سلامـ حالتون چطوره؟ ما رفتیم سفر و برگشتم جاتون خالی... میخوام یه چکیده ای از سفر براتون تعریف کنم

5 نفر بودیم، من و امید و مهدی و محسن و جواد حرکت کردیم به سمت استان گیلان، اولین توقفمون منجیل بود، رفتیم یه استراحتی کردیم و یه صبونه ای زدیم و حرکت کردیم، توقف بعیدمون شهر رستم آباد بود که رفتیم یکم زیتون خریدیم بعدش رفتیـــــم تا انزلی... میخواستم برای شب ماهی بخریم، یه بازار ماهی خیلی خوب داره اونجا که البته مغازه ها اکثرشون صبح کار میکنن ولی اون موقع که ما رسیدیم هم هنوز یه سریا باز بودن... محسن که توی این زمینه از بقیه بیشتر بلد بود، رفت7-8 تا "اردک ماهی" گرفت و رفتیم به مقصد اصلیمون یعنی روستای "آبکنار"... شب ماهی ها رو کباب کردیم و خوشمزه هم بود...

فردا صبحش همه بلند شدیم به جز "امید" ، میخواستیم بریم خرید کنیم واسه صبونه گفت من نمیام خوابم میاد 4 نفری رفتیم و یه چیزایی خریدیم، اونجا یه دشت خیلی سرسبز و خوشکل بود، گفتیم یه سر کوچولو بریم و سریع برمیگردیم، اما وقتی رفتیــم، اینقد قشنگ بود که دیگه نتونستیم طاقت بیاریم و رفتیم همونجا کنار رودخونه صبونه رو خوردیم و  بعدش رفتیم یه روستایی اون اطراف و برای ناهار یه غاز و بوقلمون زنده گرفتیم و بردیم خونه و گوشتشو تیکه تیکه کردیم و بردیم لب ساحل کباب کردیم خوردیم و بعدشم پریدیم توی آب کلی آب بازی کردیم و خیلی هم حال داد...

فرداش هم رفتیم آبگرم خلخال و کلی آب بازی کردیم، جاده اسالم به خلخال هم خیلی خوشکل بود و هی وامیستادیم عکس میگرفتیم

دو روز کلا مسافرت بودیم و برگشتیم... خیلی مسافرت خوبی بود و حال داد

فعلا همین بای بای



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 12:52 | نويسنده : دایـــــی فريد |
Holly Sh!t  یه مطلب طولانی نوشتم پرید همش

یکشنبه یکی از بدترین و به یادماندنی ترین روزای زندگیم بود! امتحان رو که دادم، وسایل رو جمع و جور کردم و ساعت 3:20 رفتم سوار قطار شدم... وسطای راه که بودیم یهو دیدم همه دارن جیغ میزنن و فرار میکنن! فهمیدیم که موتور قطار آتیش گرفته! قطار رو نگه داشتن و وسط صحرا ریختیم پایین تا از دود خفه نشیم! اصن یه صحنه ی دراماتیکی بود! ارتفاع زیاد بود و برای پیرمرد ها و پیرزنها خیلی سخت بود بیان پایین ولی چون دود داشت همه رو اذیت میکرد مجبور بودن بپرن پایین، یه پیرمرده پرید پایین و پخش زمین شد، بچه ها خیلی ترسیده بودن و جیغ میزدن... بعد بالاخره با 4 تا کپسول آتش نشانی خاموش شد و رفتیم سوار شدیم، موتور واگن ما کلا سوخت و حالا باید با 1 موتور کمتر بقیه راه رو میرفتیم، دیگه واگن ما نه کولر داشت نه تهویه،  واقعا وضعیت دیوانه کننده بود... اول گفتن با اتوبوس بقیه راه رو میفرستن ما رو، ولی خبری از اتوبوس نشد و با همون سرعت لاکپشتی تا تهران رفتیم و مسیر 6 ساعته رو 9 ساعته رسیدیم...

صندلی مسئولای قطار دقیقا پشت من بود، داشتن با یکی صحبت میکردن، میگفتن که "این چیزا برای ما عادیه! چون قطارها لوازم یدکی نداره و همینطوری ماست مالی میکننشون و مسافرا رو میفرستن توش، حتی راننده هم اصلا مایل نیست این قطارها رو به حرکت دربیاره، ولی مجبوره، ما هم مجبوریم چون شغلمونه کار دیگه نمیتونیم بکنیم! به نظر من اصلا با قطار مسافرت نکنید"

این هم از امن ترین وسیله نقلیه کشور عزیزمون!!!

