين رو هم از روي ديكشنري نوشتم!!! از موضوع اصلي خارج نشيم. بارون همه جا رو خيس كرده بود. منم كه تنها همدمم آهنگاي خودمه، مشغول گوش دادن آهنگ شدم. وقتي تنها ميشم خيلي آرامش پيدا ميكنم، يه جورايي ميشه گفت تنهايي رو دوست دارم.

خواهرم از من بزرگتره، وقتي بچه تر بودم ميگفت من تنهايي رو خيلي دوست دارم، ولي من هرگز نميتونستم بفهمم تنهايي چه معنايي داره. چندين سال از اون روزها ميگذره و من تازه فهميدم كه تنهايي چه لذتي داره...

واااي عجب جمله اي شد... اگه اولين بارت نباشه كه مياي به وبلاگ من، "حامد" رو ميشناسي. ايشون يه حرفايي بهم زد كه اگه گاو هم بودم بال در مي آوردم، چه برسه الان كه الاغم!!! نه چرا شكسته نفسي ميكنم؟ بايد همه بدونن كه من يه اسبم! بي شوخي منظورم اينه كه خيلي حرفاي خوبي زد. واقعا آدم روحيه ميگيره با حرفاش.

حالا درباره ي يه خاطره ميخوام صحبت كنم كه مربوط ميشه به "يك سالگيم". چون خاطره ي جالبيه ميخوام بگم. اول اينو بگم هركسي به معجزه اعتقاد نداره نخونه، چون يه جورايي ميشه گفت كه معجزه بود...

ما به همراه فاميلامون براي زيارت به مشهد رفته بوديم. دقيقا نميدونم چه جور جايي بوده ولي يه جايي مثل هتل بوده. من به همراه بچه هاي فاميل توي طبقه ي چهارم داشتيم بازي ميكرديم، كه به علت نامعلومي من از لاي نرده هاي راهرو  ميفتم پايين.....و با مخ ميام روي سنگ مرمر... خب الان داري پيش خودت ميگي بيچاره...مـــــــــــــرد؟؟؟؟ IQ جان... خب اگه مرده بودم پس الان كيه اينجا داره برات خاطره تعريف ميكنه؟؟؟ پدر و مادرم در صحنه ي حادثه حضور نداشتن... يه نفر مياد بدن خوني منو با نااميدي از كف زمين جمع ميكنه و سريع به بيمارستان مي بره.

بيچاره پدر و مادرم اون لحظه كه از حادثه خبردار شدن چه شوكي بهشون وارد شده... بعد از چندين وقت در بيمارستان بودم و بعدشم خوب شدم!!! درسته من شوخي زياد ميكنم اما دروغ هيچوقت نميگم همه ي چيزايي كه ميگم عين واقعيته. اين خاطره هم كاملا راست گفتم و هيچ چيزي از خودم كم و زياد نكردم. من بلا شك زندگيمو مديون امام رضا هستم. امام رضا جون، چي توي من ديدي كه خواستي من زنده بمونم؟ در هر صورت سعي ميكنم طوري زندگي كنم كه از اين كار نااميدت نكنم. هـــــــــــــــ... خدايا ممنونم. هركي ميخواد باور كنه هركي هم نميخواد نكنه.

يكشنبه هم كه عيد بود ميخواستيم بريم خونه ي پدربزرگم. من بازم گفتم پياده ميرم. قبلا هم از اين كارا زياد كرده بودم. قبلا گفتم كه چقدر راهه؟ از ميدون شهدا تا... نرسيده به خيابون دكتر شهيد بهشتي... پياده رفتم، اونجا هم خبري نبود، شب كه شد، پياده برگشتم... چيكار ميشه كرد ديوونه ام ديگه... معلومه اون ضربه اي كه توي بچكي به مخم خورده از اين بهتر نبايد انتظار داشت!!!  ولي خداييش خيلـــي موقع برگشتن حال داد. بارون شديد ميومد. منم كه حسابي ريلكسم، قدم زنان زير بارون به راهم ادامه دادم. خيلي بارون رو دوست دارم...

حالا نوبت خاطره ي فراموش نشدني دوشنبه ست...

با صداي زنگي كه ديشبش گذاشته بودم بيدار شدم. بايد ميرفتم كارنامه ي سال اولم رو از هنرستان قبليم ميگرفتم تا پروندم كامل بشه. آماده شدم و رفتم مدرسه ي سابق (آزادي فلسطين) چندتا از بچه ها توي مدرسه بودن. رفتم توي دفتر مدير. چند تا از مسئولاي مدرسه مون توي دفتر بودند از جمله آقاي صادقي (بي عرضه ترين مشاوري كه توي عمرم ديدم!)

رفتم به آقاي صادقي گفتم: سلام اومدم كارنامه اولم رو ببرم. آقا صادقي: تو بايد بري پيش فلاني بعدش فلان كارو كني بعدش.....  من گفتم:  بابا من همين چند روز پيش اومدم آماده بود فقط يه مهر مدرسه رو ميخواست كه تا حالا بايد زده باشن الان بايد همينجا باشه.  گيج شده بود، يكم رفت توي كارنامه ها گشت بعدش گفت آها اينه!!!  منم پيش خودم گفتم زحمت كشيدي!!!

كارنامه رو گرفتم و رفتم خونه...تا اينجاش فراموش نشدني نبودا هنوز خاطره اصليش مونده، قبلا گفته بودم كه خواهرم عقديد... جشن عقدشون دوشنبه بود!!! حالا بايد تعريف كنم... پدرم ساعت 9.5 خواهرم رو ورداشت و برد آرايشگاه!!! حالا انتقاد زياد دارم ولي چون آپم طولانيه نميتونم بگم.

خيلي اوضاع نافرم بود، پدرم همش ميرفت بيرون... شيريني رو بده فلان جا، ميوه رو از فلاني بگيره، ماشين رو .... واااي همينا رو آدم مي بينه از ازدواج كردن منصرف ميشه!!! خب منم كه بيكار نشسته بودم روي مبل و از اوضاع بيريخت خونه احساس رنج ميكردم... خداييش كار من از همه سخت تر بودا!!!

ساعت 4.5 پدر گرامي اعلام عمومي كرد كه بريم لباسامونو بپوشيم. لباسامون رو پوشيديم و با ماشين رفتيم دنبال مادر گرامي كه آرايشگاه بود. بعد از چند دقيقه معطلي مادرم  اومد. به سمت تالار حركت كرديم. رسيديم، ماشين رو گذاشتيم داخل. بعد از چند دقيقه ماشين عروس هم اومد، عروس و داماد هم توش بودن.

پدرم دوباره رفت براي هماهنگي با فلان جا و اين كارا، منم رفتم توي سالن. چون دامادمون شمالي هستش (قائم شهر) و فاميلاشون هم همونجا زندگي ميكنن تعداد زيادي از فاميلاي داماد نيومده بودن و در واقع كل مهموناي داماد اومده بودند! روي هم فكر كنم 20 نفر نميشدند... كم كم مهموناي خودي اومدن، داداش كوچيكه ي داماد هم بچه ي باحالي بود.

يكم كه گذشت، احضار شديم بالا! يعني خانوما گفتن محرم هاي عروس بيان بالا، منم كه محرم بودم ديگه! رفتيم بالا، عكس و فيلم و شلوغ بازي و زنها... چقدر اين زنها براي خودشون شادن و حال ميكنن!!! بخدا توي مجالس عروسي مردها اگه هم صحبت نداشته باشن ميميرن چون هيچ چيز سرگرم كننده اي ندارن.

تنها بدحجاب توي زنها عكاس بود، بقيه همه با چادر بودن نه البته عروس هم بي حجاب بود ديگه! چون عروس كه نامحرم نداشت. عكس ها رو كه گرفتيم رفتيم پايين. چشمم به يه نفر بود كه خيلي وقت بود چشم انتظارش بودم... شما نميشناسيد. اسمش حميد هست كه جزو فاميلاي يزدي مونه. با هم رفيقيم ولي خيلي دير به دير همديگه رو ميبينيم. حميد متولد 67 هستش كه يزد زندگي ميكنه. بچه ي باحاليه. پسر دختر عمه ي مامانم ميشه. با حميد خيلي صحبت كرديم... احتمالا دانشگاه برم يزد (اگه قبول بشم!) آخه فاميلاي يزدي مون رو خيلي دوست دارم. شايدم همونجا امر خيري انجام داديم و ....  وايسا بابا حالا يه چيزي گفتم... هنوز كه اتفاقي نيفتاده...!

