تبليغاتX
♥ماجراهای فرید و دوستان♥




















♥ماجراهای فرید و دوستان♥

خاطرات فرید

سلام به همه دوستان خوب خودم.... امیدوارم حالتون خوب باشه...

امتحانا تموم شده،

 نمره ها هنوز کامل نیومده،

 برگشتم تهران،

 سعید با مدرسه رفته اصفهان،

 عمه کوچیکم نی نی دار شد دیروز،

 پیش بابابزرگم اینا رفتم و عمه بزرگه و بچه هاش هم دیدم،

 میخوام دوباره مثل قبل عینک بزنم، بعد از حدود ۲ سال، لنز میذاشتم ۲سال ولی دکترم گفتش نباید همیشه لنز بذاری توی چشمت ضرر داره، منم میخوام برم یه عینک بگیرم،

همه چی آرومه و من خوشحالم،

مختصر مفید گفتم که حوصله تون سر نره

موفق باشید

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 18:59 توسط مهندس فريد| |

سلام به دوستای خوب خودم، امیدوارم که خوب باشید... الان اومدم اعلام عمومی کنم که در تک تک اعضای بدنم مراسم عروسی برپا شده به صرف شام و شیرینی  آره، حتی اونجا که شما فکر میکنی هم عروسیه، شام هم کباب بره میدن اونجا تشریف بیارید  به من چه من حرف بدی زدم؟ خودت فکرت خرابه

۳تا از نمره هامو زدن، بدون مقدمه میگم نمره هامو، مبانی اینترنت: ۱۳.۵ - کارگاه سیستم عامل: ۱۹ - زبان فارسی: ۲۰ !!! یعنی خودم هم باورم نمیشه، یعنی حتی فکر نمیکردم بالاترین نمره ام هم ۱۳.۵ باشه چه برسه به این خدایا شکرت مرسسسی

امروز هم که امتحان برنامه نویسی داشتم همینطوری الکی تصمیم گرفتم حذفش کنم البته به زور شاید میتونستم نمره قبولیشو بگیرم ولی نرفتم دیگه، میذارم ترم بعد حرفه ای یاد میگیرم درسشو بعدش با نمره بالا قبول میشم، آخه جزو درسای پایه ای و مهممون هستش...

فردا (۲۷ دی) امتحان فیزیک و (۱ بهمن) هم آخرین امتحانم یعنی زبان خارجکی هستش  که این دو تا هم که بدم فکر کنم ۱-۲ هفته تعطیل باشم که این مدت میام تهران احتمالا.

خدا کنه بقیه نمره هامم بالا بشه، آخه خیلی چسبید، چندین وقت بود نمره بالا نگرفته بودم، بسی حالیدیم!  چقدر خوشحال بودن خوبه  من خوشحالم مثه همیشه، ولی یکم بیشتر

اگه بازم نمره هامون رو زدن حتما خبرتون میکنم، امیدوارم دفعه بعد باز هم خوشحال بیام براتون پست بذارم راستی از همینجا اعلام میکنم استاد زبان فارســــی مرســـــی  البته انصافا از اول ترم من روی این استاد کار کرده بودم، یعنی خیلی هواشو داشتم دمش گرم اونم جبران کرد.

موفق باشید، بای بای

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 15:42 توسط مهندس فريد| |

ســـلام... همینطوری اومدم یه پستی بذارم که نگید فرید مهندس شده تحویل نمیگیره

اول از همه برد پرسپولیس رو بعد از مدتها تبریک میگم! دمِ دنیزلی گرمممم واقعا حال کردم باهاش...

دوم اینکه اکتحانا یکی پس از دیگری داره تـِــــــــــر زده میشه توش... بذار حدس بزنم هر درسی رو چند میشم، بعدا که نمره اومد ببینم چقد حدسم درست بوده! کارگاه سیستم عامل:۱۵ ریاضی:۹ - زبان فارسی:۱۰ - مبانی اینترنت:۱۴

فردا خود سیستم عامل رو دارم که... چی بگم والا، با بچه ها صحبتش بود بریم روز امتحان حذف اضطراری کنیم، ولی این کارو نمیکنیم به قول معروف: بجنگ مثه کسی که هیچ چیزی واسه از دست دادن نداره!