توی این عکس هم اون پسره جلوییه که شلوار لی پوشیده منم

حالا از اینا که بگذریم... هوراااااا درسم تموم شد.... امتحانای این ترمم رو خیلی خوب دادم خدا رو شکر

ایشالا فردا هم نائیب الزیاره هستیم، دریای خزر ما رو طلبیده و با رفقا میریم شمااال احساس میکنم قراره خیلی خوش بگذره

بای بای

 



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 18:27 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلامـــــ دوستای خوبم.

امشب فقط بخاطر یه چیز اومدم بـِ آپم... اونم آهنگیه که سالهاست دنبالش بودم، البته داشتم ولی کیفیتش خیلی پایین بود و اسمش هم نمیدونستم ولی بالاخره پیداش کردم. اگه دوست داشتید از لینک زیر دانلودش کنید:

rebecca zadig - Goodbye

3 تا از نمره های دیگه ام هم اومده که یکیش رو میگم اون دو تا هم هروقت نمره نهاییشون اومد اعلام میکنم

کارگاه پایگاه داده: 20

فعلا همین بای بای

 



تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد 1393 | 0:54 | نويسنده : دایـــــی فريد |
اَااااه داشتم یه خواب آموزنده نیگا میکردم که سوکس اومد بدخوابم کرد نتونستم ادامشو ببینم

خوابم خیلی باحال بود، من میتونستم به زمان گذشته برگردم، اما هرکاری که میکردم باز هم به یه نتیجه میرسیدم، چندین و چند بار تلاش کردم تا این سرنوشت رو یه جوری دور بزنم اما نشد، بالاخره آخرش با یه روش خاص تونستم سرنوشت رو دور بزنم، همینطور داشتم خوابهای عرفانی میدیدم که احساس کردم یه سوسک داره روی سرم رژه میره  از این گنده های زشت هم بود. تا بلند شدم خودش افتاد روی زمین، هرچی فحش خار مادر بلد بودم نثارش کردم و بعدشم عملیات سوسک کشون (فک کن اینجا هم بنویسم سوکس )... الانم که در خدمت شمام...

ولی حیفم میاد آخر خوابم رو نگم  آخرش که تونستم سرنوشت رو دور بزنم، تازه فهمیدم که اون چیزی که خودش داشت اتفاق میفتاد چقد شیرینتر و لذت بخش تر از اون چیزی بود که خودم میخواستم به زور رقم بزنم...

پس نتیجه میگیریم که سرنوشت من یه ربطی به سوسک ها داره

همین فعلا... بای بای



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 7:10 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام به دوستای خوب خودم... 

دیروز برای کنکور کاردانی به کارشناسی ثبت نام کردم...  23 مرداد کنکور دارم دعا کنید اول از همه، واحدای این ترممو پاس بشم و بعدش یه دانشگاه خوب توی تهران قبول بشم، اگه نشدم هم فدای سرم

آقــا، 1-2 روز پیش امید زنگ زد و گفت کی برمیگردی تهران؟ گفتم آخرین امتحانم اول تیر هستش، بعدش برمیگردم. گفت: خب 2 تیر میای بریم شمال ویلای یکی از بچه ها؟  منم که پایـــــــه...

هیچی دیگه هنوز هیچی نشده برامون برنامه سفر ریختن  حالا ایشالا اگه حسش بود میام براتون تعریف میکنم...

اینم دو تا عکس نسبتا جدید از بچه آبجیم (روی لینک ها کلیک کنید)

عکس 1

عکس 2

--------------------------------------

من برم درس بخونم  بای بای



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 | 9:18 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلامـــــ امیدوارم که حالتون خوب باشــه

ظاهرا که کلاسا قراره حالا حالاها تشکیل بشه، امتحانام هم که از ۳/۱۰ شروع میشه، احتمالا نمیتونم قبل از امتحانا برم تهران

کارآموزیم هم که تموم شد و اینم از نتیجه اش:

 ما اینیم دیگه...

