X
تبلیغات
♥ماجراهای فرید و دوستان♥
سلامممم به همگی
آقا سر کار چقد حال میده  خیلی خوشم اومده دارم فکر میکنم این دو سال که یزد بودم چقد خَر بودم بیکار بودم  دلم میخواد بعد از کارآموزی هم بیام همین جا کار کنم  اصن خدا رو چه دیدی شاید تابستون موندم یزد برای کار  حالا جالبیش اینجاس ملت از اونطرف ایران پا میشن برن تهران برای کار، اون وقت من که تهرانی ام از تهران اومدم یزد میخوام کار کنم

همین ۲-۳ روز که اومدم اینجا (سر کار) احساس میکنم زندگیم خیلی تغییر کرده، همه چیز اومده سر جای خودش، ساعت خواب، ساعت و تعداد وعده های غذایی و ... اصن احساس سرزندگی میکنم  (الان همه پیش خودتون میگین اَه این فرید هم باز جوگیر شد)

عاقا جاتون خالی دیشب خیلی اینجا شلوغ شده بود، یه دختره درو و داغون اومد که یه کار فوتوشاپی داشت. همه سرشون گرم کارشون بود، من کارشو راه انداختم، بعد که میخواستم بهش تحویل بدم اشتباهی گفتم: "آقا بفرمائید!  یکم فکر کردم بعد اصلاحش کردم گفتم: خانوم!  بیچاره اصن اینقد داغون شد که فلشش رو هم یادش رفت ببره

در کل خیلی از اینجا خوشم اومده. اصن دلم میخواد در آینده وقتی اومدم تهران یه شرکت طراحی و چاپ راه بندازم

دیشب آخرای وقت کاری بود که علی (آهنگر) زنگ زد گفت حوصلم سر رفته با سعید (دهقان) بعد از کارِت میایم دنبالت بریم پارک کوهستان...

حالا پارک کوهستان کجاست؟ بیرون شهر! با چه وسیله ای میخواستن بیان دنبالم؟ موتور! 

منم قبول کردم، ساعت ۹ شب کارم تموم شد زنگ زدم گفتم بدویین بیاین. اومدن دنبالم و اول یه سر رفتیم خونه من و وسایلم رو گذاشتم خونه و یکم چیز میز ورداشتیم، بال و نون و اینجور چیزا هم که از قبل خودشون خریده بودن و راه افتادیــــم...

راه افتادیم رفتیـــــم، توی راه داشتیم یخ میزدیم اینقد سرد بود  رفتیم اونجا کیف رو باز کردیم، بعد سعید گفت: اِاِاِاِ ذغال یادمون رفت ورداریم  حالا اصن رفته بودیم خونه من ذغال ورداریم، توی نایلون هم جدا کردیم ولی آخر سر یامون رفت بذاریمش توی کیف  هیچی دیگه چند تا دانشجوی دیگه داشتن اونجا روی منقل جوجه درست میکردن، رفتیم خودمون رو چسبوندیم بهشون و وقتی کارشون تموم شد روی ذغالای اونا کباب درست کردیم  خوشبختانه نوشابه آورده بودیم ولی متاسفانه لیوان نداشتیم  اصن یه وضی بودا! در همون حال که داشتیم اونجا یخ میزدیم بال ها رو زدیم به بدن و بعدش برگشتیم  ولی با همون داغونیاش و کم بودن تایمش کلی خوش گذشت.

فعلا همیـــن.  هرکی خوند توی کامنت ها حاضری بزنه. موفق باشید بای بای



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 13:46 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلاممم

خب عید نوروز هم با همه خوبی ها و باز هم خوبی هاش تموم شد!  نمیشه گفت بهترین عیدم بود ولی خیلی خوب بود و کلی بهم خوش گذشت.

اگه یادت باشه چند وقت پیش گفتم یه خبر هست که بعدا میگم... اون خبر اینه مامانم یه ماشین (سمند LX) خرید و مسافرت هامون هم با اون رفتیم... من که خیلی راضیم ازش

قبل از عید که رفتیم مشهد و نائب الزیاره بودیم جاتون خالی، در کل دو بار بیشتر حرم نرفتم، اما توی مشهد حس و حال خوبی داشتم و برای روحیه ام خیلی خوب بود. یه بار هم با سعید رفتیم مجتمع پروما و طبقه آخرش بیلیارد بازی کردیم تحویل سال هم مشهد بودیم...