با اینکه امتحانا یکم روی اعصابمه ولی بازم خوش میگذره...

راستی مامی اومده اینجا، مراسم چهلم عموی مامانم بود و مامانم اومد  وقتی آدم بعد از چند وقت مامانش رو میبینه میفهمه چقد دلش تنگ شده بوده، آدم وقتی بعد از چند وقت مامانشو ببینه میفهمه چقد دوسش داره، چقد بهش نیاز داره، مامی شاید وقتی رفتی تهران بیای این مطلب منو بخونی، دوستت دارمممم

اگه امتحان فردام رو هم حساب کنم کلا ۴تا امتحان مونده، فقــــــط امیدوارم که مشروط نشم   برام واقعا دعا کنید... با حضورتون خیلی منو خوشحال میکنید... موفق باشید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:34 توسط مهندس فريد| |

سلام به همگی، امروز چندمه؟ آها ۱۷ دی... آخرین پستم برای ۱۱ روز قبل بود؟؟ اوووو چقد زمان زود میگذره....

خب امروز بعد از چندین سال یه حس رو تجربه کردم، یه حس که داشت باهام غریبه میشد، حس دلهره یا همون اضطراب  نمیدونم چــم شده! من که اهل این سوسول بازیا نبودم  آخه میدونی چیه؟ امروز ساعت ۳:۳۰ امتحان ریاضی (پیش) دارم...

امتحان بعدیم هم دو روز بعدش یعنی ۱۹ دی هستش و بعدش هم ۲۰ و بعدش هم ۲۲ .... تا ۱ بهمن که آخریشه... خدا کنه همش رو قبول بشم... البته به قول یکی از دوستان ما به مشروط نشدنش هم راضی هستیم :دی

انتخاب واحد مقدماتی هم ۲ هفته پیش بود فکر کنم که کردیم و البته خیلی کشکی بود همینطوری الکی چند تا درس رد زدم ببینم چی میشه (تنظیم خانواده رو ورنداشتم خیالتون راحت ) ولی اونطوری که معلومه واحدایی که کلا برای کاردانی باید پاس کنیم خیلی زیاد نیست... یعنی زود تموم میشه، از حالا باید به فکر کارشناسی باشم  البته من هنوز باورم نمیشه دانشجو شدم در کل این ترم خیلی حال داد... همونطور که خیلی وقت پیش گفته بودم من خیلی تغییرات ناگهانی توی زندگیم رو دوست دارم، دوست ندارم زندگیم یکنواخت باشه، مثلا فرض کن بعد از دوران دانشجویی، دوران سربازیه، اونم فکر کنم خیلی باحال باشه، بعدش هم خدا میدونه....  البته اگه عمری باشه! تا الانش که ۲۰۱۲ به خیر گذشته  راستی سال ۲۰۱۲ تون مبارک.... آخ جون ۲سال دیگه جام جهانی ۲۰۱۴ میشه

یه آهنگ معرفی کنم برین دانلود کنین، آهنگ دنیای رویایی از امیر فرجام، من که خوشم میاد ازش امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

همین دیگه.. سعی میکنم زیاد بین آپ هام فاصله نیفته مثل این دفعه... برام دعا کنید...

موفق باشید

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 13:16 توسط مهندس فريد| |

سلام دوستای خوبم...  این چند وقت یه چند تایی عکس گرفتم برای اینکه توی وبلاگ بذارمشون، اما تا حالا وقت نشده بود، اون عکسا رو آپلود کردم و حالا براتون میذارم... (توضیحات بالای عکس)

این عکس یه غذای تقریبا من در آوردی هستش، البته اگه دقیقش رو بخواید از نت یه غذایی با علی پیدا کردیم و خواستیم اون رو درست کنیم، ولی خب مثل اون نشد

این یکی از اکتشافات خودمون بود! صبح در فریزر خونه علی رو باز کردم دیدم یه دونه بستنی (لیوانی) توش بود، خیلی هوس کردم که بخورم، همون موقع علی چایی درست کرده بود و ریخت توی لیوان، همون موقع بود که علی هم همون فکری که من کردم به ذهنش رسید و..... بله... نتیجش هم همینه که میبینید! و خیلـــی هم حال داد و خوشمزه شد، پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید

این عکس دو تا سیخ دل هستش با گوجه و آب پرتقال  وای چقد حال داد جاتون خالی!