پروژمو هم برای استاد ایمیل کردم و منتظر نتیجه اش هستم... اصن همه چی داره خوب پیش میره  امیدوارم بقیه نمره هام هم خوب بشه و با یه روحیه ی خوب برم سراغ کنکور کارشناسی

برام دعا کنید... بای بای



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 19:36 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلامــــــ پریشب  یه حال و هوایی عوض کردیم...

اول باید بگم که شرکت راه و شهرسازی هرچی کار چاپی داشته باشه میده به اینجا که من کارآموزی میرم. اونا هم میخواستن یه جشن برگزار کنن مخصوص خانواده های کارمندای راه و شهرسازی، چون ما اونجا همه ی کارای طراحی و چاپشون رو انجام داده بودیم به مام بلیط دادن...

من و یه نفر دیگه با ماشین مدیر شرکت، و دو نفر دیگه با خانوماشون اومدن و تقریبا وسطای برنامه رسیدیم... ولی با این حال بازم خوب بود.

بابای امید جهان (محمود جهان) هم اومد اونجا و چند تا آهنگ خوند  یه نفر هم اومد که تقلید صدای خواننده ها رو میکرد، کارش بد نبود، ولی هیکلش باحال تر از اجراش بود، تپل در حد بشکه  یه جا هم ادای تبلیغ مای بیبی رو درآورد کلی خندیدیم. منوچهر آذری هم اومد یکم چرت و پرت گفت و ادا اطوار در آورد ولی به نظر من اصلا بامزه نبود منم که از همون اول جیغ و دست و هوراا، این همکارا تا حالا فک میکردن آدم آرومی ام در کل خوب بود جاتون خالی...

دیشب (پنجشنبه) هم علی زنگ زد گفت امشب تا ساعت چند سر کاری؟ گفتم: تا ساعت 7. گفت پایه ای بریم استخر؟ گفتم: پایه ام بریم...

کارم که تموم شد رفتم خونه وسایلم رو گذاشتم و با اتوبوس و بعدش تاکسی رفتیــم "استخر زم زم" خیلی استخر خوبی بود، هم آبش تمیز بود، هم نسبت به استخر مهنور خیلی بزرگتر بود. اونجا کلی شنا کردیم و مسخره بازی در آوردیم، سانسش 100 دقیقه ای بود، نفری 6 تومن، اما ما یکم زودتر اومدیم بیرون، بهمون 3 هزار تومن برگردوندن! یعنی عملا استخر برامون نفری 4.5 در اومد... خیلی عالیه مگه نه؟

بعدشم که اومدیم بیرون و پیاده برگشتیمــ ، البته من دیشب رفتم خونه علی خوابیدم، وقتی خوابیدم از درد  کتف داشتم میمردم! چند بار هم توی خواب بیدار شدم، علی میگفت توی خواب آه و ناله میکردی فک کردم یکی داره بهت تجاوز میکنه (البته اون با یه لحن دیگه گفت!) ولی خدا رو شکر الان خوب شدم.

فعلا همین. موفق باشید



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 11:56 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلامـــ امیدوارم که حالتون خوب باشــه...

 این هفته ۲ تا امتحان داشتم و خودم احساس میکنم نسبتا خوب دادم  کارآموزی هم دیگه نصف بیشترش تموم شده و کم کم باید به فکر خداحافظی با بچه های شرکت باشم... هرچی فکر میکنم میبینم که بعد از این ترم دیگه دلم نمیخواد یزد بمونم. احساس میکنم تهران خیلی بیشتر خوش میگذره  فقط امیدوارم بتونم یه دانشگاهی توی تهران قبول بشم، چون یا تهران قبول میشم یا میرم سربازی  البته فک کنم سربازی هم خیلی حال میده... فک کن...! من با خاطرات سربازی در خدمت شما خواهم بود

دیشب بعد از مدتها با علی (آهنگر) بعد از دانشگاه رفتیم دیوونه بازی کردیم و واقعا هم خوش گذشت... کلا من هرجا برم و هرکاری که بکنم بهم خوش میگذره  

پ.ن: دلم برای "حســین" تنگ شده... دلم برای خانوادم، فامیلای عجیب و غریبم، دوستام، پارکای تهران، شلوغی بازارهای تهران و خیلی چیزای دیگه تنگ شده...

موفق باشیــد



تاريخ : چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 | 10:21 | نويسنده : دایـــــی فريد |
ســـلامممم امیدوارم حالتون خوف باشه  هیچ خبر تازه ای نیست، فقط برای اینکه بگم به یادتون هستم اومدم مطلب جدید بنویسم...