بعدش بابام كه سر ميز دوستاش بود صدام كرد كه بيا يه سلامي بكن با دوستان... منم رفتم با دوستاش سلام كردم و دست دادم، خيلي منو تحويل گرفتن نميدونم چرا!!! دوباره با حميد مشغول صحبت شديم. رفتيم بيرون يه چرخي زديم... حميد از وضع ترافيك بد تهران گله ميكرد و بدحجابي و خلافهايي كه توي تهران براحتي انجام ميشه براش جالب بود! (اونايي كه بايد بفهمن فهميدن!!!)

بعدش هم بساط شام و سالاد و دسر و بخور بخور. من كه انقدر شيريني خورده بودم اصلا جا نداشتم، به زور نصف بشقاب خوردم. ديگه عروسي داشت تموم ميشد. همه داشتن بلند ميشدن. تقريبا همه توي حياط جمع شده بودن. ادامه ي صحبتامون با حميد توي حياط انجام شد. چند دقيقه كه گذشت حميد از من خداحافظي كرد و به همراه باباش رفت. حالا نوبت من بود كه يكم كمك كنم.

مادرم گفت برو بالا ميوه ها و شيريني ها رو بيار. آها يادم رفت خودمو معرفي كنم. بنده هركول هستم از تهران! رفتم همه چيزا رو آوردم. توي پله ها چشمم به يكي افتاد كه وقتي ديدمش خاطره هاي بچگيم زنده شد... دختر يكي از دوستاي بابام كه در بچگي همسايه و همبازيم بود. اسمش زهره هست، متاسفانه بر اثر يه تصادف چند وقت نميتونست راه بره، ولي الان با كمك پدر و مادرش و عصا ميتونه به زور راه بره... براش دعـــــــــــــا كنيد كه خوب بشه....

بعدش عروس كشون و اين حرفا.... وقتي رسيديم خونه زنها رفتن بالا و باسه خودشون شادي كردن بعدش كه همه رفتن و همه چيز تموم شد، همه مثل جنازه ها افتاديم روي مبل. واااااااي حالا اين همه ميوه و شيريني و غذا رو چيكار كنيم؟؟؟ ميدوني غذاها چقدر زياد بود؟؟؟ فكر كنم از بازديدكننده هاي اين وبلاگ در يه هفته هم بيشتر بود... همونطور كه ميدوني اين وبلاگ با گوگل رقابت تنگاتنگي داره!!!

خب اين خاطره تموم شد. واااااي الان يه چيزي يادم افتاد كه سر اون كلي خنديدم... خونه ي پدربزرگم كه بوديم، يه نارنگي پوست كندم، نصفشو دادم عمه ام كه كنارم بود، دوباره همون نصفشو نصف كردم به خواهرم كه كنار دختر عمه ام نشسته بود گفتم ميخوري؟ گفت آره. پرت كردم كه بگيره اشتباهي خورد به كله ي دختر عمه ام!!!! وااااي خيلي خجالت كشيدم و پشت عمه ام قايم شدم!!!

و اما خاطره ي آخر اين پست...اول مهـــــــــــر...

از خونه خارج شدم. گيج بودم خودمم نميدونستم از كدوم طرف برم! تصميم گرفتم از سمت پايين برم... كلي راه كه رفتم...واااااااي پايين كه اتوبوس نداره! بايد از بالا ميرفتم. از ايستگاهي كه بايد سوار ميشدم خيلي گذشتم. ايستگاه بعديش سوار شدم و بهارستان پياده شدم. بهارستان هم يه اتوبوس شدم تا هنرستان (چهارراه سيروس)... تقريبا سروقت رسيدم (2-3 دقيقه تاخير) ديدم چندتا از دانش آموزا بيرون جلوي در وايسادن.

من: سلام، چي شده درو بستن؟  يكي از اونا: سلام، نه چون آستين كوتاه بوديم انداختن بيرون!  من: آها باشه مرسي...  من آستين بلند پوشيده بودم پس مشكلي نداشتم. رفتم توي مدرسه. بچه ها دورتادور حياط نشسته بودن. منم رفتم قاطيشون.

چند دقيقه كه گذشت آقاي حبيبي (كه قبلا دربارش صحبت كرده بودم) اومد گفت سوما سمت راست وايسن، دوما و اولا هم چپ... من رفتم سمت راست و توي صف "ساخت و توليد"ي ها وايسادم. رفتيم سالن آمفي تئاتر نشستيم. من رده هاي نظامي رو بلد نيستم، يكي بود كه روي شونه ش 3تا علامت داشت، اومد برامون صحبت كرد درباره ي فساد بين نوجوانان و تهاجم فرهنگي و اين حرفا...

بعدش گفتن سوما برن توي كارگاهاشون، دوما همينجا بمونن، اولا هم برن كلاس. من رفتم كارگاه ساخت و توليد، بچه ها اونجا بودن، وقتي داشتم ميرفتم بشينم يكي گفت: دوما بالا هستنا!  منم گفتم: سومم...!  فهميدن كه دانش آموز جديدم. اونجا يكي از معلمامون اومد كلي برامون حرف زد. معلم باحالي به نظر ميومد. بعدشم كتابا رو دادن و گفتن هركسي كه كتاباش رو گرفت بره خونشون... منم كتابا رو كه گرفتم با گذاشتم توي كيفم و با كوله باري از علـــــم به خونه برگشتم!!!

نكته كنكوري: توي هنرستان كتابها رو مدرسه ميده، البته پولشو ميگيره ها!!!

خب ديگه مدرسمون جنوب شهر هست ديگه، دوستان اگه به قتل رسيدم، يا رفتم زندان، يا معتاد شدم، حلالم كنيد!!! قيافه ي بچه هاي مدرسه ي جديدم با مدرسه ي قبليم خيلي فرق ميكنه، بچه هاي مدرسه جديدمون مثه بچه هاي مدرسه قبليمون بچه + نيستن... مثه خودمن! همشون به غير از 2-3 نفر تجديدي اند!!! حالا بيشتر كه بگذره بيشتر ميتونم دربارشون قضاوت كنم... در آپهاي بعدي احتمالا دربارشون چيزاي زيادي خواهيد شنيد.

راستي يه موضوع بسيار مهم... تولــــد!!! تولد وب منه! نميخواي تبريك بگي؟؟؟ يك سال آزگار خاطره هام ثبت شد...! اشكال نداره كادو ها رو هفته بعد بيارين...

در ضمن به اين دليل امشب آپ كردم كه فردا تهران نيستم...

با گذاشتن نظر به پيشرفت من و وبلاگم كمك كنيد. همه رو به خدا ميسپارم.

مـوفـق بـاشـيـد . . .

نوشته شده توسط سید فريد در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 22:46 | لینک ثابت |

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ســــــــــلام! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comحالت چطوره؟ نــــــــــه به جون تو نميگم، ريا ميشه. اي بابا چقدر گير ميدي گفتم نـــــه. چيکار کنم ديگه انقدر اذيت ميکني آدم مجبور ميشه بگه...باشه ميگم. ريا ميشه ها!!! باشه باشه ميگم. نميدونم چند شنبه بود که رفتم نمازجمعه!  چيه نمازجمعه خنده داره؟؟؟ آخرالزمان شده! ميگم رفتم نمازجمعه آدمو مسخره ميکنن..!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آها از خبرگذاري فريدنيوز خبر رسيد که جمعه بوده، جمعه رفتم نمازجمعه. واااي ريا شد. همش تقصير توئه ديگه!!! اگه دقت کني بيشتر خاطره هاي من با خواب شروع ميشه! اينم همينطوريه:تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تا حالا موميايي ديدي؟ ولش کن ميخواستم يه چيزي بگم منصرف شدم. خب کجاي خاطره بوديم؟ آها اونجا بوديم که خواب بودم... خواهرم بيدارم کرد و گفت بلند شو بريم (همه چيز هماهنگ شده بود) آماده شديم و حرکت کرديم. سوار مترو شديم. اين مترو شهدا که راه افتاده حسابي کار ما راحت شده. اول خط سوار شديم و آخر خط هم پياده شديم. ايستگاه انقلاب پياده شديم.