این هم آخرین عکس، چند روز پیش هوس زرشک پلو با مرغ کردم و درست کردم و خیلی هم خوشمزه شد جای همتون خالی!

من مثل هر آدم دیگه در روز ۲-۳ وعده غذا میخورم، اگه قرار باشه همه غذاهایی که میخورم عکساشون رو بذارم وبلاگم میشه کلاس آشپزی! اینا یه سری گلچین هستن که همینطوری برای اینکه دهنتون آب بیفته براتون گذاشتم

ساعت ۷ صبح... یزد...  موفق باشید

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 6:59 توسط مهندس فريد| |

سلام بچه ها.... خبر خاصی نبود برای همین هم آپ نکردم... البته الانم خبر خاصی نیست...

روزها میگذره، امتحانای میان ترم رو داریم میدیم، شنبه امتحان زبان داریم، یه دونه امتحان عملی پایان ترم هم داریم، بیخیال زیاد مهم نیست (برای شما)

الان داشتم فیلم "ورود آقایان ممنوع" رو میدیدم، به جرات میتونم بگم یکی از بهترین فیلمای ایرانی بود که توی عمرم دیدم، اصن این "رضا عطاران" لامصب توی هر فیلمی بازی میکنه، اون فیلم فوق العاده میشه! 

راستی اون وبلاگ آهنگ که معرفی کرده بودم سر نزنید فعلا حسش نیست آپ کنیمش  البته من پایه بودم ولی دیدم علی زیاد علاقه ای نشون نمیده منم بیخیال شدم!

چند وقت بود وقتی با علی بیکار میشدیم بازی کامپیوتری میکردیم، یه بازی داشتم که قبلا دانلود کرده بودم ولی زیاد بازی نکرده بودم، این دفعه با علی نشستیم تمومش کردیم خیلی باحال بود! اسم بازی world of goo هستش که پیشنهاد میکنم بازی کنید، فکر نکنم کسی باشه که از این بازی خوشش نیاد...

دیگه... هیچی... همین... اگه خبر خاصی بود حتما در جریان میذارمتون

موفق باشید

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 21:59 توسط مهندس فريد| |

سلام

حالم گرفته هستش... این از پرسپولیس که استیلی به این روز انداختش... چند روز دیگه هم امتحانای میان ترم باید بدیم، فردا هم که شنبه هستش و از 8 صبح تا 6و نیم باید توی دانشگاه باشم...

حالا بیخیال! با این چند روز تعطیلی چیکار کردین؟ خوش گذشت؟ من که جمعه هفته پیش بود فکر کنم خبرش رسید که عموی مامانم مُرده توی یزد و برای همین خانواده ام و دایی هام و اینا همه اومدن یزد و کلا شلوغ پلوغ بود و مراسم و سر قبر و این حرفا...

و بالاخره یه کادو برای تولد امسالم گرفتم! که توسط یکی از دایی هام به همراه خانومش (عمه من) به من اهدا شد  و خیلی خوشحالم کردن... یه کادوی دیگه هم احتمال ۹۵٪ خواهم گرفت اونم از حمید، که گفته فرصت نشده بهم بده ولی بهم میده... اونم یه ادکلن یا همون عطر هستش... و اینم دومیش و فکر کنم آخریش خواهد بود...