بعدش برگشتیم تهران و 1-2 روز بعد رفتیم شمال، دو تا از عمه هام هم اونجا بودن و خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت. با یکی از عمه هام و شوهرش رفتیم چند تا از جنگلهای شمال رو گشتیم و واقعا هم عالی بود. کلی هم اون چند روز که اونجا بودیم غذاهای خوشمزه شمالی خوردیم. منم که شیکموووو  

دوباره برگشتیم تهران و بعد از چند روز با مامانم و سعید عازم یزد شدیم (بابامم که مثه همیشه که حال هیچ کاری رو نداره، نیومد!) فرداش آبجیم و شوهرش و نی نی بانمکش به ما پیوستن، 4-5 تا مهمونی رفتیم توی یزد، کلی از جاهای دیدنی یزد رو هم رفتیم و خیلی خوش گذشت.

مامانم و سعید به همراه آبجیم اینا برگشتن تهران و من مانده ام تنهای تنهااااا، من ماندم تنها میان سیل غمهااااا

اینم خلاصه ای از عید امسال... ایشالا از فردا هم میرم کارآموزیمو شروع میکنم. برام دعاااا کنید  بای بای



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 22:17 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلامممم خدمت دوستای گلم... من پنجشنبه اومدم تهران...

یه اتفاق جالب توی قطار افتاد، قطار نزدیک تهران بود و بخاطر تاخیر 2-3 ساعته که داشت همه داشتن از خستگی میمردن که یه صدای انفجار وحشتناک اومد، همه یه لحظه شوکه شدن، دور و ورم رو نگاه کردم دیدم دقیقا پنجره ی کنار من ترکیده! (پنجره ی دوجداره ی قطار، جداره ی بیرونیش هیچی ازش نمونده بود!) و از شواهد موجود مشخص شد که یه بی پدر مادر نارنجک دستی رو زده به شیشه قطار، یعنی اگه شیشه نبود دقیقا توی کله ی من بود...!

و اینکه توی قطار یه آدم که دقیقا عرضش 3 برابر من بود افتاد کنارم و تقریبا نصب بدنش اومده بود روی من :دی اصن این قطار مصیبت وار بود واسه من!!!

الانم تهران خیلی خوش میگذره و جای همه تون خالی... فعلا همین بای بای



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 11:47 | نويسنده : دایـــــی فريد |
همین الان دقیقا، یعنی ساعت ۴ صبح من همینطوری واسه خودم داشتم تمرینامو حل میکردم  که دیدم صدای جیغ و داد میاد  صدا رو دنبال کردم دیدم همسایه مونه! یعنی جیغ میزد در حد اُپِرا  حالا من که خواب نبودم مشکلی نداشتم و تازه از تنهایی هم دراومدم، ولی همون لحظه که رفتم در رو باز کردم دیدم یکی از همسایه های بالایی اومد زنگشون رو زد و رفت (یعنی ساکت باشین)

بعضیا انگار فرهنگ آپارتمان نشینی حالیشون نیس  ( البته خودمم دست کمی از بقیه ندارما )

 



تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 4:18 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلاممممم و احوال پرسی...!

جاتون خالی چند روز پیش ساعت تقریبا ۶.۵ عصر بود و هوا هم تاریک شده بود... سر کلاس "سخت افزار" بودیم و استاد داشت درس میداد که یهو برق دانشگاه رفت   آقا اصن یه وضی شده بودا... اولش که دخترا جیغ زدن، بعد بیچاره استاد هم نمیدونست چیکار کنه! من و علی با چراغ قوه موبایلمون نور انداختیم روی تخته که استاد درس بده  علی داشت جلوی چراغ قوه با انگشتش شکل درست میکرد روی تخته میفتاد  بعد استاد چپ چپ نیگاش کرد  چند دقیقه گذشت، یکی از دخترا میخواست بره بیرون، داشت آروم با استاد حرف میزد، بعد استاد بلند گفت: چی؟ میترسی؟   حالا اون داشت یه چیز دیگه میگفتا!  اصن غش کردم از خنده خیلی باحال بود. بعد از ۱۰-۱۵ دقیقه دوباره برق اومد. هیچوقت اون روز رو یادم نمیره