چند دقيقه اونجا منتظر شديم تا شوهر خواهرم (آقا حامد) ، به ما ملحق شد. ميخوام يکم فکر کني مخت باز بشه انقدر تنبل نموني. هنوز خيلي مونده بود تا خطبه هاي آيه الله خامنه اي شروع بشه. تصميم گرفتيم بريم پارک لاله يکم گپ بزنيم. رفتيم روي چمنا نشستيم و صحبت کرديم... ميدوني درباره ي چي صحبت ميکرديم؟ خب لازم نيست بدوني، نميگم...!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اين دومين بار بود که ميومدم نمازجمعه. خب ديگه موقعش شده بود. من بي تجربه بودم يادم رفت چيزي بيارم که زيرم بندازم! ولي خداروشکر حامد (آقاش فاکتور گرفته شد!) پيش بيني کرده بود. يه سري روزنامه همراهش بود. خواهرم همون عقبا وايساد من و حامد هم رفتيم جلو که جايي پيدا کنيم و بشينيم و خطبه ها رو گوش بديم. خب بايد يه سايه پيدا ميکرديم که بشينيم... هه چه خوش خيال! سايه؟ زير آفتابش هم به زور جا گير ميومد!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خب همينجا خوبه...(اين جمله رو کسي نگفتا! اين جمله، توي ذهن حامد بود!) نشستيم... نعمت الهي بر سر ما ميتابيد! آفتاب رو ميگم... روي اسفالت داغ نشسته بوديم نعمت الهي هم که بر کله ي مبارک ما ميتابيد. يه لحظه احساس کردم توي جهنمم. وقتي پوست سرمون کاملا تبديل شد به ذغال، خطبه هاي آيه الله خامنه اي هم تموم شد. نماز شروع شد... توي نماز هم دغالامون تبديل شد به خاکستر! نميدونم چطوري! خيلي پديده ي عجيبي بود! نماز که تموم شد هرکسي خاکستراي خودشو جمع کرد و ريخت سطل آشغال...!

بعدشم که رفتيم پيش همسر شوهر خواهرم... ديگه بايد از هم جدا ميشديم (من و خواهرم--حامد) و نخود نخود....

يه نکته: حامـــــــــــــد، آدرس اين وبلاگ رو داره...يه سلامي هم به ايشون عرض ميکنم! در ضمن از ايشون اجازه گرفتم که اتفاقايي که با ايشون رخ ميده رو توي وبلاگم بنويسم. راستي حامد اگه خوشت نمياد بهت بگم "حامد"، بگو که ديگه فاکتور نگيرم...!

هي بچه پررو براي چي داشتي حرفاي خصوصي من و حامد رو ميخوندي؟؟؟ خجالت نميکشي؟! نوشتم که نوشتم دليل نميشه هرچي آدم مينويسه رو تو بخوني که... شايد يه چيز بي تربيتي نوشتم، تو ميخوني؟؟؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خب زياد وقت رو تلف نميكنم...بريم سراغ خاطره ي بعدي. ادامه ي ماجراي ثبت نام...

چند ثانيه صبر كن خودم يادم بياد چي شد... آها خب... فكركنم خواب بودم كه مادرم بيدارم كرد و گفت پاشو بريم. معذرت ميخوام دقيقا يادم نيست اولش چطوري شروع ميشه. ولش كن يا خواب بودم يا بيدار ديگه. ولي احتمال بيشتر ميدم كه خواب بودم. آره بابا من تا حالا كي توي عمرم بيخودي ساعت 9 صبح پاشدم؟! بيدار شدم و حاضر شدم و راه افتاديم...(من و مادرم)

ماشينو اونطرف خيابون پاركيديم و رفتيم توي مدرسه...يه سري از بروبچه هاي هنرستان اونجا نشسته بودن. وارد ساختمون اصليش شديم. رفتيم پيش مدير، مادرم: سلام، براي ثبت نام بايد اينجا بيايم؟  مدير: مصاحبه انجام داده؟!  -بله  - خب شما بايد برين پيش آقاي حبيبي... – مرسي خدافظ

تيك تيك تيك - تق تق تق (تيك صداي كفش بود – تق هم صداي در زدن بود) يه مرد بد تركيب به همراه چند مرد ديگه نشسته بودن اونجا... – ببخشيد شما آقاي حبيبي هستي؟  - بله  - اومديم براي ثبت نام...  - خب مدارك همراهتونه؟  - بله  - شما بايد بريد اين چند تا فرم رو پر كنيد. اين هم تعهد نامه هستش كه تو (منو ميگفت!) بايد اينا رو بخوني، بعدش كه فرما رو پر كرديد ازت ميپرسم اگه يه دونه رو نگي ثبت نامت نميكنم...  توي دلم: نه بابا؟؟ واي خيلي ترسيدم! (6تا جمله بود)تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

فرما رو كه پر كرديم رفتيم بديم بهش ديديم مردتيكه الاغ رفته يه جاي ديگه! از يكي از اون مردا پرسيديم كي مياد؟ گفت نيم ساعت ديگه!!! كلي بيكار مونديم، يهو ديديم يه خر وارد دفتر شد...يه كم كه دقت كرديم ديديم خر نبوده حبيبي بوده! رفتيم پيشش گفتيم پر كرديم... يه نگاه احمقانه به من كرد، گفت: خب هروقت تو اين ريشاتو زدي بيا من ثبت نامت ميكنم! (ريشم سوسولي نبودا، ريش بزي بود)تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com مادرم گفت: چشم حالا تا اول مهر ميزنه...  جناب الاغ: نه هر وقت زد ثبت نام ميكنم...  من دستم مادرم رو كشيدم گفتم بيــــا بريم...

مادرم توي راهرو گفت: بيا بريم با مدير صحبت كنيم. تق تق... سلام  - لطفا چند لحظه صبر كنيد...  اونايي كه توي دفتر مدير بودن كارشون تموم شد و رفتن. مدير: خب بفرمايين.  ماجرا رو براش توضيح داديم. گفت: بريم...  رفتيم توي دفتر و گفت: سلام ببخشيد كه من توي كار شما دخالت ميكنم ولي اگه ميشه اين يه مورد رو چشم پوشي كنيد من ضمانت ميكنم كه تا اول مهر ميزنه...  ديگه يارو خفـــه شد!!! مدير رفت...  يارو: خب اينا رو بگو ببينم (تعهدنامه) 1فلان 2فلان... خب باشه من شما رو مينويسم ولي بايد اول مهر بياي خودتو به من نشون بدي مگرنه ثبت نامت قبول نيست...  توي دلم: هه هه مگه خاله بازيه؟؟!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

يارو: بريد پرونده رو ببرين طبقه ي بالا...  رفتيم طبقه ي بالا پرونده رو داديم به يه آقايي... پرونده رو  بالا و پايين كرد و توش search كرد. Error داد: كارنامه ي سال اولت نيست. اينو فعلا ميذارم اينجا، كارنامه سال اولت رو برو از مدرسه قبليت بگير بعدش كه آوردي پروندت كامل ميشه...  –چشـــــم...

از زندان آيندم خارج شديم و سوار ماشين شديم و رفتيم. به خانوم چشم پزشك زنگ زدم. من: سلام اين لنز من آماده شد كه بيام بگيرم؟  - امروز من مرخصي ام وللي با من در تماس باش....  – باشه خدافظ.  به سمت زندان سابق حركت كرديم. دم مدرسه كه رسيديم ماشينو توي پارك ممنوع پارك كرد! و گفت: تو هم مياي؟  من: نه حوصله ندارم. – پس من ماشينو روشن ميذارم.  پارك ممنوع بود يعني محل پارك اتوبوس امدادي بود...

مادرم كه رفت من رفتم جاي صندلي راننده نشستم. واااي نميدوني چقدر هوس كردم ماشينو بزنم توي دنده و يه دور بزنم... چون ميدونستم مادرم از اين كار خوشش نمياد براي همين نكردم. توي ماشين داشتم واسه خودم حال ميكردم كه توي آينه رو نگاه كردم...واااي اتوبوس زرد...(امدادي). اتوبوس اومد كنار ماشين و بــــــــــــــووووق...  وااااي چيكار كنم؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com چشمم به دنده و فرمون بود، ذهنم با مادرم... خب ديگه من تصميم خودمو گرفتم، يه نگاه زيرچشمي به راننده اتوبوس كردم پيش خودم گفتم بيخيال بابا.