خانواده ی خودم هم که یه جورایی میشه گفت پیچوندن...! زیاد وارد جزئیات نمیشم که چی شد... البته زیاد مهم نیست، من از کسی توقع کادوی تولد ندارم. البته دروغ کنم شاید از خیلی ها توقع داشته باشم ولی ناراحت نمیشم که کادو نگیرم.

وبلاگ رو یه سرو سامونی دادم، لینک های وبلاگایی که خیلی وقت بود آپ نکرده بودن یا اینکه لینک وبلاگ منو حذف کرده بودن رو حذف کردم.

راستی یه وبلاگ موسیقی و فیلم راه انداختیم با علی، البته این وبلاگ رو علی چند وقت پیش داشت ولی ولش کرده بود، اما دوباره تصمیم گرفتیم با هم بروزش کنیم، بازدیدش هم خوبه، تقریبا روزی ۱۶۰- ۱۷۰ نفر (فعلا) چون هر روز بازدید داره میره بالا... اگه دوست داشتین سر بزنین...

بلاگفا نذاشت لینک وبلاگ رو بذارم  خودتون ir. بذارید آخر آدرس!

http://30music.vcp

وای غذام ته گرفت  من برم شام بخورم...! تا بعد... موفق باشید

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:52 توسط مهندس فريد| |

سلامممممم بچه ها واااااییییی چقد زندگی دانشجویی باحاله... اگه بدونی از دیشب تا الان چیکارا کردیم کف میکنی

خب از کجا شروع کنم برات... از اونجا که ساعت ۴.۵ بعد از ظهر بیدار شدیم  اول علی یه صبونه مشتی آماده کرد که یادمون رفت عکس بگیریم خیلی خوشمزه بود، وقتی خوردیمش گفتیم خب حالا  چیکار کنیم گفتم اول بریم خونه من یه سر به خرگوش بدبختم بزنیم ببینیم در چه حاله و یه سری وسایل رو ورداریم.

آماده شدیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم خونه من... چند تا هویج واسه خرگوشم گذاشتم که بخوره، بعدش یکم خونه رو جمع و جور کردم و آشغالا رو ورداشتیم و اومدیم بیرون (آشغالا چند روز مونده بود توی خونه گندیده بود )

بعدش پیاده راه افتادیم که بریم مجتمع آریا... اونجا یه پاساژ بزرگ هستش که باکلاسم هست  البته از اونجایی که ما دانشجو هستیم با جیبای خالی رفتیم و در واقع همینطوری برای خوشگذرونی رفتیم!  رفتیم توی مجتمع آریا و کلی دور زدیم و ماجراها داشتیم اونجا... مثلا یه چیز خیلی بدی دیدیم که ...   حالا بگذریم...!

بعدش دست خالی از اونجا اومدیم بیرون و دیدیم اتوبوس نیست گفتیم برای اینکه صرفه جویی بشه تا خونه علی پیاده بریم... (هرکی شماره حسابمو خواست توی کامنتا بگه  هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم )

آره خلاصه... پیاده راه افتادیم تا خونه علی که تقریبا ۲ ساعت داشتیم توی اون سرما پیاده میرفتیم... وسط راه یه جا باقالی میفروختن که یه ظرف دانشجویی شو گرفتیم  و توی سرما چسبید...

یکم جلوتر یه سوپری دیدیم و به یاد دل گشنه مون افتادیم  گفتیم بریم یه دلی از عزا در بیاریم، دو تا آب پرتقال گرفتیم و تا اومدیم بخوریم چشممون به یه نانوایی افتاد، علی گفت پایه ای یه نون بگیریم با آب پرتقال بخوریم؟

یه نون بربری گرفتیم و نصف کردیم و با آب پرتقالمون خوردیم، خیلــــــی هم حال داد جاتون خالی

سر راه یه دونه پارک دیدیم، رفتیم توی پارک. توی اون سرما حتی سگ هم پر نمیزد،  یکم تاب بازی کردیم و دوباره به راهمون ادامه دادیم و بالاخره ساعت ۱۲ رسیدیم خونه.