راستی اینم از نمای روبروی دانشگاهمون... البته توی عکس زیاد خوشگل نشد، واقعیش خیلی خوشگل تره

 

فعلا همین بای بای



تاريخ : سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 3:26 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلامممم امیدوارم حالتون خوف باشه

خب... همونطور که نمیدونید من این ترم  ۲واحد کارآموزی دارم...  الان هم بعد از کلی دوندگی و اینور اون ور رفتنا بالاخره محل کارآموزیم رو مشخص کردم و فقط یه سری کارای اداریش مونده که فردا درستش میکنم... الانم از بیرون اومدم و ... نمیدونم از کجا داره بوی پا میاد!؟!  حالا بوش میره کم کم نگران نباشید

اون موقع داشتم با مسئول شرکت صحبت میکردم گفت: حالا میخوای بیای وقت بگذرونی فقط یا اینکه واقعا دوست داری کار بکنی؟   منم خیلی شیک جواب دادم: نه من دوست دارم بیام کار یاد بگیرم...

 آخه پیش خودم فکرشو کردم دیدم من ۴ روز در هفته بیکارم  و یا خوابم یا دارم بازی میکنم. حداقل کارآموزیمو مثه آدم برم هم یه کار مفیدی یاد میگیرم، هم با محیط های کاری بیشتر آشنا میشم هم با ۴ تا آدم در ارتباطم و روابط اجتماعیم تقویت میشه... اصن هیچ کدوم از اینا رو که در نظر نگیری هم حداقلش اینه به قول یه بنده خدایی زخم بستر نمیگیرم

البته فکر نکنم به این زودی ها شروع بشه، یا از اواخر اسفند یا بعد از عید کارمو شروع میکنم... حالا اگه خبر مهمی بود در جریان میذارمتون

و اینکه ایشالا ترم آخرم و برای کارشناسی هم اولویت اولم تهرانه، پس احتمال داره که دیگه یزد نیام. میدونم دلم برای این روزا تنگ میشه ولی دلم برای اون روزا هم تنگ شده... چی گفتم؟! هیچی بیخیال، منظورم این بود که دلم برای تهران تنگ شده و دوست دارم اونجا ادامه تحصیل بدم.

همین دیگه... فعلا بای بای



تاريخ : دوشنبه پنجم اسفند 1392 | 15:38 | نويسنده : دایـــــی فريد |
باز من اومدم یزد

از خواب بیدار شدم... احساس کردم خیلی گشنمه. رفتم توی آشپزخونه و هیچی پیدا نکردم بخورم. ساعت رو نگاه کردم دیدم تقریبا ۵ و نیمه. خب پس کم کم رستوران ها هم دارن باز میکنن... چون خیلی گشنم بود و اصلا هم حس و حال غذا درست کردن نبود تصمیم گرفتم برم رستوران... حاضر شدم رفتم بیرون، هوا دیگه تاریک شده... یکم که راه رفتم احساس کردم خیلی خلوته خیابون، پیش خودم گفتم بیخود نیست به یزد میگن "شهر مرده"... ببین توروخدا یکم هوا سرد شده اصن دیگه از خونه هاشون بیرون نمیان... حتی مغازه هاشون هم بسته

یکم دیگه راه رفتم بعد پیش خودم فکر کردم: راستی من امروز دانشگاه رفتم و ساعت ۴.۵ از دانشگاه برگشتم و بعد از یه ساعت گرفتم خوابیدم، پس چرا هنوز ساعت پنج و نیمه؟ بعد به خودم گفتم شاید باطری ساعتم تموم شده... یه لحظه وایسادم... تازه دوزاریم افتاد که الان ساعت ۵.۵ صبحه...! و دست از پا درازتر برگشتم خونه و همچنان گشنمه



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 | 6:46 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلاممممم به همه دوستای عزیزممم  دیروز (دوشنبه) خیلی خوش گذشت...

ماجرا از اونجا شروع شد که توی خونه بیکار نشسته بودم و هوس کرده بودم که برم بیرون، زنگ زدم به دوستم "امید"  و بهش گفتم اگه بیکاری بیام یه سر بهت بزنم، اونم گفت آره بیکارم پاشو بیا... منم ماشین رو ورداشتم و راه افتادم...