اتوبوس پيچيد جلوي ماشين و پياده شد. اومد به طرف ماشين...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com زياد خوشحال نشو صحنه اكشن نيست. اومد كنار پنجره منم پنجره رو دادم پايين. گفت: مگه نميبيني انقدر بوق مبزنم، اينجا پارك ممنوعه.  من: شرمنده من راننده اش نيستم...الان رانندش مياد.  – پس چرا پشت فرمون نشستي؟!  - ديگه... همينجوري!

يكم همينطوري بود تا اينكه جلوش يه ماشين رفت، ميتونست اونجا پارك كنه رفت همونجا...رفت پارك كرد... اونروز توي زندان سابقم جلسه اوليا و اينا بود. بچه هاي مدرسه دونه دونه با باباهاشون (يا ماماناشون) ميومدن بيرون. هركدوم از بچه هاي كلاسمون از كنار ماشين رد ميشدن پنجره رو ميدادم پايين و باهاشون سلام ميكردم! بيچاره ها فكر ميكردن ماشينه منه! يكيشون به روش آورد و گفت: حال ميكنيا!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خلاصــــــــه خيلي حاليدم. بعدشم كه مادرم بدون كارنامه كلاس اولم اومد و فلنگو بستيم و رفتيم. اينجاست كه بايد آهنگ سعيد كرماني (فلنگو بستي كجا؟) رو گوش بديم.

اين هفته خيلي سرم شلوغ پلوغ بود. سريع ميرم سراغ خاطرات بعدي:

اگه گفتي خاطره ها با چي شروع ميشه؟؟؟ درسته...خواب بودم! طي چند مرحله توسط مادرم بيدار شدم... آماده شديم و راه افتاديم. وسط راه تازه يادم افتاد كه قبل از اينكه بيايم بايد زنگ ميزديم... اه يه بارم كه موبايلم لازم ميشه توي خونه جا گذاشتم! ماشينو كنار زديم، با تلفن عمومي يه زنگ زدم به خانوم چشم پزشك... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comگفت: آره تشريف بياريد موقع خوبيه.  دوباره حركت كرديم...

رسيديم به چشم پزشكي، يه مشتري توي كلينيكش بود. حدود يه ربع كه گذشت كارش تموم شد و اومد بيرون و ما هم رفتيم داخل... اين نوع لنزها كه برات گرفتم خيلي كم يابه... چون بار اولته ميخواي لنز بزني بايد يه آموزش طولاني بهت بدم...

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com آموزشش رو اينجا به همراه نكات مينويسم كسايي كه دوست دارن بدونن چه جوريه بخونن: 1- اول بايد دستمون رو بشوريم 2- لنزها اول توي جعبه ي مخصوصشون هستن يه دونش مخصوص چشم راسته يه دونش هم مخصوص چشم چپ. 3- اول يكي از لنزها رو كف دستمون قرار ميديم و سرم شستشوي نمكي (كه قبلا از داروخونه تهيه كرديم) رو چند قطره روش ميريزيم و با انگشتمون شستشو ميديم. 4- پلك هاي بالا و پايين رو ميگيريم تا زرتي بسته نشن و لنز رو داخل چشممون ميذاريم، اون يكيش هم همينطور.

نكات استفاده از لنز: 1- يه محلول ديگه هم هست كه بهش ميگن محلول لنزهاي نرم كه در داخل اون جعبه هاي مخصوص بايد ريخته بشه، در واقع بعد از هربار استفاده بايد محلول عوض بشه، مثلا صبح كه لنز رو ميخواي استفاده كني اون رو خالي ميكني و ميشوري و ميذاري خشك بشه تا شب 2- لنز با آب رابطه ي خوبي نداره...يعني مثلا نبايد باهاش بريم حموم يا استخر 3- اگه يه وقت خاك داخل چشممون رفت بايد لنز رو دربياريم و خاك رو خارج كنيم و دوباره سرجاش بذاريم، چون خاك بين چشم و لنز قرار ميگيره و قرنيه ي چشم رو داغون ميكنه... 5- ديگه... لنزها تاريخ مصرف دارن كه معمولا 4 ماهه هستش ولي اگه خوب مراقبت بشه تا 6 ماه هم كار ميكنه. 6- به لنز حداقل هفته اي يه بار بايد سر بزنيم تا محلولش خشك نشه. 7- فعلا چيزي يادم نمياد ولي اگه جدي كسي سوالي داشت يا اينكه ميخواست محلولهاي خوب براش معرفي كنم آي ديشو توي نظرا بده تا من براش توضيح بدم. در ضمن استفاده از لنز طبي با لنز زيبايي فرقي نميكنه.

خلاصــــــه...دهنم سرويس شد تا اينكه تونستم بذارم توي چشمم. سخت نيست ولي آدم بايد تمركز و حوصله داشته باشه. اينا رو ياد گرفتم... وزنم هم گرفتم، مفت بود ديگه!!! 61 كيلو بودم. بعدش گفت اگه سوالي داشتي از خودم بپرس...  – باشه ممنون خدافظ...

حركت كرديم به سمت مدرسه سابق كه كارنامه رو بگيريم. اين دفعه مادرم گفت خودت برو... منم قبول كردم. رفتم توي مدرسه. خيلي وضعيت خرتوخر بود. پامو كه گذاشتم توي ساختمون مدرسه چند نفر غريبه اونجا نشسته بودن، يكيشون گفت: لطفا سر و صدا نكنيا بالا فيلم برداريه...! گفتم: باشه بالا نميخوام برم... رفتم با يكي از مسئولاي مدرسمون صحبت كنم دستشو به علامت ساكت (يا همون خفه شــــو!)  بالا برد...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com منم هيچي نگفتم... درگير كاراي گروه فيلم برداي بود...

چند دقيقه چرخيدم توي مدرسه... بعدش همون آقا اومد بهم گفت خب چي ميخواستي بيا بگو. خيلي مودب بود، جزو معدود كسايي بود كه من توي اون مدرسه ازشون خوشم ميومد. بهش گفتم: اومدم كارنامه ي سال اولم رو بگيرم. اسمت چي بود؟ بعد از 2 سال درس خوندن هنوز اسممو نميدونست!!! اسممو گفتم بهش... - آها فكر كنم آمادست بيا.  رفتيم تو. يه نگاه انداخت و گفت. آمادست ولي مهر نخورده. مهرش هم دست فلانيه اونم يه ساعت ديگه مياد، اگه ميخواي بمون يا اينكه يه روز ديگه بيا...! منم بيخيال شدم و اومدم سوار ماشين شدم و رفتم خونه... ادامـــــــــــــه دارد . . .

واي يه خاطره رو جا گذاشتم!!! خب چون خيلي موضوع مهمي پيش نيومد فقط تيتري ميگم. رفتيم خونه ي داداش شوهر خواهرم... يه ني ني گوشتولي داشتن كه خيلي ناز بودتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com (خيلي وقته توي فاميلامون كسي بچه نياورده) خونشون توي كرج بودو نسبتا خوش گذست... همين...

ادامـــــــــه . . . رفتيم خونه... خوابيدم تا اينكه دوباره اعضاي محترم خانواده منو بيدار كردن و گفتن خونه ي دايـــي فلاني (كوچيكه) دعوتيم. سوار ماشين شديم. مامان و خواهر و شوهرش سرراه چند يكي دو جا براي خريد پياده شدند... رسيديم. اول رفتيم پيش پدربزرگم (همون كه دربارش قديما يه خاطره تعريف كرده بودم) اون طبقه ي پايين زندگي ميكنه. هويجوري چرخيديم تا اينكه كم كم مهموناي ديگه هم اومدن و رفتن بالا...

واي از نوشتن خسته شدم...كيا موافقن در وبلاگو تخته كنم؟ هركي موافقه دستش بره بالا... وااااي بيخيال دستاتونو بيارين پايين.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com ميخواستم ناز كنم...! اصلا جنبه ندارينا...خب ادامه ي خاطره...