بعد از چند ۲-۳ ساعت دیدیم بیکار شدیم، تصمیم گرفتیم یه چیزی درست کنیم و بخوریم، بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که چیپس درست کنیم، ولی چه جوری؟ علی سیب زمینی ها رو ورق کرد و توی روغن سرخشون کرد و هنوز تموم نشده بود که هوس ذرت بو داده کردیم چیپسا رو گذاشتیم که خشک بشه و حالا نوبت ذرت بو داده بود، ذرت ها رو ریختیم توی ماهیتابه و درشو گذاشتیم و اومدیم پای کامپیوتر، بعد از چند دقیقه دیدیم یه صدایی از توی آشپزخونه داره میاد، رفتیم و دیدیم ذرت ها دارن دونه دونه میترکن 

وقتی درست شد با چیپس ها آوردیم پای کامپیوتر و نشستیم Jackass نیگا کردیم و خیلی هم جفتشون خوشمزه شده بود جاتون خالی، دلت بسوزه بعدش هم لبو خوردیم

همینطوری بیکار بودیم که ساعت ۴.۵ صبح هوس ذرت مکزیکی کردیم حالا بلد نبودیم ذرت مکزیکی چطوری درست کنیم، اومدیم از اینترنت دستور پختشو یاد گرفتیم، همه چیزش رو داشتیم به جز قارچ... آخ آخ اسم قارچ رو نیار...

همون ساعت ۴.۵ گفتیم بریم بیرون یه سوپری شبانه روزی هست قارچ بگیریم و اینو درستش کنیم، آماده شدیم و رفتیم بیرون، سوپری بسته بود، علی گفت یه سوپری سر میدون هست بریم شاید باز باشه...! آره دیگه حالا سرتون رو درد نمیارم... فقط همین رو بگم تا ساعت ۷ صبح توی خیابونا در به در دنبال قارچ میگشتیم، اما کو سوپری باز؟! به عبارتی بگم که دهنمو سرویس شد...(ولی در کل حال داد )

رسیدیم خونه علی، گفتیم اشکال نداره با همین چیزایی که داریم درست میکنیم و اما... طرز تهیه ذرت دانشجویی (خودمون اختراع کردیم!)

مواد لازم برای ۲ نفر: کنسرو ذرت (۱قوطی)  - کالباس (یه مشت دانشجویی!) - فلفل دلمه (نصفش!) - پنیر پیتزا (نصف بسته) - سیر (یه کم!) - کره (یه دونه) - شوید و نمک و فلفل و هرچی توی یخچال داشت خراب میشد به مقدار لازم  

طرز تهیه: همشو با هم قاطی میکنیم میذاریم بپزه توی آب  البته شوید و پنیر پیتزا رو بذارید وقتی بقیه چیزا پختن قاطیشون کنید... اینم عکسش:

الانم که ساعت ۹:۱۵ هستش و با علی نشستیم داریم اینا رو مینویسیم تا خاطره بشه...

اینم از یه شب زندگی دانشجویی ما! تا بعد...

موفق باشید

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 9:21 توسط مهندس فريد| |

سلام بچه ها خوبین؟ خوش میگذره؟

والا بخدا من بیادتون هستم اما اصن وقت نمیشه آپ کنم چه برسه به اینکه بخوام به همتون سر بزنم و بخونم و کامنت بذارم... دیگه شرمندتونم...

قرار بود فیزیک فردا (چهارشنبه یعنی ۹/۹/۹۰) امتحان میان ترم بگیره اما با تلاش و همکاری همکلاسیهای عزیز و جمع کردن امضا و از این مسخره بازیها تونستیم امتحان رو عقب بندازیم

جدیدا با علی رفت و آمد بیشتری دارم و میریم خونه همدیگه که تنها نباشیم و حوصلمون سر نره... یه روز اون خونه من و یه روزم من خونه اون و در کل خوش میگذره... الانم از خونه علی آنلاین شدم، اینترنتش خیلی بهتر از منه  حالا اشتراکم که تموم بشه اگه بشه از همین شرکتی که علی اینترنت گرفته منم میگیرم.