اول از همه یه آهنگ میگم زود تند سریع دانلود کنید: Puzzle Band - Az Khodet Baram Begoo

آهنگ عالیــه. 100 دفعه پشت هم گوش دادم خسته نشدم

دوم اینکه وقتم خیلی پر شده...  همش یا دانشگاهم یا سر کار  چهارشنبه عصر یه دونه میان ترم دارم که صبحش دیگه سر کار نمیرم میشینم میخونم

هفته پیش با بروبچه های شرکت رفتیم خونه یکی از بچه ها  بساط قلیون بود و و*ر*ق بازی و از این حرفا... خلاصه کلی خوش گذشت، خدا قسمتتون بکنه  

 فعلا همین بای بای



تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 21:17 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلامممم به همگی
آقا سر کار چقد حال میده  خیلی خوشم اومده دارم فکر میکنم این دو سال که یزد بودم چقد خَر بودم بیکار بودم  دلم میخواد بعد از کارآموزی هم بیام همین جا کار کنم  اصن خدا رو چه دیدی شاید تابستون موندم یزد برای کار  حالا جالبیش اینجاس ملت از اونطرف ایران پا میشن برن تهران برای کار، اون وقت من که تهرانی ام از تهران اومدم یزد میخوام کار کنم

همین ۲-۳ روز که اومدم اینجا (سر کار) احساس میکنم زندگیم خیلی تغییر کرده، همه چیز اومده سر جای خودش، ساعت خواب، ساعت و تعداد وعده های غذایی و ... اصن احساس سرزندگی میکنم  (الان همه پیش خودتون میگین اَه این فرید هم باز جوگیر شد)

عاقا جاتون خالی دیشب خیلی اینجا شلوغ شده بود، یه دختره درو و داغون اومد که یه کار فوتوشاپی داشت. همه سرشون گرم کارشون بود، من کارشو راه انداختم، بعد که میخواستم بهش تحویل بدم اشتباهی گفتم: "آقا بفرمائید!  یکم فکر کردم بعد اصلاحش کردم گفتم: خانوم!  بیچاره اصن اینقد داغون شد که فلشش رو هم یادش رفت ببره

در کل خیلی از اینجا خوشم اومده. اصن دلم میخواد در آینده وقتی اومدم تهران یه شرکت طراحی و چاپ راه بندازم

دیشب آخرای وقت کاری بود که علی (آهنگر) زنگ زد گفت حوصلم سر رفته با سعید (دهقان) بعد از کارِت میایم دنبالت بریم پارک کوهستان...

حالا پارک کوهستان کجاست؟ بیرون شهر! با چه وسیله ای میخواستن بیان دنبالم؟ موتور! 

منم قبول کردم، ساعت ۹ شب کارم تموم شد زنگ زدم گفتم بدویین بیاین. اومدن دنبالم و اول یه سر رفتیم خونه من و وسایلم رو گذاشتم خونه و یکم چیز میز ورداشتیم، بال و نون و اینجور چیزا هم که از قبل خودشون خریده بودن و راه افتادیــــم...

راه افتادیم رفتیـــــم، توی راه داشتیم یخ میزدیم اینقد سرد بود  رفتیم اونجا کیف رو باز کردیم، بعد سعید گفت: اِاِاِاِ ذغال یادمون رفت ورداریم  حالا اصن رفته بودیم خونه من ذغال ورداریم، توی نایلون هم جدا کردیم ولی آخر سر یامون رفت بذاریمش توی کیف  هیچی دیگه چند تا دانشجوی دیگه داشتن اونجا روی منقل جوجه درست میکردن، رفتیم خودمون رو چسبوندیم بهشون و وقتی کارشون تموم شد روی ذغالای اونا کباب درست کردیم  خوشبختانه نوشابه آورده بودیم ولی متاسفانه لیوان نداشتیم  اصن یه وضی بودا! در همون حال که داشتیم اونجا یخ میزدیم بال ها رو زدیم به بدن و بعدش برگشتیم  ولی با همون داغونیاش و کم بودن تایمش کلی خوش گذشت.

فعلا همیـــن.  هرکی خوند توی کامنت ها حاضری بزنه. موفق باشید بای بای



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 13:46 | نويسنده : دایـــــی فريد |