ما هم رفتيم بالا. اذون رو گفتن و بخور بخور واين حرفا... بعدشم كه يكم گذشت بروبچه ها رفتن پايين... بروبچه ها كه ميگم نه اينكه همسن خودم باشنا! يكيش كه همون داداش خودمه كه 11 سالشه، وايسا الان بخوام اينو بگم گيج ميشي. اولش يه توضيح كوچيك بدم. من 3تا دايي دارم. دايي1 و 2 و 3. يكي ديگه از اون بروبچه ها پسرداييم كه بچه دايي 1 هستش و كلاس سومه. سوميش دختر داييم بود كه بچه دايي 2 هستش و اونم كلاس سومه، چهارميش هم پسرداييم بود كه بچه ي دايي 3 بود و مثـــــلا 2 سال از من كوچيكتره...! اگه ببينيش ميگي كلاس پنجم دبستانه! ريزه ميزه و زاقارت. خب بعضيا الان از من گله كردن كه زاقارت يعني چي... حالا ما به "فرهنگ لغت فريد" مراجعه ميكنيم تا ببينيم معنيش چيه... زاقارت: (zaaghaart) (ـالـ) +##=* //2% کم زور، كم طاقت، کم توان...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

لغت نامش خيلي پيشرفته هستش...اون آخرش بدرد تو ميخوره. بقيشو نميفهمي... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آها خاطره رو داشتم ميگفتم. خب منم بيكار شدم و حوصلم سر رفت. گفتم برم به بروبچس سر بزنم كه ببينم چيكار ميكنن. رفتم پايين، مشغول بازي بودن. من كه رفتم پايين وضعيت تغيير كرد. اونجا چند بار بالشت پرت كردم به كله ي بچه ها تا اينكه تبديل شد به يه بازي... اول همه ميخواستن منو بزنن ولي من گفتن نامرديه بياين 2تا گروه بشيم بعد همديگه رو بزنيم...!

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خلاصـــه پايين خبري بودا...! زندگي پدربزگمو بهم ريختيم... يكم پلي استيشن بازي كرديم. بعدش كه خسته شديم رفتيم توي حياط و (Air Stop) بازي كرديم. بازي خارجيه...!!! همون استپ هوايي خودمونه ها! بعدش مادرم اومد پايين و گفت برين بالا شيريني و ميوه بخورين. ما هم عين گشنه ها دويديم بالا...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دوباره يكم كه نشستم ديدم بچه ها غيبشون زده، ديدم توي آشپزخونه نشستن دارن بازي ميكنن. يه بازي كه قبلا خودم يادشون داده بودم. ميخواي به تو هم ياد بدم؟؟؟ باحاله. هرچي تعداد بيشتر باشه بهتره. به هر نفر چندتا ماشين اسباب بازي ميديم، يه سري كاغد هم به عنوان پول انتخاب ميكنيم و ميريم توي كار تجارت...! البته بايد همه چيز مساوي باشه... آخرش كسايي كه ورشكسته بشن ميفتن بيرون. كسايي كه ساده و خنگ هستن ورشكسته ميشن. البته بدرد بچه ها ميخوره... تو پانشي با دوستات بري از اين بازيا كني!!! بعدشم كه مهموني تموم شد و رفتيم خونـــــه...

نتيجه هاي غير اخلاقي: 1- شــــــــــــــــــــاد باشتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

2- بخنــــــــــــــــدتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

3- در هركاري خدا رو در نظر بگيرتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

4- اگه نمازجمعه ميخواي بري...يه چيزي بذار روي كله ت...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

5- و يه چيز براي اينكه زيرت بندازي...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

6- مسئولاي مدرسه بيشترشون توي كار Error و اين حرفا اند...مواظبشون باش...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

7- اگه خواستي لنز بزني و تا حالا نزدي اون تيكه (كه درباره ي لنز هستش) رو بخون و با من يه مشورت بكن.

8- بعضي اوقات آدم بايد سن خودشو بياره پايين تا بتونه بهش خوش بگذره.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

براي همتون دعا ميكنم...دعا ميكنم كه هيچ وقت انگشت شصتتون رو كسي با اره نبره. و همچنين دعا ميكنم پاهات لاي پنجره ي ماشين گير نكنه...

موفــــــــــق باشـــــــــــــيد... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نوشته شده توسط سید فريد در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 0:14 | لینک ثابت |

بينندگان و شنوندگان و بوکنندگان گرامي سلام...ما ارتباط مستقيم داريم با مديرعامل و رئيس اين وبلاگ جناب آقاي سيد فريد.....خب ما به کمک همکاران يه مصاحبه ي کوتاهي ترتيب داديم، از 3 سال پيش هم از جناب آقا فريد وقت گرفتيم تا با ايشون صحبت کنيم...آها يادم رفت بگم خاطره ها رو بعدش تعريف ميکنيم...

مجري شبکه ي فريد نيوز: سلام جناب آقاي سيد فريد...

آقا فريد گل و بلبل: سلام و کوفت و زهرمار منو 10 دقيقه ست که اينجا کاشتي...!

مجري: من از شما عذرخواهي ميکنم. مبلغ رو 4 ميليون بالا ميبريم...

آقا فريد: با اين که همش ضرره ولي قبول ميکنم...

مجري: مرسي آقا فريد...خب. شما در ابتدا درباه ي خودتون صحبت کنيد...

آقا فريد:اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم 

قل هو الله احد - الله الصمد – لم يلد و لم يولد – و لم يکن لهو کفوا احد – صدق الله العلي و العظيم

دستندرکاران: اللهم صلي علي محمد و آل محمد...

فريد: خجالت نميکشيد؟؟؟ داشتم حرف ميزدما... خب من فريدم، مدير عامل و سهام دار اين سايت که بهترين خوانندگان جذب اين سايت ميشن. و به همه ي کسايي که الان دارن آنلاين صحبتاي منو گوش ميدن يا ميخونن يا بوميکنن، تبريک ويژه عرض ميکنم چون بهترين انسانهاي روي کره ي خاکي و کره ي چوبي و شيشه اي و همه چي هستن... خب ديگه فکر کنم وقت برنامه داره تموم ميشه...

مجري: بله متاسفانه ديگه نميتونيم از حضورتون فيض ببريم...

فريد: آره ديگه نميتوني فيض ببري...!

مجري: در آخر حرفي براي مردم خوب وبلاگ خوان جهان نداريد؟؟؟

فريد: اميدوارم که از سخنراني من بهره ي کافي برده باشيد. موفق باشيد...

 

بيخيال حوصلم سر رفته بود نميدونستم چي بگم...گفتم يکم از خودم تعريف کنم!!!  تازگيا من به اين فکر افتادم که برم شغل پيدا کنم و پول در بيارم...! هر شغلي که بگي رو من روش فکر کردم...حتي مرده شوري و سوپوري... چيه خنده داره؟؟؟ اولا که من نگفتم ميخوام سوپور بشم فقط روش فکر کردم. ثانيا اين يه شغليه که خداپسندانه هستش، بهتر از کسي نيست که کارش فقط رشوه گرفتن و بالا کشيدن پول ديگران و کلاه برداريه؟؟؟ ثالثا کي گفته سوپوري ضايعه؟؟ چون آشغال جمع ميکنه؟؟؟ بدبخت اگه همونا نباشن ميدوني تهران چي ميشه؟؟؟ ميشه يه شهر بوگندوي زباله دوني که اگه بخواي بري مهموني بايد شنا کني تا برسي...انقدر بحث ميکني آدم يادش ميره چي ميخواد بگه...

خواهرم هم که به سلامتي عقديد (عقد کرد) ايشالا به پاي هم جوون بشن...به خواهرم تبريک ميگم شوهرش آدم خيلي خوب و باحاليه. چرا اينا رو دارم به تو ميگم؟؟؟ اصلا به تو چه؟؟؟ چرا توي کار خصوصي مردم فضولي ميکني؟؟؟ همين کارا رو ميکني مجبور ميشم بندازمت توي اتاقت و درو ببندما!

حالا اين دفعه رو بخشيدمت. اين هفته يه ضدحال نيمه خفن خوردم. خاطره ي قبليم رو خوندي؟؟؟ نه بابا مهموني رو نميگم، خاطره ي پائينيش، همون دختره که زنگ زد...نخوندي؟؟؟ بس که دير به دير سر ميزني ديگه! 5 دقيقه به کسايي که نخوندن فرصت ميدم برن بخونن.....

خب فرصت تمومه هرکي تا هرجا خونده بياد بالا...ضدحالم درباره ي اونه. از خبرگزاري فريد نيوز خبر رسيد که اون سرکارم گذاشته بوده!!! اينکه از کجا فهميدمش ديگه به خودم مربوطه...فريد نيوز اطلاعاتش مخفيه منبعش رو به کسي لو نميده. نه جدي نميتونم بگم، آخه اگه بگم يکي از دوستام ناراحت ميشه براي همين نميگم...حال ميکني چه پسر گلي ام؟!!!