راسسسستی!!! دیشب اگه گفتی با علی چی درست کردیم خوردیم؟؟؟؟ پیـــــــــــــتزا!!! جاتون خالی... اینم عکسش:

 

مثه عکسش خوشمزه بود  ایشالا بازم درست میکنیم

الانم علی داره یه غذایی درست میکنه و من اینجا نشستم دارم میتایپم  به این میگن زندگی گروهی  ولی نه در کل خیلی کمک میکنیم به هم. ایشالا توی درسامون هم همینطوری موفق باشیم

فعلا زیاد حس تایپیدن ندارم، فقط اومدم بگم زنده ام!  بای بای تا بعد!

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 23:16 توسط مهندس فريد| |

سلام بچُکا چطورِد؟ خَشید؟   گفتیم یکم با لهجه یزدی صحبت کنیم فضا عوض بشه  

با اینکه بیشتر از یک ماه میگذره، هنوز هم یک حس جالبی دارم... که نمیدونم به اون حس چی میگن! یه حسّ خوشحالی و خوشنودی اما یکم پیچیده تر از این حرفاس... حالا بیخیال

اینترنت اکسپلورر رو نصبیدم و میتونم عکس بذارم بعد از این  

حرف برای گفتن خیلی زیاده... میان ترم ها کم کم داره شروع میشه... منم که هیچی نخوندم ولی ایشالا یه کاری میکنم که نمره های خوبی بگیرم. درسها زیاد سنگین نیست که نشه جمعشون کرد، خداوکیلی تا الانش که نسبت به هنرستان خیلی راحت تر و سبک تر بود، اصن خیلی بهتر از هنرستانه، یعنی هرکی گفته هنرستان (دبیرستان) بهتر از دانشگاهه یا چرت گفته یا اینکه خودش دوست نداره از دانشگاه لذت ببره، چون من واقعا داره بهم خوش میگذره! با بچه ها هم جووورم آخر صفا... البته سر کلاس همیشه درسا رو با دقت گوش میدم

من رفیق کم ندارم توی کلاسمون، بعضی موقع ها گروه ۴نفرمون تشکیل میشه (من و میلاد و مهدی و محسن) بعضی موقع ها هم با علی میچرخیم و چرت و پرت میگیم... میلاد و محسن مال یزد هستن، من و مهدی مال تهرانیم، علی هم بچه رفسنجانه.

محسن خونشون رو دارن عوض میکنن میان نزدیک خونه من (قبلا مهریز بود) حالا قرار شد هروقت کامل جابجا شدن بریم پیش هم درس بخونیم بعضی موقع ها هم برم خونشون "منوتو" نیگا کنم  ولی جدی قصد دارم یه برنامه ریزی برای درس خوندن بکنم...

خب عکس اول آپلود شد  چون اعضای خانواده محترم تقاضای تصویر دستپختم رو کرده بودن عکسش رو آپلود کردم و میذارم اینجا تا همه فیض کافی رو ببرن  این شما و این هم خوراک مرغ و مخلفات! :

خیلی خوشمزه بود جاتون خالی... وای الان دیدم دوباره هوس کردم! دیگه کم کم میتونم برم توی برنامه بفرمائید شام شرکت کنم  من از دنیا عقبم... هنوزم پخش میشه؟

نمیدونم چرا من اینطوری شدم... دیوانه ی موسیقی بودم... بیشتر شدم! یعنی بدون موسیقی میمیرم! اونم نه بصورت عادی... با صدایی که جز صدای آهنگ هیچی دیگه به گوشم نرسه... یعنی فول ولووم (Full Volume)  بدجوری عاشق 25باندم... اصن خیلی خاطرخواشون شدم، در حد بارسلوناس کاراشون...