خیلی ترافیک بود ولی خودم رو زود رسوندم... امید اومد سوار شد، گفتم خب کجا بریم؟  گفت نمیدونم تو راننده ای هرجا دوس داری بریم ...  بی هدف راه افتادم، اول رفتم صیاد، از اونجا انداختم توی همت غرب، همت خیلی خیلی شلوغ بود، از اونجا رفتم توی ولیعصر، خلاصه اینکه همینطور رفتمممم... تا دیدم یه جا تابلو زده "دربند" ...

هیچی دیگه... هوا داشت تاریک میشد به شدت هم داشت برف میومد، هیچی هم تجهیزات نداشتیم... اینجاس که راوی میگه: "پسر است دیگر، گاهی دلش شیطنت میخواهد"

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم که توی برفا یکم کوهنوردی کنیم،  البته من اولش که از ماشین پیاده شدم به شدت wcم گرفته بود که رفتم یه جا پیدا کردم و روی برفا.... جیززززززز، بخار شد اینقد حال داد...

بعدشم رفتیم بالا و این مغازه دارهای دربند بیچاره مشتری نداشتن، از کنار هرکدوم که رد میشدیم التماس میکردن   یکم رفتیم بالا و بعدش که دیگه اشباع شدیم برگشتیم پایین... توی راه یه باقالی سفت هم گرفتیم خوردیم  دیگه آخرای راه داشت دستام از سرما میپوکید، ولی خدا رو شکر تونستیم زنده برسیم به ماشین

به نظر من حالِ گردش و مسافرت به اینه که یهویی باشه....

یه خبری دارم که تا چند وقت دیگه بهتون میگم  زیاد چیز مهمی نیست ولی برای من مهمه

موفق باشید



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 5:43 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلاممممم همه نمره هام اومدن و تائید هم شدن...  

مبانی الکترونیک (۲واحد): ۱۰

کارگاه مبانی الکترونیک (۱واحد): ۱۸.۲۵

زبان فنی (۲واحد): ۱۱.۵

زبان ماشین و اسمبلی (۳واحد): ۲۰

ذخیره و بازیابی اطلاعات (۳واحد): ۱۱.۵

ساختمان داده ها (۳واحد): ۱۶.۷۵

نرم افزار ریاضی (۲واحد): ۱۵

دانش خانواده و جمعیت {یا همون تنظیم خانواده} (۲واحد): ۱۴

۱۳ واحد مونده، خدا کنه اینا رو هم با نمره بالا پاس کنم و تابستون خودمو آماده کنم برای کارشناسی

فعلا تهرانم خیلی هم خوش میگذره. آخر هفته میرم یزد، اونجا هم قطعا قراره خوش بگذره

موفق باشید 



تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 14:52 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلاممممم امیدوارم حالتون خوف باشه

من امتحانای ترم پنجم تمومیده و برگشتم تهران... اینجا همه چی خوبه و خوش میگذره... جای شما خالی

۳ تا نمره جدید هم اعلام شده:

ساختمان داده ها (۳ واحد): ۱۶.۷۵

نرم افزار ریاضی (۲ واحد): ۱۵

دانش خانواده و جمعیت (۲ واحد): ۱۴

بقیه نمره ها هم وقتی تائید شدن اعلام میکنم

حسین هم دیروز دیدمش کلی بزرگ شده توی همین ۱۰-۱۵ روز که نبودم، خیلی هم خوش اخلاقتر شده. ولی خیلی دلم براش میسوزه چون وقتی که بزرگ بشه توی فامیلای مامانش هیچی همبازی نداره، نه پسرخاله ای نه دخترخاله ای، نه پسر دایی نه دختر دایی  روی من که اصلا نباید حساب باز کنه

دیروز توی مهمونی کلی با دخترعمه ام فاطمه (۲ سالشه ) کلی بازی کردیم، یه سری کلمات رو میتونه سر هم بکنه خیلی بانمک شده، خیلی هم آروم و حرف گوش کنه  دیروز دلم میخواست گازش بگیرم و تیکه تیکه اش کنم اینقد نازه

خب دیگه فعلا همین...



تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 12:50 | نويسنده : دایـــــی فريد |