تا دوشنبه (الان که اين قسمت رو دارم ميتايپم) هيچ اتفاق باحالي پيش نيومده...از قديم گفتن همه چي جديدش خوبه بجز رفيق...خب حالا ربطش رو نميدونم...خودتون يه ربطي پيدا کنيد ديگه... آها راستي يه چيز مهم ميخواستم بگم. اينکه بعضي از دوستان (وبلاگي) من زيادي لطف دارن به من... بسه ديگه بابا شورشو درآوردي... ميدونم ديگه انقدر ازم تعريف ميکني و ميگي عالي مينويسي و اين حرفا که آخرش مغرور ميشم و ديگه وبلاگمو جلوي سگ هم بندازي نميخوره...! نميگم تعريف نکنــــا.... منظورم اينه تعريف کردنا در حدي باشه که فقط به آدم روحيه بده...

خسته شدي از خوندن اينا؟؟؟ خب يه چيز تعريف ميکنم شاد بشي...يه روز ديدم نامه اومده... نوشته بود: سلام فريد. من هميشه دوستت داشتم. اما هرموقع خواستم به لب هات نزديک بشم منو زمين زدي...امضا آب دماغ!!! باحال بود؟ البته اين يه جوک بود من از خودم درنياوردم...شنيده بودي؟؟

دوست دارم توي يکي از آپ هام درباره ي شکنجه صحبت کنم... موضوع باحاليه، نه؟؟؟ راستي يه پيشنهاد دارم...اگه براي دانلود از هيچ برنامه اي استفاده نميکني...پيشنهاد ميکنم برنامه ي Internet Download Maneger يا همون IDM رو دانلود کن...من ازش استفاده ميکنم خيلي توپه...هم سرعت دانلود رو زياد ميکنه هم امکاناتش کامله...

يه پيشنهاد ديگه هم براي چترها (chatters) دارم... آي کيو منظورم اوناييه که زياد چت ميکننه. البته خودم هنوز کامل امکاناتشو بلد نيستم ولي تا حدي بلدم...خيلي عاليه پيشنهاد ميکنم دانلود کن و حالشو ببر. آها ببخشيد يادم رفت اسم برنامشو بگم. اسمش Trillian هستش.

يه مطلب انتقادي کوچيک بگم؟؟؟؟ قول ميدم جوگير نشم... يکي از بندگان خدا داشت تعريف ميکرد: زنم حالش خوب نبود. سوار ماشينش کردم که ببرمش بيمارستان. چون حالش خوب نبود سريع جلوي بيمارستان ماشينو نگه داشتم تا دستشو بگيرم و ببرمش داخل. رفتم داخل به مسئولين گفتم لطفا اين رو بگيريد، حالش خوب نيست، من ماشينمو بدجايي پارک کردم بايد ببرمش يه جاي ديگه... اما وقتي از بيمارستان خارج شدم ديدم جرثقيل داره ماشينمو ميبره...

درسته مسئولان بايد قوانين رو رعايت کنن، ولي آيا اين انصافه؟ آدم زن مريض توي ماشينشه، بره دنبال جاي پارک بگرده؟! در ادامه ي صحبتاش ميگفت: وقتي رفتم ماشينمو بگيرم متوجه شدم کمک فنرهاش به فنا رفته!!!معلوم نيست چيکار ميکنن با مال مردم. يکي نيست بهشون بگه شما حق نداريد وسيله ي شخصي آدم رو توقيف کنيد و باهاش اينجوري رفتار کنيد.

حالا جالبش اينجاست که انگار فقط قوانين اينجور جاها بايد رعايت بشه....ماشيني که مثه آفتابه (وبلاگ آقا ژيگول) بنزين ميخوره و دود ميکنه، موتورهايي که وسط خيابون ويراژ ميدن يا خلاف ميان، کاميونهايي که داخل شهر بوق جاده اي ميزنن. واااااااي بازم داشتم جوگير ميشدم. اينم انتقاد از نيروي انتظامي و راهنمايي و رانندگي و اين حرفا...  قاضي: اعتراض وارد نيست...!

خب ميخوام خاطره تعريف کنم. خاطره اي که مربوط ميشه به 9/9/2009!!!! يعني ميشه چهار شنبه...

 همونطور که همه ميدونيد من از اون مدرسه شوتيده شدم بيرون. در راستاي همين بدبختي ها من به کمک دوست پدرم تونستيم 5 تا هنرستان که رشته ي منو داشته باشه (در همين اطراف) رو شناسايي کنيم. چون خانواده ي ما اعتقاد شديدي به استخاره دارن (اعتقاد من شديد نيست، ملايمه)، به پدربزرگ جووووووونم گفتيم که برامون 5تا استخاره کنه.

فرداش جواب استخاره رو گرفتيم، اگه گفتي کدوم هنرستان خوب اومد؟! هنرستان راهيان قدس... نشنيدي؟! خب الان شنيدي ديگه.... تازه الان خاطره شروع شد اينا مقدمه بود!!!

صبح ساعت 8 پدرم با کمک سيلي و کمربند و چاقو و اره منو بيدار کرد (اغراق)...حال ميکني؟ همينطور که خاطره تعريف ميکنم زبان فارسي هم درس ميدم...! چي داشتم ميگفتم؟ آها داشتم ميگفتم شمشير و اينا... خوابم ميومد، چشم بسته يه لباس ورداشتم پوشيدم (آرايه ي خالي بندي= چشمم باز بود) و سوار ماشين شديم و راه افتاديم. رفتيم کنار ايستگاه مترو و منتظر دوست بابام شديم. بعد از نيم ساعت اومد و راه افتاديم به سمت هنرستان...

با ماشين وارد حياط هنرستان شديم. پياده شديم. تا حالا فيلماي وسترن ديدي؟ ميخوان دوئل کنن صداي باد مياد، علفهاي خشک هم از جلوي دوربين رد ميشه...! يه چيزي توي همون مايه ها بود... منظورمو فهميدين؟ هرکي فهميده يه جيغ بزنه... آي وااااااي کر شدم بسه...!! آخه يکي دوتا که نيستين روهم ديگه هزار تايين...(تلميح به آهنگ اوشون فشم سعيد کرماني)

چقدر حاشيه ميرم... خب، يکم توي حياطش چرخيديم. بعدش پدرم و دوستش رفتن توي دفتر، به منم گفتن تو با اين لباس تابلوت لازم نکرده الان بياي توي دفتر. بعد از يه ربع - بيست دقيقه دوست پدرم گفت بيا...

رفتم داخل... پيش خودم گفتم: فريــــــد، زندان نو مبارک....! يکم پرونده ي گناهانم رو نگاه کرد... بعدش سوالاش شروع شد... فکر کرده بود اومدم خواستگاريش، سوال پيچم کرده بود... تند تند سوال ميکرد، منم مخم پکيد انقدر ازم سوال کرد. آخرشم که شماره ي خونه مون رو پرسيد من اشتباه گفتم. گفتم که مخم پکيده بود!!!آها يه سوال ديگه رو هم اشتباه جواب دادم. پرسيد قصد ادامه تحصيل داري؟ منم اشتباهي گفتم آره!!!  بعدش يارو گفت، شما يه روز ديگه بايد تشريف بياريد و مدارکي که لازمه رو بيايد تا ثبت نام بشيد.  خلاصه....من يه زنداني تبعيدي ام...

خب حالا مونده يه ذره ديگش، سوار ماشين شديم. پدرم بايد ميرفت پي کار خودش، منم بايد ميرفتم خونه... واااي چقدر خوابم ميومد... پدرم سر خيابون منو پياده کرد. به سمت خونه حرکت کردم... ساعت 11 رسيدم به خونه...زيـــــــنگ. صداش اينطوري نيستا...ميخواي به مدل هفته پيش آهنگشو بنويسم؟! نه ولش کن اسکي رفتن در اين وبلاگ ممنوعه.

به همين مدل مينويسم، ولي صداش اينطوري نيستا!!! زيــــــنگ، زيـــــــنگ،... چرا هيچکي درو باز نميکنه. يکم به مخ پکيده شده ام رجوع کردم....داخل مخ: ؟$؟$؟مادرم که الان دندونپزشکيه‌ ؟$؟$؟ خواهرمم که دانشگاهه ؟$؟$؟ پدرمم که همين الان رفت ؟$؟$؟ پس فقط يه داداش ميمونه...

پررو نشو ديگه از مخم بيا بيرون شايد بخوام توش حرفاي خصوصي بزنم...! اه چرا از دماغم داري مياي بيرون؟!