خب حالا تا اینجا مقدمه بود...  بریم سراغ موضوع اصلی که بخاطرش اومدم آپ کنم!!! دیدم چند وقت بود یه آپ طولانی نکردم گفتم بیام یه آپ طولانی بذارم حال کنید

(الان یه لحطه جو آهنگ منو گرفت رفتم روی سن کنسرت)

خب بریم سر آپ اصلی

چند وقت بود به مهدی میگفتم بیام مهریز پیشش یکم بریم بگردیم و صفا کنیم...، دیروز بهش گفتم فردا بریم، اونم قبول کرد... امروز اومدم بهش گفتم امروز بریم، اونم قبول کرد...! استاد که نیومد... با مهدی و محسن و یکی دیگه رفتیم سوار اتوبوسی که میرفت مهریز شدیم و رفتیم مهریز...، بعد اونجا مهدی رفت موتور زاقارتشو آورد  و با هم رفتیم خونه مامان بزرگش (خودشون تهران زندگی میکنن اما خونه مامان بزرگش مهریز هستش) موتورش هم خیلی باحال بود (این قسمت رو خانواده محترم نخونن!) باکش که نشتی داشت، بدون سوئیچ روشن میشد و ترمز و دنده و همه چیزش هم قاطی داشت کلا...! به قول معروف.... اصن یه وضی!!!

اولش رفتیم توی اتاقش و نشستیم pes 2012 بازی کردیم و تا دقیقه 50 بازی کردیم و من 2-1 جلو بودم (اون 1گل هم من گل به خودی زدم ) بعدش مهدی اون موقع بود که موتورش نشتی داره و رفت یه چیزی زیرش بذاره که بنزینا حروم نشه منم بقیشو با خود pc بازی کردم که یه گل خوشگل هم بهش زدم و در مجموع بارسلونا 3-1 رئال رو شکست داد

یکم میوه و نون پنیر چایی و اینا خوردیم و گفتیم بریم بیرون بگردیم، اولش گفتیم موتور خرابه پیاده بریم... یکم دور زدیم، دیدیم نه بدون وسیله نمیشه...! یکم صابون مالید به باک موتور و رفتیم...! رفتیم گشتیم یکم بعدش گفتیم بریم یه جا از این سنتی ها چایی بخوریم، بعد رفتیم یه جایی و روی تخت نشستیم...، جای باصفایی بود بعد یه چایی خوردیم و نزدیک 40 دقیقه روی تخت دراز کشیدیم و آهنگ گوش دادیم و چرت و پرت گفتیم و بعدش گفت بریم قلعه رو هم ببینیم، گفتم باشه بریم...

راستی اون وسط یه تیکه رو یادم رفت بگم... یه خیابون بود خیلی خلوت بود من نشستم پشت موتور. البته چون دفعه اولم بود یکم زاقارت روندم موتورو

بعدش رفتیم قلعه... عجب جای باحالی بود، یعنی اگه چنین جایی توی یه کشور پیشرفته بود همچین باهاش پول پارو میکردن که خدا میدونه! اما اینجا ایرانه...!!!

بعد اونجا کلی عکس گرفتیم و خوش گذروندیم... (جمله بعد رو تا آخر پاراگراف خانواده محترم نخونن ) خودمون 2تا وسط صحرا تنها بودیم، بعد آخراش دیدیم یه یارو تنها اومده اونجا و خیلی هم مشکوک میزد، پرسید ماشین دارین؟ خودتون 2تایین؟ اینا... دیگه گفتیم بیا بپیچیم به بازی مهدی اومد حرفه ای موتور رو از اونجا که پارک کرده بود بیاره بیرون یهو با موتور شوت شد روی زمین  بعدش موتور رو بلند کرد و... وایییی این چرا اینطوری شد؟ (خلاصه بگم موتور به چیز رفت!) بعد کلی با موتور ور رفتیم تا یه جوری درستش کنیم آخرش نشد، ولی همونطوری خراب راه افتادیم تا رسیدیم خونشون و از اونجا هم  منو با موتور دوستش رسوند تا اتوبوس مهریز-یزذ و بعدشم رفتم خونه...

این عکسای قلعه رو نتونستم آپلود کنم... ایشالا دفعه بعد میذارم براتون

موفق باشید

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 22:6 توسط مهندس فريد| |


Design By : Night Skin