پس نتيجه گرفتم فقط داداشم توي خونه ست. خب اونم که معلومه خوابه ديگه... پس بايد مثه آواره ها توي کوچه ميچرخيدم. سر کوچه مون شهرداريه، جلوي شهرداري هم يه حوض با آب نما و دوتا دونه گل هست. چند تا صندلي هم گذاشتن که آدماي الافي مثه من برن روشون بشينن. خوشبختانه موبايلم همراهم بود، خودم رو با موبايلم سرگرم کردم... ولي نــــــــه...فايده نداره. بايد يه جوري از الافي دربيام... چشمم به يه چيزي افتاد و يه فکري به ذهنم رسيد که مخصوص مخ خودمه يعني هيچ آدم عاقلي توي دنيا از اين فکرا نميکنه...ديوونه ام ديگه، چيکار ميشه کرد؟؟؟

ميدوني چشمم به چي افتاد؟؟؟ حدس بزن...  دختر چيه بابا؟؟!! تو هم ذهنت خرابه ها... ولش کن خودم ميگم. چشمم به چندتا از اين کارتاي لوله بازکني و قاليشويي و اينا افتاد که روي آيفون يه خونه گذاشته بودن. يکم دقت کردم ديدم تقريبا روي همه ي خونه ها 3-4 تا از اين کارتها هست که باعث شده نماي کوچه کثيف بشه. تصميم گرفتم اين شرکتها رو ورشکسته کنم!!! تصميم گرفتم هرچي از اين کارتا ميبينم جمع کنم. شغل کارت پخش کني ميدوني چيه...من آنتي کارت پخش کن شده بودم!

شروع کردم. بعضي کارتها بود که معلوم بود چندين ساله دست بهش نخورده، 2کيلو روش خاک نشسته بود و رنگش پريده بود و مچاله شده بود... همينطور کوچه رو گرفتم و رفتم پايين...انقدر رفتـــــم تا اينکه مادرم زنگ زد و گفت بيا ديگه کجايي؟  منم گفتم الان ميام...

چشمام به کارت حساس شده بود، کارت رو از 2کيلومتري ميديدم و ميرفتم ورميداشتم. خب حالا اينهمه کارتو چيکار کنم. يه سطل آشغال ديدم به سمتش حرکت کردم. پيش خودم گفتم حيف نيست اينهمه جمع کردم رکوردم ثبت نشه؟؟؟ تصميم گرفتم که کارتا رو همينطور که دارم ميريزم دور بشمرم. 1-2-3-4...80-81...140-141...200-201...260-261-262-263 ...خب بالاخره تموم شد...باورت ميشه؟؟؟ 263 تا کارت توي همين چند دقيقه جمع کردم مسافتش هم زياد نبود... حدودا100 متر... بعدشم که خوشحال و خندون به سمت خونه حرکت کردم...

هنوز يه خاطره ي کوچيک مونده، خب چيکار کنم اتفاقايه که توي اين هفته افتاده بايد تعريف بشه. حالا کسي مجبورت نکرده کل آپ رو يه دفعه اي بخوني. اگه حوصلت سر رفته بقيشو بذار براي فردا.

....خــــر....پـــــــف....  مادرم: فريد پاشو وقت چشم پزشکي داري... من: خـــــــر...پــــــف....ها؟؟؟  مادرم: وقت چشم پزشکي داري حاضر شو بريم.  – بيخيال زنگ بزن بگو نميايم.  – نميشه که وقت گرفتيم!  - دلم براي مادرم سوخت. آخه اون بايد از من خواهش کنه که بريم چشم پزشکي؟؟؟  گفتم باشه. از فرصت استفاده کردمو چند ثانيه ي ديگه هم خوابيدم. چشمامو که باز کردم ديدم مادرم داره يه چشم غره اي ميکنه...ترسيدم بلند شدم.

آماده شديم و رفتيم پايين. در رو که بستيم...من گفتم: آخ عينکمو يادم رفت بيارم!!!  مگه تا حالا بهت نگفته بودم من عينکي ام؟؟؟هستم ولي هيچوقت ازش استفاده نميکنم روش تار عنکبوت بسته...! آخه اصلا با عينک حال نميکنم. ديدي بعضيا چه کلاسي ميان با عينک؟؟؟ خب رفتم عينکمو ورداشتم و اومدم پايين.

ولش کن خاطره اش لوسه خلاصه ميگم بره پي کارش. بعدش رفتيم اونجا و يکم منتظر مونديم و رفتيم پيش آقا دکتر يکم معاينه و اينا کرد. بعدش رفتيم پيش خانوم دکتر ازش پرسيديم توصيه ميکنيد لنز بذاريم؟ گفت: نه اصلا توصيه نميکنم.  بعدش يکم با مادرم صحبت کردم... مادرم به خانومه گفت: خب پس اگه ميشه نسخه ي لنز هم بنويسيد!!! البته فقط بخاطر اصرار من بود.

آخ جــــــــــــونم...لـــــــــــــــنز...البته تا حالا کور نبودما! فقط يکم تار ميديدم... ميخوام دنيا رو با ديد تازه اي ببينم. ديد لنزي.

نتايج: 1- سوپورها رو مسخره نکن...

2- روحيه بده ولي مغرورم نکن.

۳-  Internet Download Maneger پسورد: www.p30day.com

4- Trillian پسورد: www.kamyabonline.com

5- بچه برو درس هات رو بخون مثل من نشي.

6- سفارشجات انواع کارت جمع کني ميپذيريم (فقط در محل)!!!

7- هميشه نبايد حرف دکتر رو گوش کرد. هرکار عشقته بکن.

 خب بسه ديگه. به خانواده، عمو، عمه، خاله، دايي، بروبچه ها و بقيه هم سلام برسون. يادت نره 5شنبه بعدي بياي. دعا هم يادت نره.

مـوفـق بـاشـيـد . . .

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 22:2 | لینک ثابت |

اول ســــــــــلام...خب آپ هفته ی پیشم فقط یکم انتقاد بود. میدونم که تعداد کمی با آپ قبلی من موافقن. نــــــــــه دیگه اینطوری نمینویسم، فقط مواقعی که مخم میقاطه اینجوری مینویسم. خب دیگه زیاد حرفای ارزون و شایدم مفت زدم...! بریم سراغ خاطره ها:

مثه اینکه امسال توی فامیل ما تنها کسی هستیم که افطاری دادیم. تعریف کنم؟...صبح زود (ساعت 1.5) با سروصدای دادشم بیدار شدم. اعصابم بهم ریخت و یکم در حالت خوابیده جروبحث کردم و رفت بیرون... چند بار اینور و اونور کردم خودمو تا خوابم ببره اما فایده نداشت...

نکته کنکوری: من و داداشم توی یه اتاق میزیستیم. در واقع ما دوزیستیم یعنی دونفری توی یه اتاق میزیستیم !!! (حال ميکني قافيه رو؟؟؟)

از زیر پتوی نازم اومدم بیرون و وارد اتاق پذیرایی که شدم شوکه شدم!!! چرا خونه انقدر عوض شده؟! همه ی مبل ها رو زده بودن کنار دیوار تا جا برای سفره انداختن باشه. یه آبی به سرو صورت زدم و یه سر به "کامپیوتر دلم" زدم دیدم خدا آنلاینه: فقط اولش نوشت: قد قامت الصلاه...و دیگر هیچ. منم توی "اینترنت دلم" یکم با خدا چتیدم. بازم مثه هرروز میخواست دلبری کنه. منم همون جمله هایی که دوست داشت رو براش نوشتم و بعدشم ازش خداحافظی کردم و اومدم بیرون...هیچی بابا بیخیال...منظورم اینه که نماز خوندم، حالا چرا مسخره ميکني، ميخواستم يکم شاعرانه بنويسم!!!

یکم که آهنگ گوش دادم، پیش خودم گفتم: آخه فرید، این رسم روزگاره؟ همه توی خونه دارن زحمت میکشن اونوقت تو داری حال و حول میکنی؟!  غیرتم به جوش اومد. وقتی داشت میجوشید نصفي از غيرتام بخار شد!!! صبر کردم وقتی که خنک شد رفتم برای F1.

یکم کمک کردم و بعدشم دوباره ول گشتم...ساعت حدود 6.5 بود که دیدم خواهر و مادرم دارن روی کباب پز روی ایوون (به قول بعضیا بالکن) یه چیزی سرخ میکنن. رفتم پیششون...خیلی خیلی هوس انگیز بود!!!  من: این چیه؟!  خواهر: جوجه چینی!!! *چینیها عجب زرنگایی هستن حتی تونستن جوجه های خودشونو به ما غالب کنن!!!

مادرمو شوتیدم کنار و گفتم تا وقتی من اینجام تو چرا زحمت بکشی؟؟؟ (با عرض معذرت این تیکه رو خالی بندی نوشتم شوت نکردم و همچنین این جمله رو نگفتم و خودم وارد عمل شدم) خواهرم جوجه ها رو میذاشت توی ماهیتابه منم اینور و اونورش میکردم تا بسرخه بعدشم درمیاوردم. خیلی تعداد جوجوها زیاد بود. همینطور که داشتیم میسرخیدیم، اولین مهمون اومد. رفتم سلام و علیک کردم دوباره رفتم سر کارم. اولین مهمونمون مادربزرگم و عمو و زن عموم بود.

کلی پشت سرم ازم تعریف کردن...کلی حال کردم...! بالاخره تموم شد. بعدش عمه وسطیم اومد. بعدش عمو بزرگه ام (با دامادش) اومد. بعدشم عمه کوچیکم اومد. پدربزگم هم که روحانی بزرگیه بعد از سالها افتخار داد و اومد خونه مون (البته 40 دقیقه بعد از اذان)

توی این مهمونی خیلی من فعال بودم چون احساس مسئولیت میکردم. دیگه انقدر چیز میز پخش کردم که همه کفری شده بودن!!! میگفتن برو بشین دیگه بسه!!! واااااااای اگه بدونی اون جمله ای که دوست دارم رو چند بار توی این مهمونی شنیدم...! میخوای بدونی کدوم جمله رو میگم؟؟؟ "ایشالا دامادیت"!!! من عاشق این جمله ام...

خب این خاطره تموم شد. راستی، شنبه باید دوجا میرفتم که هردوتاش یادم رفت...اولی مدرسه بود، که باید میرفتم امتحانمو میدادم!!! دومی هم کلاس والیبالم بود!!! فکر کنم اثرات ناشی از مهمونی دیشبش بود...! آها یه موضوع خوشحال کننده برای خودم...اینکه من این دوتا امتحانی که امسال تجدید شدم رو نمیخواد سال بعد دوباره امتحان بدم...یعنی کلاس سوم اگه همه ی امتحانامو قبول بشم، میتونم این دوتا رو از تک ماده استفاده کنم و دیپلم زهرماری رو بگیرم!!!! اگه سال بعد دیپلم بگیرم، اینجا یه پارتی راه میندازم... به صرف شامپاین و ابسولوت... (اینا رو گفتم که بگم مثلا منم بلدم!!!)

ماه رمضونه همه قرآن و این چیزا گوش میدن، اونوقت من تازه آهنگ گوش دادن (آهنگ گوش کردن)ام گرفته...جدیدا جذب آهنگای سعید کرمانی شدم...اکثر آهنگاش باحاله. راستی یه سوال... آهنگ گوش کردن درستتره یا آهنگ گوش دادن...؟ به نظر من یه دونش درستتره، ولی نمیگم تا نظرات شما رو هم بدونم.

من یه چیزی رو میخواستم نگم، ولی هی دلم اصرار کرد که بگو...بخاطر اینکه من با دلم کل کل دارم تصمیم گرفتم نگم تا حالشو بگیرم!!! حالا ناراحت نشو هروقت موضوعش یکم جدی شد شاید بگم... در ضمن یه موضوع دیگه، شاید بعضیا شاکی باشن که چرا این فرید انقدر توی وبلاگش زیاد حرف میزنه، خب توی جوابشون باید بگم که چیکار کنم دیگه ذات وبلاگ من به پرحرفیه، آخه تقصیر من نیست مخم زیاد نشت میکنه و اینا که میبینی حاصل ترشحاتی از مغز منه....نــــــــه!!! آب دماغ نیستا!!! منظورم اینه که....تفکرات منه... اصلا ولش کن!!!

چند روز پیش داشتم از پدرم درباره ی سختی های سربازی میپرسیدم. ظاهرا خیلی سخته. همونطور که من تفکراتم با همه ی مردم فرق میکنه، من از سربازی خوشم میاد و منتظرم تا سال بعد بشه و درس رو ول کنم و بپرم برم سربازی...! گور بابای دانشگاه!!! (گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه بو میده)

خب حالا یه خاطره تعریف میکنم که حوصله ات سر نره. یکی بود یکی نبود. توی یکی از شبهای تابستون (3شنبه رو میگم) توی تختم بودم. داشت چشمام گرم میشد که...#$% (این صدای SMS بود )  تفکرات فرید: کیه نصفه شبی برای من SMS فرستاده؟؟؟ شمارش 0916 بود فکر کنم برای خوزستان باشه مطمئن نیستم. SMS مربوط به من نمیشد و مربوط میشد به شخصی به اسم "دیلا". اومدم بهش بگم که اشتباه گرفته، ولی با اینکه اصفهانی نیستم، یه وجدان اصفهانی ای بهم گفت: چرا میخوای الکی میخوای SMS بزنی، پولت حروم میشه ها!!! (جالبش اینجاس که من روزی 30-40 تا SMS  میزنم که یکی SMS اصلا به چشم نمیومد)

پیش خودم گفتم: حالا خودش میفهمه دیگه...!   sms چهارم رو که زد، وجدان خودم که خواب بود تازه بیدار شد، دست و صورتش رو شست، اون اصفهانیه رو زد کنار و اومد بهم گفت: بیچاره فکر میکنه داره به دوستش SMS میزنه، تو وظیفته بهش بگی.  منم از وجدانم تشکر و قدردانی کردم و بخاطر شجاعتش یه لوح تقدیر بهش دادم. یه SMS زدم و از این اشتباهش مطلع کردمش. اون خانوم هم که فکر کرده بود دوستش داره باهاش شوخی میکنه، بهش گفتم اگه باور نمیکنی زنگ بزن...

موبایل من فرمودند: *$*$* (این زنگ موبایلمه، قشنگه؟؟؟) گوشیمو ورداشتم. یه خانوم با صدای نازک گفت: الو؟؟!  فرید: سلام، دیدی گفتم اشتباه گرفتی؟!  (اون خانوم فکر کرد دوستش داره اذیتش میکنه) دقیقا 2 دقیقه و 1 ثانیه با اون خانوم صحبت کردم...(چرا فکرای بد میکنی؟ آخه توی 2 دقیقه میشه مخ زد؟؟!) نه بابا من که اینکاره نیستم فقط داشتم بهش اثبات میکردم که اشتباه گرفته...

خلاصــــه...بعدش که فهمید اشتباهیده، کلی ازم معذرت خواهی کرد و بعدشم خداحافظی...دوباره میخواستم بخوابم که موبایلم: #$%... اگه گفتی این چی بود؟؟؟ آفرین بچه ی خوب...درسته این SMS بود. دیدم همون خانومه هستش که داره معذرت خواهی میکنه... یکم اشکالی نداره و اینا بهش گفتم بعدشم بای بای کردیم. ولی متاسفانه دیگه خوابم نبرد و تا سحر بیدار بودم و داغ خواب اون شب به دلم موند.

نوبتي هم که نباشه، نوبت نتيجه هاست...(بعضي موقع ها دوست دارم افعال معکوس بکار ببرم، مشکليه؟؟؟)

1 – هر وقت ديدي داره مهمون مياد، الکي برو سر غذا و طوري وادار کن که انگار نفهميدي کسي اومده، بعدش وقتي ديدنت بگو: اِاِاِاِاِ اومدين؟؟؟  اونوقت کلي ازت تعريف ميکنن...

2 – از ميون آهنگايي که من از سعيد کرماني شنيدم...Happy Happy از همه قشنگتره...اگه خواستي از همینجا دانلودش کن.

3 – اگه يکي اشتباهي برات SMS زد سرکارش نذار، بيچاره شايد کار مهمي داشته باشه...

خب ديگه مخم پکيد انقدر حرف زدم، انقدر با دهن روزه برات خاطره تعريف کردم دهنم خشک شد...اين همه من صحبت کردم يه نظر نمي ارزه؟؟؟

موفق باشـــــــــيد...

نوشته شده توسط سید فريد در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 20:47 | لینک ثابت |